#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:1
داستان ما از تریا، کافه ای تو قلب سئول شروع میشه، جایی که همیشه یونگی بعد از خوردن قهوه تلخش میرفت سراغ محموله هاش. اما این بار هدفش یه پسره مو صورتی بود. کسی یونگی برای به باد رفتن محمولش اونو مقصر میدونست و خب با توجه به اخلاق یونگی همه افرادش میدونن طبیعتا قرار نیست براش اتفاق خوبی بیوفته.
یونگی قهوه شو با گذاشتن فنجون روی میز به پایان رسوند. و بعد از گذاشتن مقدار پولی روی میز از کافه خارج شد و سوار ماشینش شد. دستشو به معنای حرکت کن تکون داد و راننده با سرعت ماشینو به حرکت در اورد.(لی رانگ: دستیار وفادار و راننده یونگی)
یونگی: گرفتینش؟
رانگ: بله اقا
یونگی: هوم خوبه
(عمارت مین)
ماشین وارد عمارت شد و توقف کرد یونگی بدون لحظه ای درنگ پیاده شد و وارد فضای داخلی عمارت شد.
در اتاقی که همیشه بقیه رو اونجا شکنجه میداد رو با لگدی نسبتا محکم باز کرد.
کتشو در اورد و روی یکی از میزا انداخت.
یونگی: خب خب اینجا چی داریم!
جیمین سرشو به سختی بالا اورد و با بغض لـ.. ب زد.
جیمین: بزار برم، خواهش میکنم، هر چی بخوای بهت میدم.
یونگی: حتی اگه اون چیز جونت باشه؟!
جیمین با این حرف یونگی لرزی از ترس به بد... نش افتاد
جیمین: چ... چی!
یونگی: جونتو میخوام(نیشخند)
#IU
PART:1
داستان ما از تریا، کافه ای تو قلب سئول شروع میشه، جایی که همیشه یونگی بعد از خوردن قهوه تلخش میرفت سراغ محموله هاش. اما این بار هدفش یه پسره مو صورتی بود. کسی یونگی برای به باد رفتن محمولش اونو مقصر میدونست و خب با توجه به اخلاق یونگی همه افرادش میدونن طبیعتا قرار نیست براش اتفاق خوبی بیوفته.
یونگی قهوه شو با گذاشتن فنجون روی میز به پایان رسوند. و بعد از گذاشتن مقدار پولی روی میز از کافه خارج شد و سوار ماشینش شد. دستشو به معنای حرکت کن تکون داد و راننده با سرعت ماشینو به حرکت در اورد.(لی رانگ: دستیار وفادار و راننده یونگی)
یونگی: گرفتینش؟
رانگ: بله اقا
یونگی: هوم خوبه
(عمارت مین)
ماشین وارد عمارت شد و توقف کرد یونگی بدون لحظه ای درنگ پیاده شد و وارد فضای داخلی عمارت شد.
در اتاقی که همیشه بقیه رو اونجا شکنجه میداد رو با لگدی نسبتا محکم باز کرد.
کتشو در اورد و روی یکی از میزا انداخت.
یونگی: خب خب اینجا چی داریم!
جیمین سرشو به سختی بالا اورد و با بغض لـ.. ب زد.
جیمین: بزار برم، خواهش میکنم، هر چی بخوای بهت میدم.
یونگی: حتی اگه اون چیز جونت باشه؟!
جیمین با این حرف یونگی لرزی از ترس به بد... نش افتاد
جیمین: چ... چی!
یونگی: جونتو میخوام(نیشخند)
- ۶۱۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط