{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد چند سال اومدم

بعد چند سال اومدم
گفت نمیخوامت دیگه
خواستم دست بلند کنم
بیشرف حامله بود.
مهراب - کلینیک
دیدگاه ها (۱)

قهرمان زندگیمو توی آینه دیدم

گریه هامو ندید بلند بلند خندیدیه عمر نگاش کردم چشامو دید ترس...

مادرم تاج سرم

میگن پسرت آدم بدیه ننه

بچها نظرتون چیه دیگه تم نزارم؟یه زره استراحت کنمکونم پاره شد...

فقط خواستم یه بار دیگه تشکر کنم

راستش اولش فکر کردم لباس رو میتونم هرجور خواستم بکشم-ببخشییی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط