{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jongkookroman

Jongkook_roman
_وقتی دعوا شدید می‌کنید_
Part3

خیلی خونسرد با سر تأیید کرد و تو از خونه بیرون رفتی.

*دو سال بعد*

از اون اتفاق دو سال می‌گذشت و تو دیگه از کوک‌ خبری نداشتی.

یا بهتر بگم...نمیخواستی ازش خبری داشته باشی.

حتا وقتی توی دادگاه اومد خیلی بی احساس بود درصورتی که تو اون تایم توی فروپاشی روانی بودی.

حست نسبت بهش رو توی قلبت چال کردی اونقدر این چاله رو عمیق کندی که دیگه حتا اگر خودت هم میخواستی نمیتونستی دوباره اون حس رو بیرون بیاری.

امروز با دوستات به بوسان رفتی و توی یه کلبه نزدیک دریا موندین.

آخر شب بود و همه خوابیده بودن ولی تو خوابت نمی‌برد.

از اتاقت بیرون اومدی و یه شال که بافتنی بود رو روی شونه هات انداختی.

از کلبه بیرون اومدی و به سمت ساحل رفتی.

به ماه که امشب توی بالاترین قسمت آسمون بود نگاه کردی.

یه مرد رو دیدی که زانو هاش رو بغل کرده بود و سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود.

یکی دو تا بطری سوجو هم کنارش بود.
میخواستی به سمتش بری‌که سرشو بلند کرد.

با دیدن چهره ش قلبت شروع کرد به تند زدن.
بله... جونگ کوک بود. همونی که یه تایمی به بدترین حالت ممکن رهات کرد.

_ا/ت؟
صدات زد ولی تو پشتت رو بهش کردی و داشتی برمیگشتی توی کلبه.

بلند شد و سریع دنبالت اومد.
از پشت سر بغلت کرد و سرش رو روی گردنت گذاشت.

_نرو...
ازش فاصله گرفتی و برگشتی تا بهش نگاه کنی.

_حق نداری بهم دست بزنی و بغلم کنی فهمیدی؟

میخواستی به راهت ادامه بدی که داد زد.
_متاسفم...هرچی بگی حق داری ولی نرو
ایستادی و پوزخند زدی.

_میفهمی چی میگی جونگ کوک؟
برگشتی و بهش نزدیک شدی.

_تو کسی بودی که قلبمو زیر پاهات له کردی، کسی بودی که من با تمام قلبم دوست داشتم ولی تو چیکار کردی؟ پس الان حق نداری بهم بگی نرم...تو یه عوضی ای من دیگه هیچ وقت نمی‌خوام ببینمت و متنفرم از امشب که اینجا دیدمت.

صدات بالا رفت ولی نمی‌تونستی کنترلش کنی.

سرشو بهت نزدیک که ببوستت ولی عقب رفتی.

صدات رو پایین تر آوردی ولی هنوز به چشم هاش نگاه میکردی.
_رابطه ی بین ما رو خودت تموم کردی پس لطفا سعی نکن حسی که تایمی بهت داشتم و الان چالش کردم رو درش بیاری.

به دستش نگاه کردی، انگشتر داشت.
پوزخند زدی و با دستت موهات رو به عقب هدایت کردی.

با چونه ات به حلقه اشاره کردی.
_امیدوارم خوشبخت بشین.

سمت کلبه رفتی و داخل رفتی.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می کنید_Part۴ سمت کلبه رفتی و ...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می‌کنید_Part2_چرا باید بهت توج...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می کنید_Part1جفتتون زندگی سختی...

Jongkook_roman_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_Part1تو استایلیست...

Jongkook_roman_وقتی مافیاست و تو اذیتش می‌کنی_Part2به سمت در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط