سناریو
#سناریو
#دوپارتی
#درخواستی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی ازدواج کردین...)
*هیونجین بدون وقفه ا.ت رو روی تخت قرار داد و روی اون معلق ماند که هر دو با شنیدن باز شدن در سرشونو چرخوندند و پسر کوچولوشون رو دیدند که عروسکش بغلش است و گریه میکند.*
÷مامان هق خواب بد هق هق دیدم...هق... [با گریه گفت]
*ا.ت سریع از زیر هیونجین بلند شد و به سمت پسرش رفت که هیونجین عصبی و حسود شد پس دنبال ا.ت رفت و مدام لمسش میکرد که لمسای او حس مالکیت داشتن.*
اوه پسر مامان خواب بد دیده؟ میخوای پیش مامانی و بابایی بخوابی؟ [با لحنی آروم گفت]
÷آره... هق لطفا...[با معصومیت لب زد]
_اما سونگهون بزرگ شده باید تنها بخوابه.[با حسادت رو به ا.ت گفت]
ویو ا.ت: من فهمیدم هیونجین داره به بچمون حسادت میکنه پس پسرمون رو بغل کردم و در همون لحظه لبای هیونجین رو بوسیدم که سونگهون گریه اش بند اومد.
÷مامانی، بابایی رو نبوس.[با لحن کیوت گفت]
چرا؟[با تعجب لب زدم]
_هی بچه اگر من نبودم تو اینجا نبودی پس من حق دارم زنمو ببوسم اصلا میتونم زنمو بک... [با حسادت گفت که با گذاشته شدن دست ا.ت روی دهنش دیگه صحبت نکرد.*
*هیونجین لباشو روی لبای ا.ت گذاشت و او رو وحشیانه بوسید و سونگهون هنوز در بغل ا.ت بود و با چشمای معصوم تماشا میکرد که ا.ت سعی کرد از هیونجین جدا بشه و تونست اما هیونجین شروع به بوسیدن گردنش کرد که با صحبت های سونگهون متوقف شد.*
÷من میخوام بابایی رو ببوسم...[با لبای غنچه جواب داد]
_خب مامانی نمیدونه که بابایی به بوسه های پسرش نیاز داره، مگه نه رفیق؟[با خنده گفت و پیشونی سونگهون رو بوسید]
*هیونجین با لبخند سونگهون رو از همسرش گرفت و با او بازی کرد که ا.ت با تماشای آنها خنده بر لبش پدید اومد.*
*هیونجین و سونگهون روی تخت باهم بازی میکردند و ا.ت از آنها عکس و فیلم میگرفت که سونگهون صورت هیونجین رو بغل کرد.*
÷بابایی، من خسته شدم. میشه بخوابیم؟[مظلومانه لب زد]
_حتما...[با خنده گفت]
هیونجین: من و ا.ت دراز کشیدیم و سونگهون بین ما به خواب رفت و ما هم بعد از بوسیدن همدیگه به مدت ۳ دقیقه بخواب رفتیم.
☆END☆
#دوپارتی
#درخواستی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی ازدواج کردین...)
*هیونجین بدون وقفه ا.ت رو روی تخت قرار داد و روی اون معلق ماند که هر دو با شنیدن باز شدن در سرشونو چرخوندند و پسر کوچولوشون رو دیدند که عروسکش بغلش است و گریه میکند.*
÷مامان هق خواب بد هق هق دیدم...هق... [با گریه گفت]
*ا.ت سریع از زیر هیونجین بلند شد و به سمت پسرش رفت که هیونجین عصبی و حسود شد پس دنبال ا.ت رفت و مدام لمسش میکرد که لمسای او حس مالکیت داشتن.*
اوه پسر مامان خواب بد دیده؟ میخوای پیش مامانی و بابایی بخوابی؟ [با لحنی آروم گفت]
÷آره... هق لطفا...[با معصومیت لب زد]
_اما سونگهون بزرگ شده باید تنها بخوابه.[با حسادت رو به ا.ت گفت]
ویو ا.ت: من فهمیدم هیونجین داره به بچمون حسادت میکنه پس پسرمون رو بغل کردم و در همون لحظه لبای هیونجین رو بوسیدم که سونگهون گریه اش بند اومد.
÷مامانی، بابایی رو نبوس.[با لحن کیوت گفت]
چرا؟[با تعجب لب زدم]
_هی بچه اگر من نبودم تو اینجا نبودی پس من حق دارم زنمو ببوسم اصلا میتونم زنمو بک... [با حسادت گفت که با گذاشته شدن دست ا.ت روی دهنش دیگه صحبت نکرد.*
*هیونجین لباشو روی لبای ا.ت گذاشت و او رو وحشیانه بوسید و سونگهون هنوز در بغل ا.ت بود و با چشمای معصوم تماشا میکرد که ا.ت سعی کرد از هیونجین جدا بشه و تونست اما هیونجین شروع به بوسیدن گردنش کرد که با صحبت های سونگهون متوقف شد.*
÷من میخوام بابایی رو ببوسم...[با لبای غنچه جواب داد]
_خب مامانی نمیدونه که بابایی به بوسه های پسرش نیاز داره، مگه نه رفیق؟[با خنده گفت و پیشونی سونگهون رو بوسید]
*هیونجین با لبخند سونگهون رو از همسرش گرفت و با او بازی کرد که ا.ت با تماشای آنها خنده بر لبش پدید اومد.*
*هیونجین و سونگهون روی تخت باهم بازی میکردند و ا.ت از آنها عکس و فیلم میگرفت که سونگهون صورت هیونجین رو بغل کرد.*
÷بابایی، من خسته شدم. میشه بخوابیم؟[مظلومانه لب زد]
_حتما...[با خنده گفت]
هیونجین: من و ا.ت دراز کشیدیم و سونگهون بین ما به خواب رفت و ما هم بعد از بوسیدن همدیگه به مدت ۳ دقیقه بخواب رفتیم.
☆END☆
- ۱.۲k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط