سناریو ران نمیدونم چندم
سناریو ران نمیدونم چندم
ات و سانزو رفتن پیش کسی که اومده بود دیدن ات و در حین راه ران هم دیدن و سه نفری رفتن جلو در
ات:توی عوضی اینجا چه قلطی میکنی
پسر عمش:سلام کردن بهت یاد ندادن نه؟بعدشم عوضی رو با من بودی یه درسی بهت بدم مرغای آسمون به حالت زار بزنن*بلند کردن دست*
تا اومد بزنه در گوش ات ران جوری زدش که مرد تیکه پرت شد آذربایجان(ژذاببببببب)
پسر عمه ی گه خور:به چه جرعتی با من اینطو_
*صدای شلیک گلوله*سانزو یه تیر حروم اون گوساله کرد و اون گوساله برای همیشه از زندگی بای بای کرد(خدایااااا مرسییییییی,بعد میگین چرا سانزو رو دوس داری صورتی منه دیه صورتی مامانـ_🛐)
*و رانی که تمام مدت جلو چشم ات رو گرفته بود*ات هم از این قضیه خوشحال بود هم ناراحت،خوشحال از اینکه سرو کله یه گوساله کم شد،و ناراحت از اینکه فهمید اگه مار اشتباهی بکنه برای همیشه میمیره.
ریندو:صدای چی بود
ران:هیچی........هیچی....
ریندو:تشریف بیارید بریم غذا کوفت کنیم
سانزو:صب کن دست و صورتمونو بشوریم نبینی خونیه
ریندو:باشه،ات.....تو تمیزی بیا بریم
ات تو شک بود،شاید از پسر عمش متنفر بود ولی نمیخواست که اون بمیره
ات بعداز چندبار که ریندو صداش کرد به خودش اومد
ات:با....باشه
همگی رفتن سر شام و
ات و سانزو رفتن پیش کسی که اومده بود دیدن ات و در حین راه ران هم دیدن و سه نفری رفتن جلو در
ات:توی عوضی اینجا چه قلطی میکنی
پسر عمش:سلام کردن بهت یاد ندادن نه؟بعدشم عوضی رو با من بودی یه درسی بهت بدم مرغای آسمون به حالت زار بزنن*بلند کردن دست*
تا اومد بزنه در گوش ات ران جوری زدش که مرد تیکه پرت شد آذربایجان(ژذاببببببب)
پسر عمه ی گه خور:به چه جرعتی با من اینطو_
*صدای شلیک گلوله*سانزو یه تیر حروم اون گوساله کرد و اون گوساله برای همیشه از زندگی بای بای کرد(خدایااااا مرسییییییی,بعد میگین چرا سانزو رو دوس داری صورتی منه دیه صورتی مامانـ_🛐)
*و رانی که تمام مدت جلو چشم ات رو گرفته بود*ات هم از این قضیه خوشحال بود هم ناراحت،خوشحال از اینکه سرو کله یه گوساله کم شد،و ناراحت از اینکه فهمید اگه مار اشتباهی بکنه برای همیشه میمیره.
ریندو:صدای چی بود
ران:هیچی........هیچی....
ریندو:تشریف بیارید بریم غذا کوفت کنیم
سانزو:صب کن دست و صورتمونو بشوریم نبینی خونیه
ریندو:باشه،ات.....تو تمیزی بیا بریم
ات تو شک بود،شاید از پسر عمش متنفر بود ولی نمیخواست که اون بمیره
ات بعداز چندبار که ریندو صداش کرد به خودش اومد
ات:با....باشه
همگی رفتن سر شام و
- ۱.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط