{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک بی تی اس

☆Between Us☆

P♡5

___________

*توی کلاس نشسته بودم و سرم رو روی میز گزاشته بودم و اهنگ گوش میدادم و متوجه وارد شدن اقای بیون به کلاس نشدم و هنوز سرم روی میز بود و زیر لب اهنگ رو زمزمه میکردم که با دست یه جین که شونم رو تکون میداد سرم رو بلند کردم و با چهره عصبانی اقای بیون مواجه شدم و سریع هندزفری رو دراوردم و سرمو پایین انداختم*


+...م..متاسفم استاد

♧:لیم هاری...میدونی چندبار صدات کردم؟...با هزار منت بورسیه گرفتی، هاری… هنوز نفهمیدی این‌جا باید قدردان باشی، نه طلبکار؟

*با صحبت های استاد دامنمو محکم توی مشتم گرفتم و سرمو با جسارت بلند کردم تا جوابشو بدم..به هر حال حتی اگه استاد هم بود قرار نبود هیچوقت اینطور به دانش اموزش توهین کنه مخصوصا توی این زمینه..من برای گرفتن اون بورسیه هیچوقت منت کسی رو نکشیده بودم و برعکس شب و روز سرش تلاش میکردم*


+استاد!...درسته اشتباه کردم ولی شما هم لازم نبود اینجوری با دانش آموز هاتون صحبت کنید...من برای گرفتن این بورسیه منت کسی رو نکشیدم و اصلا هم طلبکار کسی نیستم...من واسه گرفتن این بورسیه شبانه روز تلاش کردم و_

♧هی لیم هاری!!...همین الان برو بیرون!

+استاد_

♧بیرون!

*با لجبازی از کلاس خارج شدم و به دیوار سالن تکیه دادم...واقعا باورم نمیشد چطور میتونه همچین کاری بکنه؟من فقط چون از حق خودم دفاع کردم تنبیه شدم؟..به هر حال اونم اشتباه کرده بود! این اصلا انصاف نبود!...*
*با حرص نفس میکشیدم و به دیوار تکیه داده بودم و به سقف نگاه میکردم که....همون بوی آشنا به مشامم خورد...اون...همون پسر دیروزی توی اتوبوس بود...با همون چهره سردش راشت از جلوم رد میشد و نیم نگاه سرد و جدی ای بهم کرد...خدایا الان حتما فکر میکنه من ازین دانش آموزای دردسر سازی هستم که به خاطر شکستن قوانین تنبیه شده...با شوک بهش نگاه میکردم که همینطور که راه میرفت نگاهشو به جلو داد و بی تفاوت از جلوم رد شد و به طرف پله ها پیچید و رفت...صبر کن نباید الان سر کلاس باشه؟...از کدوم کلاس اومد بیرون؟...از...از سمت راست بود ولی نکنه خارج نمیشد و داشت بر میگشت؟...چرا اینقدر جدی به همچی نگاه میکنه انگار..انگار تو مغزش تنها چیزی که وجود داشت این بود که چطور به همچی نظم بده و این باعث میشد همیشه نگران باشم نکنه با دیدنم فکر میکنه خیلی شلختم؟..درباره بورسیه بودنم شنیده؟صدای استاد بیون رو که سرم داد زد شنیده بود؟...*


[لایک و کامنت یادتون نره🦋✨️😭]


#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۳)

فیکشن

فیک

فیک

فیکشن

رمان بلولاکپارت ۱ویو هیکاری:امروز اولین روز مدرسه ست‌. امسال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط