{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۲


چک چک چک
صدای چکیدن قطرات اب را میشنید. ایتاچی اهسته چشم هایش را باز کرد، ولی اول هیچی جز سیاهی ندید. یادش میامد چیکار کرده، که چجوری مرده، ولی نمیدانست کجاست و تا چندین دقیقه فقط سیاهی مطلق بود، انگار نیمی از او هنوز زنده بود. یک لحظه ترس به دلش افتاد. شیسویی کجا بود؟ اینجا کجاست؟
ولی بعد هوا اهسته اهسته روشن شد، نور افتاب ملایم را دید، بعد چمن های سرسبز اشنا. چمن های بهشت و زمین مرواریدی. همان رودخانه های جاری و منظره ی زیبا. سریع بلند شد:"خب، خب، هول نشو ایتاچی. خونه شیسویی کجا بود؟"
سعی کرد به یاد بیاورد، اطراف را که نگاه میکرد خلوت بود و فقط چند تا از فرشته ها از دور دست رد میشدند.
راه افتاد، جایی که قلبش میگفت شیسویی انجاست. همانجایی که حس میکرد میتواند او را ببیند. تند تند راه میرفت و اطراف را نگاه میکرد، میتوانست حس کند سبک تر شده و احساس سنگینی ندارد. انگار قدم هایش سبک و راحت بودند. همانطور که داشت میرفت، متوجه لباس هایش شد. عوض شده بودند و دقیقا یک دست از همان بلیز شلوار سفیدی که شیسویی میپوشید تنش بود.
بعد از رودخانه ی اول، در یک زمین وسیع و زیر یک درخت بزرگ، او شیسویی را دید. پری شادی اش، نشسته بود زیر درخت و زانوهایش را بغل کرده بود.
خوشحالی توی قلبش پیچید:"شیسویی؟!"

شیسویی صدا شنید، صدای اشنا. همانی که فقط دلش میخواست یکبار دیگر بشنود. و وقتی سرش را طرف صدا چرخاند، ایتاچی را دید. اول کلی تعجب و سوال توی ذهنش نشست و بعد، انگار دنیا را به او داده اند چشم هایش برق زد. سریع بلند شد:"ایتاچی؟! تویی؟"
بعد هر دو دویدند سمت هم، تا فقط یکبار دیگر همدیگر را لمس کنند.
پریدند توی بغل هم، شیسویی محکم ایتاچی را فشار داد، انقدری که دلش راضی شود او جایی نمیرود. ایتاچی پشت پیراهن شیسوی را توی مشت هایش فشرد.
I:"بالاخره پیدات کردم."
S:"دیگه داشتم افسرده میشدم."
ایتاچی بیشتر شیسویی را فشار داد:"قول بده ایندفعه جایی نمیری."
شیسویی سر تکان داد، قول داد دقیقا همان زمانی که با ایتاچی در کنارش احساس کامل بودن میکرد:"قول میدم و توهم باید قول بدی. ما دیگه جایی نمیریم."

ایتاچی مرد، در دنیای واقعی. ولی در دنیای دیگر، جایی که بالای ابر ها قرار داشت، روحش کنار شیسویی زنده بود. خانواده ی او برایش مراسم خاکسپاری گرفتند، جسدش را خاک کردند و غم خانواده ی اوچیها را فرا گرفت. ساسکه احساس تنهایی میکرد، توی خانه، بدون ایتاچی زیادی سوت و کور بود‌ با اینکه معمولا حتی وقتی در خانه بود چیز زیادی نمیگفت، ولی حضورش روشنی میبخشید.
یک حسی، چیزی یا کسی به ساسکه میگفت که برادرش واقعا نمرده. این از جایی معلوم شده بود که جسد ایتاچی، حتی وقتی که دقیقا کف خیابان بین ماشین ها افتاده بود، اسیب زیادی ندیده بود و تقریبا سالم بود. ساسکه میدانست، چیزی را میدانست که بقیه ی خانواده خبر نداشتند.
او روبروی تابلوی خانوادگی شان ایستاد، به صورت ایتاچی خیره شد:"تو نمردی، مگه نه ایتاچی؟ یه حسی بهم میگه."
دیدگاه ها (۷)

مدیونید فکر کنید ابهت نداره😂

پارت ۲۴وقتی بالاخره هاشیرامای کتلت شده را منتقل کردند خانه، ...

نهههه تودوروکی و باباش؟💀هاکس و مرغ سوخاری فروشیییی؟

پارت ۱۵ایتاچی از شدت گرما روی پوستش عرق کرده بود، دود ریه ها...

پارت ۶شیسویی دمار از روزگار کیلیان دراورد، البته از نظر خودش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط