زندگی عذاب اور
زندگی عذاب اور « ۲»
من:: داداشی چی شدددد بیدار شووو
من:: 😭😭😭😭😭😭😭😭( با جیغ
( چیفویو رو به زور بلند کردم و گذاشتمش رو تخت)
چند ساعت گذشت و بیدار شد)
چیفویو:: چ.... چی.. چیکو.. ( بیحال)
من:: داداشی چی شد یهووو😭😭😭😭
چیفویو:: اروم باش ابجی کوچولو... من خوبم..
( یهو چشمم خورد به کبودی دسته چیفویو)
من:: د... داداشی... ا.. این.. چ.. چیه..
چیفویو دستشو قایم کرد"
چیفویو:: هیچی.. ولش کن..
من:: بگو نی چان این چی بوددددد
چیفویو:: هوفف باشه باشه فقط اروم بگیر😮💨
چیفویو:: خوردم زمین😮💨
من:: داری دروغ میگی.. ...
چیفویو لباسشو دراورد و کله بدنش کبود بود)
من:: ا.. اینا.... چرا احساس میکنم کاره هانما و کیساکی عه؟....
چیفویو:: ها چی.. ن... نه..
من:: انقدر دروغ نگوووووو ( با جیغ
چیفویو:: چیکو اروممممم
من:: ا... الان... م.. میام.. 🔪
چیفویو:: چیکو خواهش میکنم اروم باش
چیفویو:: نرو باشه؟
من:: .....
چیفویو:: به خاطر من...
من:: ب..... باشه...
چیفویو یهو حالش بد شد)
من:: ببینم داداشی چیزی به خوردت دادهه؟؟
چیفویو:: ا.. اره... اب بود.. و.. ولی... تلخ بود..
من:: ی.. یعنی سم بوده..
چیفویو:: به باجی چیزی نگی باشه؟..
باجی:: خودم فهمیدم ( یهو زاهر شد)
چیفویو:: وایییی باجییی یهو زاهر نشوووو
باجی:: پس کیساکی و هانما کتکت زدن....
چیفویو:: توروخدا ولش کن...
باجی:: باشه... فقط میرم خرید و برمیگردم.
من:: داداشی🥺
چیفویو:: جانم؟
من:: بیا بریم دکتر🥺
چیفویو:: باشه
با باجی رفتیم دکتر)
یکی دو ساعت گذشت و دکتر از اتاق اومد بیرون)
باجی:: دکتر چی شد؟؟
دکتر:: باید جراحی کنه.....
ادامه دارد...
هاهاهاهاااا چه حسی داری جای حساس داستانو تموم میکنم هااا ψ(`∇´)ψ
من:: داداشی چی شدددد بیدار شووو
من:: 😭😭😭😭😭😭😭😭( با جیغ
( چیفویو رو به زور بلند کردم و گذاشتمش رو تخت)
چند ساعت گذشت و بیدار شد)
چیفویو:: چ.... چی.. چیکو.. ( بیحال)
من:: داداشی چی شد یهووو😭😭😭😭
چیفویو:: اروم باش ابجی کوچولو... من خوبم..
( یهو چشمم خورد به کبودی دسته چیفویو)
من:: د... داداشی... ا.. این.. چ.. چیه..
چیفویو دستشو قایم کرد"
چیفویو:: هیچی.. ولش کن..
من:: بگو نی چان این چی بوددددد
چیفویو:: هوفف باشه باشه فقط اروم بگیر😮💨
چیفویو:: خوردم زمین😮💨
من:: داری دروغ میگی.. ...
چیفویو لباسشو دراورد و کله بدنش کبود بود)
من:: ا.. اینا.... چرا احساس میکنم کاره هانما و کیساکی عه؟....
چیفویو:: ها چی.. ن... نه..
من:: انقدر دروغ نگوووووو ( با جیغ
چیفویو:: چیکو اروممممم
من:: ا... الان... م.. میام.. 🔪
چیفویو:: چیکو خواهش میکنم اروم باش
چیفویو:: نرو باشه؟
من:: .....
چیفویو:: به خاطر من...
من:: ب..... باشه...
چیفویو یهو حالش بد شد)
من:: ببینم داداشی چیزی به خوردت دادهه؟؟
چیفویو:: ا.. اره... اب بود.. و.. ولی... تلخ بود..
من:: ی.. یعنی سم بوده..
چیفویو:: به باجی چیزی نگی باشه؟..
باجی:: خودم فهمیدم ( یهو زاهر شد)
چیفویو:: وایییی باجییی یهو زاهر نشوووو
باجی:: پس کیساکی و هانما کتکت زدن....
چیفویو:: توروخدا ولش کن...
باجی:: باشه... فقط میرم خرید و برمیگردم.
من:: داداشی🥺
چیفویو:: جانم؟
من:: بیا بریم دکتر🥺
چیفویو:: باشه
با باجی رفتیم دکتر)
یکی دو ساعت گذشت و دکتر از اتاق اومد بیرون)
باجی:: دکتر چی شد؟؟
دکتر:: باید جراحی کنه.....
ادامه دارد...
هاهاهاهاااا چه حسی داری جای حساس داستانو تموم میکنم هااا ψ(`∇´)ψ
- ۵.۳k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط