𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟗
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐌𝐢𝐤𝐞
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "هاوکینز هیچوقت بیدلیل ترسناک نمیشه..."
---
همه چند ثانیه به همون نور آبی خیره مونده بودیم.
بعد...
خاموش شد.
انگار اصلاً وجود نداشت.
ادی اخم کرد.
ـ خب... فقط من دیدمش؟
لوکاس سریع گفت:
ـ نه، منم دیدم.
استیو یه نفس عمیق کشید.
ـ امیدوار بودم فقط برق یه خونه باشه.
ال خیلی آروم گفت:
ـ نه...
اون برق نبود.
---
هیچکس دیگه شوخی نمیکرد.
همه ساکت بودن.
ویل هنوز به جنگل خیره شده بود.
لیلی یه قدم بهش نزدیکتر شد.
ـ ویل...؟
ویل بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ اونجاست...
---
من (مایک) به ال نگاه کردم.
وقتی ال اینقدر ساکت میشد، یعنی یه چیزی رو حس کرده.
ـ ال...
چی میبینی؟
ال چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد آروم گفت:
ـ یه در...
نه...
یه شکاف...
خیلی ضعیف...
ولی داره بزرگتر میشه.
همه با نگرانی به هم نگاه کردیم.
---
داستین کولهشو باز کرد.
ـ خب...
اگه قراره بریم تو، اول چراغقوهها رو روشن کنیم.
ادی لبخند زد.
ـ این شد حرف حساب.
استیو هم چراغقوهشو روشن کرد.
ـ کسی تنها از گروه جدا نمیشه.
همه با سر تأیید کردن.
---
قدمبهقدم وارد جنگل شدیم.
هوا عجیب ساکت بود.
نه صدای پرنده...
نه صدای باد...
فقط صدای پاهای خودمون.
لیلی آروم کنار ویل راه میرفت.
هر چند ثانیه یه بار نگران نگاش میکرد.
---
یهو...
چراغقوهی داستین خاموش شد.
ـ اه نه...
چند بار بهش ضربه زد.
روشن نشد.
بعد چراغقوهی استیو...
و بعد مال من...
یکییکی خاموش شدن.
فقط چراغقوهی ال هنوز روشن بود.
نورش مستقیم افتاد روی تنهی یه درخت.
همه خشکشون زد.
روی پوست درخت...
یه علامت عجیب کشیده شده بود.
نه شبیه خط...
نه شبیه نقاشی...
بلکه انگار...
خود درخت ترک خورده بود.
ویل زیر لب گفت:
ـ اینو یادمه...
---
همون لحظه...
یه صدای آروم از پشت سرمون اومد.
ـ مایک...
همه برگشتیم.
هیچکس نبود.
داستین اخم کرد.
ـ کی بود؟
دوباره همون صدا...
این بار واضحتر.
ـ مایک...
بدنم یخ کرد.
این...
صدای مادرم بود.
اما اون نمیتونست اینجا باشه.
---
ادی آروم گفت:
ـ این صداها واقعی نیستن...
گولشونو نخورین.
ولی قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
ویل یهدفعه فریاد زد:
ـ همه بخوابین!
همه بیاختیار خودشونو روی زمین انداختن.
وووشش!
یه شاخهی بزرگ درست از بالای سرمون رد شد و با صدای وحشتناکی افتاد روی زمین.
همه با ترس به ویل نگاه کردن.
نفسش تند شده بود.
انگار...
قبل از اینکه اتفاق بیفته، فهمیده بود.
---
لیلی آروم دست ویل رو گرفت.
ـ تو از کجا فهمیدی؟
ویل با صدای لرزون گفت:
ـ چون...
یه نفر...
قبلش توی گوشم گفت...
و همین که حرفش تموم شد...
صدای خشخش عجیبی از دل تاریکی بلند شد.
این بار...
همه شنیدنش.
و دو چشم...
آروم بین درختها...
باز شد...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇👁️
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟗
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐌𝐢𝐤𝐞
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "هاوکینز هیچوقت بیدلیل ترسناک نمیشه..."
---
همه چند ثانیه به همون نور آبی خیره مونده بودیم.
بعد...
خاموش شد.
انگار اصلاً وجود نداشت.
ادی اخم کرد.
ـ خب... فقط من دیدمش؟
لوکاس سریع گفت:
ـ نه، منم دیدم.
استیو یه نفس عمیق کشید.
ـ امیدوار بودم فقط برق یه خونه باشه.
ال خیلی آروم گفت:
ـ نه...
اون برق نبود.
---
هیچکس دیگه شوخی نمیکرد.
همه ساکت بودن.
ویل هنوز به جنگل خیره شده بود.
لیلی یه قدم بهش نزدیکتر شد.
ـ ویل...؟
ویل بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ اونجاست...
---
من (مایک) به ال نگاه کردم.
وقتی ال اینقدر ساکت میشد، یعنی یه چیزی رو حس کرده.
ـ ال...
چی میبینی؟
ال چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد آروم گفت:
ـ یه در...
نه...
یه شکاف...
خیلی ضعیف...
ولی داره بزرگتر میشه.
همه با نگرانی به هم نگاه کردیم.
---
داستین کولهشو باز کرد.
ـ خب...
اگه قراره بریم تو، اول چراغقوهها رو روشن کنیم.
ادی لبخند زد.
ـ این شد حرف حساب.
استیو هم چراغقوهشو روشن کرد.
ـ کسی تنها از گروه جدا نمیشه.
همه با سر تأیید کردن.
---
قدمبهقدم وارد جنگل شدیم.
هوا عجیب ساکت بود.
نه صدای پرنده...
نه صدای باد...
فقط صدای پاهای خودمون.
لیلی آروم کنار ویل راه میرفت.
هر چند ثانیه یه بار نگران نگاش میکرد.
---
یهو...
چراغقوهی داستین خاموش شد.
ـ اه نه...
چند بار بهش ضربه زد.
روشن نشد.
بعد چراغقوهی استیو...
و بعد مال من...
یکییکی خاموش شدن.
فقط چراغقوهی ال هنوز روشن بود.
نورش مستقیم افتاد روی تنهی یه درخت.
همه خشکشون زد.
روی پوست درخت...
یه علامت عجیب کشیده شده بود.
نه شبیه خط...
نه شبیه نقاشی...
بلکه انگار...
خود درخت ترک خورده بود.
ویل زیر لب گفت:
ـ اینو یادمه...
---
همون لحظه...
یه صدای آروم از پشت سرمون اومد.
ـ مایک...
همه برگشتیم.
هیچکس نبود.
داستین اخم کرد.
ـ کی بود؟
دوباره همون صدا...
این بار واضحتر.
ـ مایک...
بدنم یخ کرد.
این...
صدای مادرم بود.
اما اون نمیتونست اینجا باشه.
---
ادی آروم گفت:
ـ این صداها واقعی نیستن...
گولشونو نخورین.
ولی قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
ویل یهدفعه فریاد زد:
ـ همه بخوابین!
همه بیاختیار خودشونو روی زمین انداختن.
وووشش!
یه شاخهی بزرگ درست از بالای سرمون رد شد و با صدای وحشتناکی افتاد روی زمین.
همه با ترس به ویل نگاه کردن.
نفسش تند شده بود.
انگار...
قبل از اینکه اتفاق بیفته، فهمیده بود.
---
لیلی آروم دست ویل رو گرفت.
ـ تو از کجا فهمیدی؟
ویل با صدای لرزون گفت:
ـ چون...
یه نفر...
قبلش توی گوشم گفت...
و همین که حرفش تموم شد...
صدای خشخش عجیبی از دل تاریکی بلند شد.
این بار...
همه شنیدنش.
و دو چشم...
آروم بین درختها...
باز شد...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇👁️
- ۹۱
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط