/Last request/
Part5
رزا:داستان از جایی شروع شدکه رفتم گالری بهار اون برادرشوهرشو یعنی امیرو اورده بود اونجا که منو باهاش اشنا کنه و مخمو بزنه تو دیدار اول دل منو برد رفتارش استایلش همه چیزش همنجور که میخواستم بود بعد گالری که امدم خونه گفتم این نیمه گمشده من شب بود که بهار پیام داد و گفت امیر خیلی ازت خوشش امده اگر میخوای شمارتو بده بهت پیام بده منم گفتم من نمتونم وارد هیچ رابطه احساسی بشم بابام از اینجور سوسل بازی ها خوشش نمیاد میگه اگر کسی میخوادتت بیاد خواستگاریت بهارم گفت امیر قصدش جدیه ولی باید یکم باهام باشید هم دیگه رو بشناسید منم چون خوشم امده بود از امیر قبول کردم
بعد ۱ماه پیام بازی تلفن اینا گفت خانوادم میخوان بیبینت به بابا گفتم مثل همیشه غر زد سرم و اجازه نداد برم بیرون گوشیمو گرفت منم دلم برای امیر تنگ شده بود پس شبانه گوشیمو از اتاق بابام ورداشتم و از خونه زدم بیرون امیر امد دنبالم ولی من ترسیدم برگشتم خونه همه خواب بود پس چیزی نفهمید
یکماه گذشت بابام یادش رفت تا دیشب که با امیر قرار گذاشتم بعد کافه گفت که مامانم خیلی دوست داره بیبینت و همونجا زنگ زد به مادرش که بهم اسرار کرد برم خونشون منم رفتم وارد خونه که شدم
کسی نبود امیر گفت مامانش حتما رفته چیزی بگیره دلشوره بعدی گرفتم هی به ساعت نگاه میکردم یکساعت که شد امدم بلند بشم برم که دیدم در قفله قبلش امیر برام ابیموه ریخته بود وخیلی کم خورده بود با حس سرگیجه و سردرد همنجور دستگیره درو فشار میدادم و داد میزدم که امیر بیا در باز کن امیر به سمتم امد
و چشام سیاهی رفت و بیهوش شدم وقتی بیدار شدم دیدم هیچی تنم نیست دست پاهام به تخت بسته شد جیغ میزدم و عربده میکشیدم که امیر همنجور نزدیکم شد و دستش به ب*د*نم خورد از جیغ زیاد دیگه صدام درنمیود اون داشت کارشو میکرد که یکدفعه صدای اژیر ماشین پلیس شنید و توجه ی نکرد به کارش ادامه میداد(باگریع)
پلیس ها در میزدن ولی بازم توجه ای نمکرد و کارشو میکرد که پلیس ها در شکوندن وارد خونه شدن بابام هم باهاشو بود پلیس هایی خانوم امدن زود منو جمع کرد و لباس هامو بهم داد و امیر هم دستگیر کردن
بهدخت:مامان اینارو بهم نگفته بود گفته بود که دیدن میخواسته تازه بهت دست درازی کنه
رزا:مامان خبر نداره بهدخت بابا بهش هیچی نگفت که باز قلبش نگیره
بهدخت:الان حالت خوبه؟
رزا:اگر منظورت اونه که اره اگر ۱۰ دقیقه دیگه دیرتر امده بودن
بهدخت:هیس ولش کن فهمیدم
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.