آن حرفی نزد نه از خشم و نه از فریاد
آن حرفی نزد، نه از خشم و نه از فریاد.
اما تنهاییِ اتاق، شاهد اشکهایی شد که بیصدا از گونههایش لغزیدند.
دستانی که روزی در آغوشت آرام میگرفتند، حالا بیتو میلرزیدند.
قلبش تپید، اما نه از هیجان دیدار؛ معدهاش فریاد زد، اما نه از گرسنگیِ غذا...
و تنش، آهسته آهسته، از سنگینی غیبتت آب شد.
عشق، گاهی بیصدا ترین فریادهاست.
اما تنهاییِ اتاق، شاهد اشکهایی شد که بیصدا از گونههایش لغزیدند.
دستانی که روزی در آغوشت آرام میگرفتند، حالا بیتو میلرزیدند.
قلبش تپید، اما نه از هیجان دیدار؛ معدهاش فریاد زد، اما نه از گرسنگیِ غذا...
و تنش، آهسته آهسته، از سنگینی غیبتت آب شد.
عشق، گاهی بیصدا ترین فریادهاست.
- ۳۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط