{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان انفجار و امید

رمان انفجار و امید
پارت ۵
میدوریا با تمام سرعت خودش را به دختری رساند که زیر آوار گیر افتاده بود.
«حالت خوبه؟!»
اوراراکا با درد نفس کشید.
«پام... زیر سنگ گیر کرده... نمی‌تونم حرکت کنم...»
میدوریا بدون معطلی زانو زد و تمام توانش را به کار گرفت تا سنگ را بلند کند.
«باید... بیرونت بیارم!»
اما سنگ بیش از حد سنگین بود.
هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، تکان نمی‌خورد.
در همان لحظه...
وووووووم!
صدای قدم‌های ربات غول‌پیکر نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد.
سایه‌ی بزرگش روی آن دو افتاد.
میدوریا برای چند لحظه خشکش زد.
قلبش با شدت می‌تپید.
«نه... اگه الان کاری نکنم...»
تصویر لبخند آلمایت در ذهنش نقش بست.
«قهرمان واقعی، قبل از هر چیز جان مردم را نجات می‌دهد.»
چشمانش پر از عزم شد.
او با تمام قدرت از زمین بلند شد و به سمت ربات دوید.
«واااااااه!»
قدرت در سراسر بدنش جریان پیدا کرد.
با یک پرش بلند، خودش را به ارتفاع ربات رساند.
اما همان لحظه صدای شکستن استخوان پایش را شنید.
تق!
درد شدیدی تمام بدنش را فرا گرفت.
با این حال، دستش را عقب برد و با تمام قدرت فریاد زد:
«وان فور آل...!»
مشتش با تمام نیرو به ربات برخورد کرد.
«مشت کوبنده»
بووووم!
صدای انفجار تمام شهر تمرینی را لرزاند.
گرد و غبار همه‌جا را فرا گرفت.
ربات غول‌پیکر از هم متلاشی شد.
اما میدوریا که دیگر توانی نداشت، از آسمان به سمت زمین سقوط کرد.
چشمانش آرام‌آرام بسته می‌شد.
«فکر کنم... دیگه تمومه...»
در همان لحظه، بدنش ناگهان سبک شد.
انگار نیرویی نامرئی او را در هوا نگه داشته بود.
به‌آرامی روی زمین فرود آمد.
اوراراکا با آخرین توانش از کوئرکش استفاده کرده بود تا سرعت سقوطش را کم کند.
چند ثانیه بعد، میدوریا از شدت درد بیهوش شد.
کم‌کم گرد و غبار کنار رفت.
همه با ناباوری به صحنه نگاه می‌کردند.
یکی از داوطلب‌ها با تعجب گفت:
«اون... ربات غول‌پیکر رو نابود کرد!»
ایدا با چشمانی باز زمزمه کرد:
«با وجود اینکه فقط برای نجات یک نفر وارد خطر شد...»
چند نفر از کارکنان مدرسه با عجله به سمت میدوریا دویدند.
در میان آن‌ها، بانوی سالخورده‌ای با لبخندی آرام جلو آمد.
او کنار میدوریا زانو زد و گفت:
«کارت عالی بود، دخترم.»
سپس قدرت درمانی خود را روی او به کار برد تا روند بهبود آسیب‌هایش آغاز شود.
ایدا با تحسین به صحنه نگاه کرد و زیر لب گفت:
«حالا می‌فهمم... این مدرسه فقط قدرت را امتحان نمی‌کند؛ قلب یک قهرمان را هم می‌سنجد.»
پایان پارت ۵
دیدگاه ها (۴)

رمان انفجار و امید پارت ۴ آژیر آغاز آزمون در سراسر شهر تمرین...

به معرفی از رمان انفجار و امید دوستان میدوریا توی این رمان ی...

اسم رمان: میان انفجار و امید پارت 2 میدوریا سوار اتوبوس شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط