جونگکوک: نه، منظورم اینه که تا صبح.
جونگکوک: نه، منظورم اینه که تا صبح.
ات: تا صبح؟ فردا هر دومون خواب میمونیم.
جونگکوک: ارزشش رو داره.
ات خندید.
بعد از آن شروع کردند درباره اولین باری که همدیگر را دیده بودند حرف بزنند.
ات: راستش اولش فکر میکردم خیلی مغروری.
جونگکوک: چی؟!
ات: جدی میگم.
جونگکوک: و من فکر میکردم تو زیادی حرف میزنی.
ات: هی!
جونگکوک: ولی الان دوست دارم حرف بزنی.
ات: این بهتر شد.
ساعت از نیمهشب گذشته بود اما هیچکدام خوابشان نمیآمد.
جونگکوک: یه سوال.
ات: بپرس.
جونگکوک: امروز صبح که بیدار شدی، فکر میکردی شبش این اتفاق بیفته؟
ات: اصلاً.
جونگکوک: منم نه.
ات: ولی خوشحالم که افتاد.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک: منم.
ات خمیازهای کشید.
جونگکوک: خوابآلود شدی؟
ات: یکم.
جونگکوک: پس بهتره استراحت کنی.
ات: هنوز دلم نمیاد برم بخوابم.
جونگکوک: فردا هم هست.
ات: قول؟
جونگکوک: قول.
ات دستش را جلو آورد.
ات: قولِ قول؟
جونگکوک خندید و دستش را به دست او زد.
جونگکوک: قولِ قول.
لبخند از روی صورت هیچکدام محو نمیشد. انگار بعد از مدتها حرفی را گفته بودند که مدت زیادی در دلشان مانده بود.
آن شب بیشتر از هر چیز، از این خوشحال بودند که دیگر لازم نبود احساساتشان را پنهان کنند و میتوانستند با خیال راحت کنار هم بنشینند و درباره هر چیزی که دلشان میخواست حرف بزنند. 🩷✨
(خب خب خیلی سعی کردم تک پارتی باشه ولی سه پارتی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه با لایک ذوقکیم کنید ممنون😅🎀🫠)
ات: تا صبح؟ فردا هر دومون خواب میمونیم.
جونگکوک: ارزشش رو داره.
ات خندید.
بعد از آن شروع کردند درباره اولین باری که همدیگر را دیده بودند حرف بزنند.
ات: راستش اولش فکر میکردم خیلی مغروری.
جونگکوک: چی؟!
ات: جدی میگم.
جونگکوک: و من فکر میکردم تو زیادی حرف میزنی.
ات: هی!
جونگکوک: ولی الان دوست دارم حرف بزنی.
ات: این بهتر شد.
ساعت از نیمهشب گذشته بود اما هیچکدام خوابشان نمیآمد.
جونگکوک: یه سوال.
ات: بپرس.
جونگکوک: امروز صبح که بیدار شدی، فکر میکردی شبش این اتفاق بیفته؟
ات: اصلاً.
جونگکوک: منم نه.
ات: ولی خوشحالم که افتاد.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک: منم.
ات خمیازهای کشید.
جونگکوک: خوابآلود شدی؟
ات: یکم.
جونگکوک: پس بهتره استراحت کنی.
ات: هنوز دلم نمیاد برم بخوابم.
جونگکوک: فردا هم هست.
ات: قول؟
جونگکوک: قول.
ات دستش را جلو آورد.
ات: قولِ قول؟
جونگکوک خندید و دستش را به دست او زد.
جونگکوک: قولِ قول.
لبخند از روی صورت هیچکدام محو نمیشد. انگار بعد از مدتها حرفی را گفته بودند که مدت زیادی در دلشان مانده بود.
آن شب بیشتر از هر چیز، از این خوشحال بودند که دیگر لازم نبود احساساتشان را پنهان کنند و میتوانستند با خیال راحت کنار هم بنشینند و درباره هر چیزی که دلشان میخواست حرف بزنند. 🩷✨
(خب خب خیلی سعی کردم تک پارتی باشه ولی سه پارتی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه با لایک ذوقکیم کنید ممنون😅🎀🫠)
- ۳۵۱
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط