{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jongkookroman

Jongkook_roman
_وقتی دعوا شدید می کنید_
Part۴

سمت کلبه رفتی و داخل رفتی.

*روز بعد*

با صدای دوستات از خواب بیدار شدی.
_بگیم بهش یعنی؟
_به نظرت ناراحت میشه؟
و...

بلند شدی و بهشون نگاه کردی.
_صبح بخیر...چیزی شده بچه ها؟

رنگ همه شون سفید شده بود و معلوم بود یه چیزی رو ازت مخفی میکنن.
لونا کنارت نشست.
_ببین ا/ت...سعی کن خونسردی خودت رو حفظ کنی ولی باید یه ‍‌چ‍ــ....

گوشیت زنگ خورد و اونو برداشتی.
شماره ی ناشناس بود.

_سلام خانم ا/ت تسلیت عرض میکنم.

دست و پاهات خشک شد...منظورش از تسلیت عرض میکنم چی بود؟....

_حقیقتش من یکی از همکارای جونگ کوک هستم، بهم یه نامه ای داد سه ماه پیش و گفت اگر اتفاقی براش افتاد این رو بدم بهتون و دیشبم که اون اتفاق...ممنون میشم تشریف بیارین کمپانی و نامه رو از من بگیرین.

نمی‌تونستی نفس بکشی.
_م..منظورتون از اتفاق دیشب چیه؟

آه عمیقی کشید.
_شما خبر نداشتین؟ معذرت میخوام که...

داد زدی و پتوت رو توی دستت فشار دادی.
_بگو‌ چی شده؟

_جونگ کوک یه هفته ای شده که برای ضبط موزیک ویدیو با بقیه بچه ها رفته بود بوسان و دیشب جونگ کوک مست می‌کنه و...می‌ره توی ساحل وقتی داشته برمیگشته ماشین بهش میزنه و متاسفانه...

گوشی تو دستات سر خورد و افتاد روی پتو و بعد زمین.

سرت گیج می‌رفت و چشمات بدون وقفه ازش اشک پایین می آمد.

دوستات سعی میکردن آرومت کنن ولی هیچکدوم از تلاشاشون تأثیر نداشت.

یهویی بلند شدی و سوییچ ماشینت رو برداشتی.
_ا/ت کجا؟
جواب ندادی و فقط بیرون رفتی.

سوار ماشین شدی و میخواستی هر جور شده خودت رو به سئول برسونی.

وقتی رسیدی سئول سریع خودت رو رسوندی به کمپانی و نامه رو ازش گرفتی.

اومدی تو ماشینت توی پارکینگ نشستی و نامه رو باز کردی.

( ا/ت سلام
اگر این نامه رو میخونی احتمالا من دیگه تو این دنیا نیستم.
همه ی ماجرای سرد شدن من با تو، توجه نکردن بهت و داد زدن سرت نقشه ی پدرت بود.
بابات از من متنفر بود همون‌طور که خودت میدونی ولی دقیقا دو سال پیش روز تولدت اومد منو تحدید کرد.
گفت از تو جدا بشم وگرنه به مامانم آسیب میزنه و نمیزاره زندگی کنه.
بابات خوب میدونست مامانم نقطه ضعفمه واسه همین دست گذاشت روش...مامانم می‌گفت هرروز براش پیام های ناشناس می آمد که انگار کامل حرکات مامانمم رو زیر نظر داشت و توی پیام اونا رو اطلاع میداد.
منم وقتی دیدم پدرت سر این قضیه جدیه و واقعا داره مامانم رو اذیت می‌کنه قبول کردم.
من هیچ وقت نخواستم ازت جدا بشم خودت خوب میدونی چقدر دوستت دارم...آخه چطور میتونم از دستت بدم وقتی قلبم فقط برای تو میتپه.
معذرت میخوام ا/ت ببخشید که مرد قوی رابطه مون نبودم‌.
ببخشید که کنار کشیدم و نتونستم هم از تو هم از خانوادم محافظت کنم.
هروقت عکسایی که پست میکردی رو نگاه میکردم یه تیکه ی دیگه از وجودم کنده میشد.
من حتا حلقه‌ی ازدواجمون رو‌ در نیاوردم تا همه بدونن من هنوز به تو تعلق دارم.
دلم میخواست یه ا/ت کوچولوی دیگه عین خودت رو باهم بزرگ کنیم ولی نشد.
این قلب هنوز که هنوز برای تو میتپه ا/ت ی من.
دوست دارم.
جونگ کوکِ تو...)

پایان.
دیدگاه ها (۵۴)

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می‌کنید_Part3خیلی خونسرد با سر...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می‌کنید_Part2_چرا باید بهت توج...

سلام سیسی ها میخوام فیک بنویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط