{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونگ کوک

𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی با بچه‌ش دعوا می‌کنه... 🧸🥺🤍
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐

صبح با صدای قدم‌های کوچیک جی‌هان از توی راهرو شروع شد.

من از همون اول صبح توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بودم. هنوز داشتم میز رو مرتب می‌کردم که صدای خواب‌آلود پسر کوچولوم رو شنیدم.

= مامان.

برگشتم سمتش.

جی‌هان با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌باز جلوی در آشپزخونه ایستاده بود. عروسک کوچیکش رو هم بغل کرده بود و معلوم بود تازه از خواب بیدار شده.

لبخند زدم و دست‌هام رو روی پیشبندم پاک کردم.

+صبح بخیر، پسر کوچولوی من.

آروم جلو اومد و خودش رو بغلم انداخت.

= صبح بخیر مامان...

پیشونیش رو بوسیدم و موهاش رو مرتب کردم.

+ خوب خوابیدی؟

سرش رو تکون داد.

بعد انگار یک‌دفعه چیزی یادش افتاده باشه، سرش رو بالا آورد و با هیجان پرسید:

= مامان! امروز می‌ریم شهر بازی؟

خنده‌ام گرفت.

+ اولین چیزی که بعد از بیدار شدن یادت افتاد همین بود؟

جی‌هان با ذوق سر تکون داد.

= آره!

+ پس برو بابا رو بیدار کن.

با شنیدن اسم باباش فوراً از بغلم بیرون اومد.

=باشه!

و قبل از اینکه چیزی بگم، با قدم‌های کوچیکش به سمت اتاق جونگ‌کوک دوید.

چند لحظه بعد صدای جی‌هان از اتاق شنیده شد:

= بابا! بیدار شو!

لبخند زدم و دوباره مشغول چیدن میز شدم.

کمی بعد صدای قدم‌های جونگ‌کوک رو شنیدم.

برگشتم.

اول جی‌هان وارد آشپزخونه شد و پشت سرش جونگ‌کوک.

موهای جونگ‌کوک هنوز کمی نامرتب بود و به نظر می‌رسید دلش می‌خواست چند ساعت دیگه هم بخوابه.

جونگ‌کوک خم شد و جی‌هان رو در آغوش گرفت.

=صبح بخیر، مرد کوچولوی من.

جی‌هان هم محکم بغلش کرد.

=بابا، امروز شهر بازی می‌ریم؟

جونگ‌کوک خندید.

-هنوز صبحه پسر بابا..

جی‌هان اخم کوچیکی کرد.

= ولی قول دادی.

جونگ‌کوک نگاهی به من انداخت و بعد لبخند زد.

-یادم نرفته.

بعد جی‌هان رو روی زمین گذاشت و به سمت من اومد.

دستم هنوز روی میز بود که جونگ‌کوک نزدیکم شد، لبخندی زد و بوسه‌ی کوتاهی روی لبم گذاشت.

آروم گفتم :

— صبح بخیر.

لبخندی زد و در جواب حرفم گفت:

— صبح بخیر، خانومم .

جی‌هان که هنوز همان‌جا ایستاده بود، با قیافه‌ای جدی به ما نگاه کرد.

= مامانم رو نبوس اون برای منه

- نه خیر زن خودمه..

خندیدم و خم شدم، گونه‌اش رو بوسیدم.

+ اینم سهم تو.

جی‌هان خندید و دوید سمت صندلی خودش.

صبحانه خوردیم، اما جی‌هان تقریباً تمام مدت درباره‌ی شهر بازی حرف می‌زد.

از چرخ‌وفلک گرفته تا ماشین‌سواری و بستنی.

من و جونگ‌کوک فقط نگاهش می‌کردیم و لبخند می‌زدیم.

بعد از صبحانه، جونگ‌کوک دوباره مجبور شد سراغ کارهاش بره.

می‌دونستم کارهاش زیاده.

زندگی‌ای که داشتیم همیشه ساده نبود و بعضی روزها کارها آن‌قدر روی سرش می‌ریخت که حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نمی‌کرد.


اما قبل از اینکه از خانه خارج بشه، جی‌هان خودش رو بهش رسوند.

= بابا!

جونگ‌کوک خم شد.

— جانم؟

= قولمون یادت نره.

جونگ‌کوک خم شد و روبه روش نشست

— مگه می‌تونم قولم به پسرم یادم بره؟

=پس بعد از ظهر میای؟

— آره.

جی‌هان لبخند بزرگی زد.

= باشه!

جونگ‌کوک بعد از خداحافظی از من از خانه رفت.

و جی‌هان از همان لحظه شروع کرد به انتظار کشیدن.

ظهر شده بود..

هر بار صدای ماشینی از خیابون می‌اومد، جی‌هان می‌دوید سمت پنجره.

= مامان! باباست؟

و من هر بار مجبور بودم بگم:

+ نه عزیزم، هنوز نه.

بالاخره جی‌هان رفت لباس‌هایش رو عوض کرد.

وقتی برگشت، لباس مشکی رنگش که عمو تهیونگش براش خریده بود به تن داشت..


ادامه در پارت بعد ☘️🪐

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐

استایل. دوم لباسی که جی هان پوشید 🪽🐢
دیدگاه ها (۹)

رمان جونگ کوک

𓆩♡𓆪 𓂃 ࣪˖ ִֶָ سلام به گل‌دخترای خودممم 🐢🩷خوبیددد؟ خوش می‌گذره...

Forced love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط