{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁹

پارت ⁹
با تمامِ وجود هولش دادم. جونگ‌کوک که انتظار نداشت از اون موضعِ ضعف، یهو این‌قدر جسورانه واکنش نشون بدم، تعادلش بهم خورد و چند قدم عقب رفت. همین لحظه برای من کافی بود. با سرعت نور چرخیدم و به سمت آشپزخانه که نورِ ضعیفِ مهتاب از پنجره‌ش به داخل می‌تابید، دویدم.

صدایِ برخوردِ سنگینِ کفش‌های اون رویِ زمینِ سنگی پشتِ سرم شنیده می‌شد، اما من سریع‌تر بودم. واردِ آشپزخانه شدم؛ فضایی سرد با کابینت‌های استیل که انعکاسِ چهره‌ی وحشت‌زده‌ی خودم رو توشون می‌دیدم. دستم رو بردم سمت کشویِ بزرگِ چاقوها. با صدایِ بلندِ کشیده شدنِ فلز رویِ چوب، کشو رو باز کردم و محکم‌ترین و بلندترین چاقویِ آشپزخانه رو چنگ زدم. دستم می‌لرزید، اما حسِ فلزِ سردِ دسته چاقو، یه حسِ امنیتِ کاذب بهم داد.

صدایِ قدم‌هاش قطع شد. اون درست دمِ ورودیِ آشپزخانه ایستاده بود.

برگشتم و تیغه‌ی چاقو رو سمتش گرفتم. نفسم به شماره افتاده بود. جونگ‌کوک اونجا بود؛ تکیه داده به چارچوبِ در، با همون نگاهِ سرد و بی‌تفاوتِ همیشگی. حتی زحمت نکشیده بود که گارد بگیره. انگار داشت بازیِ یه بچه‌ی لجباز رو تماشا می‌کرد.

لبخندِ کجی روی لب‌هاش نشست، همون لبخندی که باعث می‌شد خون توی رگ‌هام یخ بزنه. با صدایِ آروم و خش‌داری گفت:

«چاقو؟ جدی؟ فکر کردی این تیکه فلز می‌تونه تو رو از من دور کنه؟»

آروم، قدم‌به‌قدم شروع کرد به جلو اومدن. هر قدمش که به من نزدیک‌تر می‌شد، من یه قدم عقب‌تر می‌رفتم تا جایی که کمرم به میزِ کارِ آشپزخانه چسبید. اون به هیچ‌وجه نگرانِ تیغه‌ای که سمتش گرفته بودم نبود. انگار عمداً داشت تنه‌ش رو نزدیک می‌کرد تا لبه‌ی تیزِ چاقو به پوستِ سینه‌ش برسه.
صدای برخوردِ فلزِ چاقو با سرامیک‌های آشپزخانه، مثل یه پتک توی سکوتِ خونه پیچید. چاقو چند بار روی زمین چرخید و بالاخره متوقف شد. لرزشِ دست‌هام هنوز ادامه داشت، اما دیگه تیغه‌ای توی دستم نبود که پناهِ آخرم باشه.

جونگ‌کوک، با همون پوزخندِ کج و وحشتناکش، نگاهش رو از چاقو گرفت و دوخت به چشم‌هام. اون پوزخند، پیروزمندانه بود؛ انگار که بالاخره شاهدِ شکستنِ آخرین سنگرِ مقاومتِ من بود.

بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره، یه قدم جلو اومد. بویِ سرد و تندِ ادکلنش، که بویِ قدرت و تسلط می‌داد، فضایِ کوچکِ آشپزخانه رو پر کرد. اون عمداً فاصله‌ی بینمون رو از بین برد، طوری که بدنم کامل به لبه‌ی میز چسبیده بود و اون درست روبه‌روم ایستاده بود.

دستِ سردش رو آروم آورد بالا و با انگشتِ اشاره‌ش، چونه‌م رو گرفت و وادارم کرد سرم رو بالا بگیرم و مستقیم توی چشم‌هایِ سیاهش نگاه کنم. چشم‌هایی که حالا دیگه نه سرد بودن، نه عصبانی؛ یه درخششِ

عجیب و خطرناک توشون بود، مثلِ شکارچی‌ای که بلاخره طعمه‌ش رو گوشه‌گیر کرده.

با صدایی که حالا آروم‌تر شده بود، انگار داشت یه راز رو فاش می‌کرد، نزدیکِ گوشم زمزمه کرد:

«دخترِ خوب…»

لحنِ تحقیرآمیزش بندِ دلم رو پاره کرد.

«دیدی؟ این خیلی بهتره. وقتی اون اسباب‌بازیِ خطرناک رو ول کردی، بالاخره حقیقتِ وضعیتت رو پذیرفتی. حالا… دیگه لازم نیست ادایِ قهرمان‌ها رو دربیاری. الان فقط منم و تو. و اعتراف کن… وقتی اون چاقو رو انداختی، تهِ دلت یه حسِ سبکی داشتی. نه؟»

دستش رو از چونه‌م برداشت و این بار پشتِ کمرم گذاشت، طوری که هیچ راهِ فراری نداشتم. اون به شدت بهم نزدیک بود، طوری که گرمایِ نفس‌هاش رو رویِ پوستم حس می‌کردم.

حالا که تسلیم شدی… بیا ببینیم بقیه‌ی شب رو چطور می‌خوایم بگذرونیم.»

اون به درِ آشپزخانه نگاهی انداخت و انگار چیزی رو تو ذهنش مرور کرد. نگاهش دوباره برگشت سمتِ من، یه نگاهِ شکارچی
دیدگاه ها (۰)

پارت ¹⁰حرکتِ من اون‌قدر سریع و بی‌رحمانه بود که حتی خودم هم ...

پارت ¹¹وقتی آخرین تکه‌ی چسبِ پانسمان رو رویِ زخمِ پیشونی‌ش چ...

پارت ⁸«حقته!»این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت ...

پارت ⁷لحظه‌ای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف می‌زد، بهتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط