{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی آغوشت که بودم لحظه ها بی وزن بود

توی آغوشت که بودم لحظه ها بی وزن بود 
کودکانه ، از نگاهت آسمان می خواستم 
خواب می رفتم کنارت با تمام ترسهام 
از تو در کابوس هایم قهرمان می خواستم !

روزها آرام از تقویم من رد می شدند 
بوسه می زد عشق بر سلولهای مرده ام 
سرنوشتم را درون قصه ها و شعرها 
فارغ از ابعاد بی رحم زمان می خواستم

لحن مرموز خدا در عشق بازی هایمان 
روح عریان مرا در اختیارت می گذاشت 
می شدی نزدیک وُ من از شدّت دلضربه ها 
داشتم می مردم ، از چشمت امان می خواستم

آه ای ویرانه ی باغ تخیّل های من 
ای سکوتت یاس غمناک نگاه آسمان 
من تو را در ابتدای درک هستی ِ زمین 
با همین دستان سرد و ناتوان می خواستم *

خوب می فهمم تو را ، این گریه هایم شاهد است 
دوستت دارم ولی باید فراموشت کنم 
می سپارم بار غمها را به آغوش خدا 
او که می داند کسی را آنچنان می خواستم
دیدگاه ها (۱)

دلبرم رفت و نگاهم در پی اش بیمار شدعشق خود از من گرفت و همدم...

ارامش روحم؛گاهی چشم هایم ؛ را برای دیدنت نذر می ...

توفقط مال همین قلب پر احساس منیمنم آن مزرعه ی عشق تو آن داس ...

قصد دارم غزلـــم را به تو تقدیــــــــم کنمشاه بیــت غـزلـم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط