پارت ¹¹
پارت ¹¹
وقتی آخرین تکهی چسبِ پانسمان رو رویِ زخمِ پیشونیش چسبوندم، دستهام از شدتِ لرزش و خستگی بیجان شد. پانسمان تموم شد، اما دردی که توی سینهم بود، هیچ پانسمانی نمیتونست درمان کنه.
نگاه رو از اون چشمهایِ عمیق و پر از راز بالا آوردم و به چشمهاش خیره شدم. دیدم که اون هم داره من رو نگاه میکنه؛ با نگاهی که انگار میخواست تمامِ اون وحشت و تنهاییِ چند ساعتِ گذشته رو از توی وجودم بیرون بکشه. دوباره اون بغضِ سنگین، گلوم رو فشرد. انگار سدی از جنسِ سنگ توی گلوم ساخته شده بود که اجازه نمیداد نفس بکشم.
دیگه نتونستم تحمل کنم. تمامِ اون دیوارِ مقاومت، تمامِ اون تلاش برایِ فرار و تمامِ اون غرورِ زخمی، یکباره فرو ریخت. بدونِ اینکه حرفی بزنم، خودم رو به سمتش رها کردم. سرم رو توی سینهی گرم و پهنِ جونگکوک پنهان کردم، دقیقاً همون جایی که صدایِ تپشِ قلبِ سنگین و نامنظمش رو میشنیدم.
و بعد، شروع کردم به گریه کردن. اما نه اون گریههایِ عصبیِ قبلی؛ این بار گریههایی بود که از تهِ دل میاومد، گریههایی که انگار میخواست تمامِ اون خونها و اون ترسها رو از وجودم بشوره و ببره. شانههایم با هر هقهق، به شدت میلرزید.
جونگکوک برای چند لحظه خشکش زد. انگار انتظار نداشت که من، کسی که تا چند لحظه پیش میخواستم ازش فرار کنم و حتی بهش ضربه بزنم، الان به دنبالِ پناه آوردن از اون باشم. اما خیلی زود، اون حسِ مالکیت و اون لرزشِ ملایمِ دستهاش دوباره برگشت.
دستهایِ بزرگش رو دورِ کمرم حلقه کرد و منو رو به خودش فشار داد، طوری که انگار میخواست من رو توی وجود خودش مخفی کنه تا هیچچیزِ بدی دیگه بهم نرسه. سرش رو گذاشت رویِ موهام و با صدایی که از شدتِ بغض بم شده بود، زمزمه کرد:
«منو ببخش... ا.ت... من دیگه نمیخوام تو رو از خودم بترسم... من فقط... فقط نمیتونستم بدونِ تو باشم.»
او من رو محکمتر در آغوش گرفت و اجازه داد تا هر چقدر که میخوام، توی سینهی اون گریه کنم. در اون لحظه، در اون آشپزخانهی نیمهتاریک، دیگه نه فراری بودی و نه اون بود که میخواست فرار کنه؛ فقط دو نفر بودی که در میانهیِ یه طوفان، به هم پناه برده بودیم.
وقتی آخرین تکهی چسبِ پانسمان رو رویِ زخمِ پیشونیش چسبوندم، دستهام از شدتِ لرزش و خستگی بیجان شد. پانسمان تموم شد، اما دردی که توی سینهم بود، هیچ پانسمانی نمیتونست درمان کنه.
نگاه رو از اون چشمهایِ عمیق و پر از راز بالا آوردم و به چشمهاش خیره شدم. دیدم که اون هم داره من رو نگاه میکنه؛ با نگاهی که انگار میخواست تمامِ اون وحشت و تنهاییِ چند ساعتِ گذشته رو از توی وجودم بیرون بکشه. دوباره اون بغضِ سنگین، گلوم رو فشرد. انگار سدی از جنسِ سنگ توی گلوم ساخته شده بود که اجازه نمیداد نفس بکشم.
دیگه نتونستم تحمل کنم. تمامِ اون دیوارِ مقاومت، تمامِ اون تلاش برایِ فرار و تمامِ اون غرورِ زخمی، یکباره فرو ریخت. بدونِ اینکه حرفی بزنم، خودم رو به سمتش رها کردم. سرم رو توی سینهی گرم و پهنِ جونگکوک پنهان کردم، دقیقاً همون جایی که صدایِ تپشِ قلبِ سنگین و نامنظمش رو میشنیدم.
و بعد، شروع کردم به گریه کردن. اما نه اون گریههایِ عصبیِ قبلی؛ این بار گریههایی بود که از تهِ دل میاومد، گریههایی که انگار میخواست تمامِ اون خونها و اون ترسها رو از وجودم بشوره و ببره. شانههایم با هر هقهق، به شدت میلرزید.
جونگکوک برای چند لحظه خشکش زد. انگار انتظار نداشت که من، کسی که تا چند لحظه پیش میخواستم ازش فرار کنم و حتی بهش ضربه بزنم، الان به دنبالِ پناه آوردن از اون باشم. اما خیلی زود، اون حسِ مالکیت و اون لرزشِ ملایمِ دستهاش دوباره برگشت.
دستهایِ بزرگش رو دورِ کمرم حلقه کرد و منو رو به خودش فشار داد، طوری که انگار میخواست من رو توی وجود خودش مخفی کنه تا هیچچیزِ بدی دیگه بهم نرسه. سرش رو گذاشت رویِ موهام و با صدایی که از شدتِ بغض بم شده بود، زمزمه کرد:
«منو ببخش... ا.ت... من دیگه نمیخوام تو رو از خودم بترسم... من فقط... فقط نمیتونستم بدونِ تو باشم.»
او من رو محکمتر در آغوش گرفت و اجازه داد تا هر چقدر که میخوام، توی سینهی اون گریه کنم. در اون لحظه، در اون آشپزخانهی نیمهتاریک، دیگه نه فراری بودی و نه اون بود که میخواست فرار کنه؛ فقط دو نفر بودی که در میانهیِ یه طوفان، به هم پناه برده بودیم.
- ۹۱
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط