{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنگر بگیر ،سنگک همیشه خدا در راه تدارکات بود، یا می رفت چ

سنگر بگیر ،سنگک همیشه خدا در راه تدارکات بود، یا می رفت چیزی بگیره یا چیزی گرفته بود ، داشت می آورد. بچه های گروه هم که او را این همه راغب اموری از این قبیل می دیدند ، ریش و قیچی را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود که ببیند تدارکات چی وچقدر می دهد، تا مثل برق وباد خودش را برساند آنجا. بعد هم که سهمیه را می گرفت، تا برساند به چادر، دندان گیرهایش جای سالم در بدنش نداشتند، قیمه و قرمه می کرد توی راه. یک روز عصر بود که داشتیم از بنه تدارکات می آمدیم که بعثی ها شروع کردند به ریختن آتش یومیه شان رو سر ما. من سریع خودم را انداختم روی زمین و بعد به هر جان کندنی بود رفتم توی چاله خمپاره ای که آن طرف بود. حالا هی داد می زدم : "حاجی سنگر بگیر، حاجی سنگر بگیر." و حاجی راست ایستاده و دست چپش را پشت گوشش که قدری هم سنگین بود گرفته بود که :" چی؟ سنگک." و من دوباره داد زدم سنگک چیه حاجی؟ سنگر،سنگربگیر. الان این بی پدر و مادر..." سوت خمپاره حرفم را قطع کرد، سرم را دزدیدم وبعد دیدم هنوز می گوید:"سنگک." مرده بودم از خنده. حاجی همیشه این طور بود . از همه کلمات و جملات فقط خوردنیهایش را می فهمید.
دیدگاه ها (۱)

اروند… والفجر هشت… شب، باد، موج، طوفان.. وقتی به اب زدیم آرا...

....تبسم های جبهه....عازم جبهه بودم...یکی از دوستانم برای او...

اختلاس بزرگ در سپاهبسیجی ها سر خودشان را بالا بگیرند.بچه های...

صادق نصراللهی در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس،با اشاره به تجمع د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط