موضوع: وقتی زیاد گازش میگیری
موضوع: وقتی زیاد گازش میگیری
بنگچان و ا.ت
پارت یک
ویو نویسنده
نزدیک دوسالی میشه که باهم ازدواج کردن..زندگی خیلی خوبی دارن..پر از عشق و علاقه..درسته برای اینکه به هم برسن خیلی سختی کشیدن ولی خب الان ارزششو داره..چون اونا الان همو دارن..به هم تکیه میکنن..
ویو ا.ت
امروز دوباره وقتی از خواب بیدار شدم بنگچان کنارم نبود..مثل اینکه دوباره رفته کمپانی..این روزا بخاطر آلبوم جدید خیلی بیشتر از قبل سرش شلوغ شده..ولی....ولی اون مردک به من قول داد زیاد به خودش سخت نگیره..عایشش کریستوفر بنگچان تو بلاخره میای خونه دیگه!
بیخیال افکارش شد و از رو تخت بلند شد و کارای هر روزش رو انجام داد و رفت پایین تا صبحونه بخوره..
.
.
وقتی صبحونشو خورد رفت رو مبل جلو تلویزیون نشست و کنترل رو از رو میز جلو پاش برداشت و اونو روشن کرد..
همینطور شبکه هارو رد میکرد ..الان ذهنش خالی از هرچیزی بود..اما نه همه چیز!
ذهنش بیشتر درگیر چان بود..ا.ت دنبال یه بهونهای چیزی بود تا یا به چان زنگ بزنه و بگه بیا خونه یا خودش بره اونجا..ولی خب هیچ دلیلی نداشت..
همینطور داشت فکر میکرد که یهو زیر دلش تیر کشید برای همین دستشو گذاشت رو شکمش و چشاشو بست ولی یهو با چیزی که یادش اومد چشاشو باز کرد و از جاش بلند شد و بدو بدو رفت سمت تقویم..
ا.ت: عایشش لعنتی..همیشه از اینکه اونجوری بشم متنفرم بودم ولی خب حالا چی میشد یه اینبار زودتر اون جوری میشدم😩
حداقل اونجوری یه بهونهای داشتم که به چان بگم بیاد خونه😭
ا.ت دوباره به نگاه به تقویم و اون خط قرمزی که دور یه عدد کشیده بود نگاه کرد و بعد از اینکه فحشی نثار این وضعش کرد تقویم رو روی میز گذاشت و برگشت سرجاش..
هیچ کاری نداشت که انجام بده..دلش برای شوهر قشنگش تنگ شده بود دلش میخواست هرچه زودتر اونو ببینه و دوباره کل بازوها و گردنش رو گاز بگیره..
حتی فک کردن به اون بازوهای عضلهای و سفید باعث میشد بیشتر دلتنگش بشه..
دلش برای اون بیگ هاگ ها..عطری که استفاده میکرد..آرامشی که بهش منتقل میکرد و همه همه ویژگی های چان تنگ شده بود..الان بیشتر از همیشه خواستار این بود که چان رو کنارش داشته باشه..ولی خب باید یکاری برای رفع این دلنتگی میکرد دیگه، نه؟
ا.ت گوشیش که روی میز بود رو برداشت و رفت تو گالریش و مشغول دیدن عکسای دونفرشون شد..
موقع دیدن عکسا یهو یچیزی به ذهنش رسید..پس سریع از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه آستین های لباسشو داد بالا و شروع کرد به درست کردن کیک..
.
.
نزدیک دوساعت تو آشپزخونه بود و داشت برای همسر قشنگش کیک درست میکرد..میخاست بهترین کیک رو درست کنه که وقتی همسرش اونو میخوره خوشحال بشه..
بعد از اینکه از آماده بودن کیک مطمئن شد رفت بالا تو اتاقش تا آماده بشه..
اول رفت حموم و یه دوش ۱۰ مینی گرفت و اومد بیرون بعدش یه میکاپ لایت انجام داد و رفت تا لباسش رو انتخاب کنه..زیاد اهل استایل های زنونه نبود پس یه نیم تنه با شلوار راسته مشکی تنش کرد و از روش هم یه سویشرت پوشید..
بعد رفت پایین و کیک رو تو یه جعبه گذاشت و از خونه زد بیرون..
بنگچان و ا.ت
پارت یک
ویو نویسنده
نزدیک دوسالی میشه که باهم ازدواج کردن..زندگی خیلی خوبی دارن..پر از عشق و علاقه..درسته برای اینکه به هم برسن خیلی سختی کشیدن ولی خب الان ارزششو داره..چون اونا الان همو دارن..به هم تکیه میکنن..
ویو ا.ت
امروز دوباره وقتی از خواب بیدار شدم بنگچان کنارم نبود..مثل اینکه دوباره رفته کمپانی..این روزا بخاطر آلبوم جدید خیلی بیشتر از قبل سرش شلوغ شده..ولی....ولی اون مردک به من قول داد زیاد به خودش سخت نگیره..عایشش کریستوفر بنگچان تو بلاخره میای خونه دیگه!
بیخیال افکارش شد و از رو تخت بلند شد و کارای هر روزش رو انجام داد و رفت پایین تا صبحونه بخوره..
.
.
وقتی صبحونشو خورد رفت رو مبل جلو تلویزیون نشست و کنترل رو از رو میز جلو پاش برداشت و اونو روشن کرد..
همینطور شبکه هارو رد میکرد ..الان ذهنش خالی از هرچیزی بود..اما نه همه چیز!
ذهنش بیشتر درگیر چان بود..ا.ت دنبال یه بهونهای چیزی بود تا یا به چان زنگ بزنه و بگه بیا خونه یا خودش بره اونجا..ولی خب هیچ دلیلی نداشت..
همینطور داشت فکر میکرد که یهو زیر دلش تیر کشید برای همین دستشو گذاشت رو شکمش و چشاشو بست ولی یهو با چیزی که یادش اومد چشاشو باز کرد و از جاش بلند شد و بدو بدو رفت سمت تقویم..
ا.ت: عایشش لعنتی..همیشه از اینکه اونجوری بشم متنفرم بودم ولی خب حالا چی میشد یه اینبار زودتر اون جوری میشدم😩
حداقل اونجوری یه بهونهای داشتم که به چان بگم بیاد خونه😭
ا.ت دوباره به نگاه به تقویم و اون خط قرمزی که دور یه عدد کشیده بود نگاه کرد و بعد از اینکه فحشی نثار این وضعش کرد تقویم رو روی میز گذاشت و برگشت سرجاش..
هیچ کاری نداشت که انجام بده..دلش برای شوهر قشنگش تنگ شده بود دلش میخواست هرچه زودتر اونو ببینه و دوباره کل بازوها و گردنش رو گاز بگیره..
حتی فک کردن به اون بازوهای عضلهای و سفید باعث میشد بیشتر دلتنگش بشه..
دلش برای اون بیگ هاگ ها..عطری که استفاده میکرد..آرامشی که بهش منتقل میکرد و همه همه ویژگی های چان تنگ شده بود..الان بیشتر از همیشه خواستار این بود که چان رو کنارش داشته باشه..ولی خب باید یکاری برای رفع این دلنتگی میکرد دیگه، نه؟
ا.ت گوشیش که روی میز بود رو برداشت و رفت تو گالریش و مشغول دیدن عکسای دونفرشون شد..
موقع دیدن عکسا یهو یچیزی به ذهنش رسید..پس سریع از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه آستین های لباسشو داد بالا و شروع کرد به درست کردن کیک..
.
.
نزدیک دوساعت تو آشپزخونه بود و داشت برای همسر قشنگش کیک درست میکرد..میخاست بهترین کیک رو درست کنه که وقتی همسرش اونو میخوره خوشحال بشه..
بعد از اینکه از آماده بودن کیک مطمئن شد رفت بالا تو اتاقش تا آماده بشه..
اول رفت حموم و یه دوش ۱۰ مینی گرفت و اومد بیرون بعدش یه میکاپ لایت انجام داد و رفت تا لباسش رو انتخاب کنه..زیاد اهل استایل های زنونه نبود پس یه نیم تنه با شلوار راسته مشکی تنش کرد و از روش هم یه سویشرت پوشید..
بعد رفت پایین و کیک رو تو یه جعبه گذاشت و از خونه زد بیرون..
- ۲۳
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط