چندپارتی جونگ کوک پارت 3
چندپارتی جونگ کوک پارت 3
"ببخشید." گفت. صدا دیگه اون حالت وحشی رو نداشت. حالا شده بود همون جونگ کوکی که ات عاشقش بود. "عزیزم، ببخشید. نمیخواستم. نمیدونم چرا... نمیتونم کنترلش کنم..."
ات هنوز گریه میکرد. سرشو گذاشته بود روی سینه جونگ کوک و هق هق میکرد. "میترسم... ازت میترسم..."
جونگ کوک محکمتر بغلش کرد. "نترس. منو ببخش. نمیذارم دوباره این اتفاق بیفته. قول میدم."
ولی ات میدونست این حرفا رو قبلاً هم شنیده بود. این قولها رو جونگ کوک هر بار میداد و هر بار میشکستش.
دستش رو برد بالا، کشید روی خال زیر لب جونگ کوک. همون جایی که عاشقش بود. "چرا اینجوری شدی؟ چرا منو اینقدر دوست داری ولی اینقدر اذیتم میکنی؟"
جونگ کوک جواب نداد. فقط بوسیدش روی پیشونی. آروم. مثه یه پر.
"چون مال منی." آخرش گفت. "و من دیوونتم. دیوونه که مال منه. دیوونه که یکی غیر از من نباید حتی نگاهت کنه. وقتی میبینمت، یه چیزی توی سرم میشکنه. میخوام باهات یکی بشم، ببرمت توی وجودم، قایمت کنم اونجا که کسی نگیردت..."
ات لبخند زد. با همه دردی که داشت، با همه ترسی که تو دلش بود، لبخند زد. چون وقتی جونگ کوک این حرفا رو میزد، ات باورش میکرد. میخواست باورش کنه.
"بیا بخوابیم." ات گفت. "بغلم کن تا صبح."
جونگ کوک دراز کشید، ات رو کشید تو بغلش. کوچیک بود، جا میشد توی خم بازوهاش. موهاش پهن شده بود روی بالش، مشکی و بلند، دورشون رو گرفته بود.
"فردا میخوام موهاتو برات شونه بزنم." جونگ کوک گفت. "خودم. با دستای خودم."
ات چشماشو بست. "قول میدی بد نکنی؟"
"قول میدم." جونگ کوک زمزمه کرد. "قول میدم همیشه مواظبتم باشم. حتی اگه خودم نباشم."
ات نفهمید آخرشو چی گفت. ولی دیگه خوابش برده بود. خستهتر از اونی بود که بخواد به حرفای عجیب جونگ کوک فکر کنه.
توی خواب، لبخند میزد. چون توی خواب، جونگ کوک همون آدمی بود که اولاش بود. مهربون، عاشق، که باهاش آروم بود. کاش خواب هیچوقت تموم نمیشد.
ولی صبح که شد، جونگ کوک دوباره بیدار شد. با اون چشمای خالی. و ات دوباره ترسید.
داستان همچنان ادامه داشت...
"ببخشید." گفت. صدا دیگه اون حالت وحشی رو نداشت. حالا شده بود همون جونگ کوکی که ات عاشقش بود. "عزیزم، ببخشید. نمیخواستم. نمیدونم چرا... نمیتونم کنترلش کنم..."
ات هنوز گریه میکرد. سرشو گذاشته بود روی سینه جونگ کوک و هق هق میکرد. "میترسم... ازت میترسم..."
جونگ کوک محکمتر بغلش کرد. "نترس. منو ببخش. نمیذارم دوباره این اتفاق بیفته. قول میدم."
ولی ات میدونست این حرفا رو قبلاً هم شنیده بود. این قولها رو جونگ کوک هر بار میداد و هر بار میشکستش.
دستش رو برد بالا، کشید روی خال زیر لب جونگ کوک. همون جایی که عاشقش بود. "چرا اینجوری شدی؟ چرا منو اینقدر دوست داری ولی اینقدر اذیتم میکنی؟"
جونگ کوک جواب نداد. فقط بوسیدش روی پیشونی. آروم. مثه یه پر.
"چون مال منی." آخرش گفت. "و من دیوونتم. دیوونه که مال منه. دیوونه که یکی غیر از من نباید حتی نگاهت کنه. وقتی میبینمت، یه چیزی توی سرم میشکنه. میخوام باهات یکی بشم، ببرمت توی وجودم، قایمت کنم اونجا که کسی نگیردت..."
ات لبخند زد. با همه دردی که داشت، با همه ترسی که تو دلش بود، لبخند زد. چون وقتی جونگ کوک این حرفا رو میزد، ات باورش میکرد. میخواست باورش کنه.
"بیا بخوابیم." ات گفت. "بغلم کن تا صبح."
جونگ کوک دراز کشید، ات رو کشید تو بغلش. کوچیک بود، جا میشد توی خم بازوهاش. موهاش پهن شده بود روی بالش، مشکی و بلند، دورشون رو گرفته بود.
"فردا میخوام موهاتو برات شونه بزنم." جونگ کوک گفت. "خودم. با دستای خودم."
ات چشماشو بست. "قول میدی بد نکنی؟"
"قول میدم." جونگ کوک زمزمه کرد. "قول میدم همیشه مواظبتم باشم. حتی اگه خودم نباشم."
ات نفهمید آخرشو چی گفت. ولی دیگه خوابش برده بود. خستهتر از اونی بود که بخواد به حرفای عجیب جونگ کوک فکر کنه.
توی خواب، لبخند میزد. چون توی خواب، جونگ کوک همون آدمی بود که اولاش بود. مهربون، عاشق، که باهاش آروم بود. کاش خواب هیچوقت تموم نمیشد.
ولی صبح که شد، جونگ کوک دوباره بیدار شد. با اون چشمای خالی. و ات دوباره ترسید.
داستان همچنان ادامه داشت...
- ۲.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط