{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟎

𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢

> "گاهی ترسناک‌ترین چیز، همون چیزیه که هنوز کامل نمی‌بینیش..."




---

همه به همون دو چشم خیره شده بودیم.

هیچ‌کس جرئت نفس کشیدن نداشت.

نور چراغ‌قوه‌ی ال روی درخت‌ها می‌لرزید.

اون دو چشم...

آروم...

بین شاخه‌ها جابه‌جا شدن.

بعد...

ناپدید.

ادی خیلی آروم زمزمه کرد:

ـ لطفاً یکی بگه من خوابم...


---

ویل یهو دستمو محکم گرفت.

برگشتم نگاهش کردم.

رنگش مثل گچ سفید شده بود.

زیر لب گفت:

ـ باید بریم...

همین الان...

استیو جلو اومد.

ـ چی دیدی؟

ویل سرشو تکون داد.

ـ نمی‌دونم...

ولی اون چیزی نبود که قبلاً دیده بودم.


---

تق...

یه صدای خشک از سمت راست اومد.

همه همزمان چراغ‌قوه‌هاشونو به اون سمت گرفتن.

هیچی...

فقط چند تا درخت.

لوکاس یه نفس راحت کشید.

ـ فکر کنم حیوان بود.

هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که...

تق... تق... تق...

این بار از پشت سرمون.

داستین تقریباً پرید.

ـ نه داداش... این دیگه حیوان نیست!


---

ال چشم‌هاشو بست.

چند ثانیه ساکت موند.

بعد یهو با صدای بلند گفت:

ـ ندوین!

همه همون‌جا ایستادن.

ـ اگه بدویم...

گممون می‌کنه.

سکوت سنگینی بینمون افتاد.


---

یهو باد سردی وزید.

برگ‌های خشک روی زمین شروع کردن به چرخیدن.

نور چراغ‌قوه‌ی استیو افتاد روی یه درخت.

روی تنه‌ی درخت...

یه رد تازه بود.

سه تا خط عمیق...

انگار یه چیزی با چنگالش بهش حمله کرده بود.

ادی آروم گفت:

ـ اینو پنج دقیقه پیش ندیدم...

استیو هم اخم کرد.

ـ منم نه...


---

ویل دوباره دستمو فشار داد.

این بار لرزش دستش رو کاملاً حس کردم.

آروم گفتم:

ـ ویل...

به من نگاه کن.

نگاهشو از تاریکی گرفت و به من دوخت.

ـ آروم نفس بکش...

من اینجام.

هیچ‌جا نمی‌رم.

برای چند لحظه...

انگار فقط من و ویل اونجا بودیم.

نفسش آروم‌تر شد.

لبخند خیلی کوچیکی زد.

ـ ممنون...


---

همون موقع...

ووووووش!

یه سایه‌ی سیاه با سرعت از بالای سرمون رد شد.

همه ناخودآگاه خم شدن.

چراغ‌قوه‌ی داستین افتاد روی زمین.

نورش بین بوته‌ها چرخید...

و روی یه چیز متوقف شد.

یه تکه پارچه.

قرمز.

پاره شده.

مایک آروم خم شد و برداشتش.

ـ این...

مال یکی از ما نیست.

لیلی با نگرانی گفت:

ـ یعنی یکی دیگه هم اینجا بوده؟

قبل از اینکه کسی جواب بده...

از اعماق جنگل...

صدای یه دختر شنیده شد.

خیلی آروم...

اما واضح.

ـ کمکم کنید...

همه خشکشون زد.

ویل زیر لب گفت:

ـ همون صدا...

همونیه که از بی‌سیم شنیدیم...

ال با اخم به تاریکی خیره شد.

ـ نه...

اون نمی‌خواد نجات پیدا کنه...

اون...

داره ما رو صدا می‌زنه.

و درست همون لحظه...

صدای شکستن چندین شاخه، یکی بعد از دیگری، از دل تاریکی بلند شد...

انگار...

یه چیزی داشت مستقیم به سمتشون می‌دوید.

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🌑
دیدگاه ها (۰)

جدیدا قلبم بدون دلیل هم میشکنه، یعنی نشستم یه گوشه دارم زندگ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

پارت سی‌وسوم | دور دورپارک لارافیلم تا آخر ادامه پیدا کرد.چر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط