اما، حرف زدن تلفنی هم یواش یواش عادی شد....
اما، حرف زدن تلفنی هم یواش یواش عادی شد....
دیگه راضیمون نمیکرد... انگار باید یه کم هیجان بیشتر میشد!
باید همدیگه رو میدیدیم...
کجا؟!
اولین جایی که به ذهنمون رسید، پارک بود...
به این ترتیب، قرار بعدیمون پارک لاله بود... یه پارک بزرگ و زیبا که با درختای بید مجنونش و نزدیکیش به دانشگاه تهران، یکی از پارکهای خوب تهران بود...
یه روز با غزل هماهنگ کردیم که فردا ساعت 4 بعد از ظهر توو پارک لاله، جلوی مجسمه ی ابوریحان که همون اول پارک هست، همدیگه رو ببینیم و غزل گفت که با دختر خاله ش میاد...
خلاصه، اون روز با هیجانی وصف ناپذیر!!!! آماده شدم و رفتم به سمت قرارگاه!
توو راه، کلی در مورد اتفاقای خوبی که ممکن بود بیفته فک میکردم، به اینکه حالا با دختر خاله ش که از هر دوی ما بزرگتر بود چجوری حرف بزنم و...
من راس ساعت، شایدم کمی زودتر رسیدم و جلوی مجسمه ی ابوریحان منتظر بودم...
نیم ساعت گذشت ولی خبری نشد...
یک ساعت...
دو ساعت...
نخیر! هیچ خبری نبود!
موبایل که اونوقتا نبود...
منم که توو پارک بودم...
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که من زنگ بزنم خونه شون.
اما از طرفی فک میکردم ممکنه راه افتاده باشه و زنگ زدنم بی فایده بود
از طرفی ، راستش یه ذره هم از روی غرورم زنگ نزدم چون بدقولیش خیلی بهم برخورده بود!
هزارتا فکر عجیب و غریب از ذهنم میگذشت...
نکنه اتفاقی افتاده باشه...
نکنه باباش فهمیده...
نکنه اصن منو گذاشته سر کار...
نکنه اصن نمیخواسته بیاد...
نکنه کلا پشیمون شده...
عجب دختره بی فکریه...
اصن دیگه باهاش حرف نمیزنم!
و هزاران فکر دیگه...
انقد وایسادم اونجا که ابوریحان یه لحظه صدام کرد...
گفت اگه هنوزم میخوای وایسی، بیا جای من وایسا، من یه دستشویی برم، چن ساله نرفتم!!!!
خلاصه حسابی ناراحت و عصبی، برگشتم سمت خونه...
احساس خوبی نداشتم.
سردرد داشتم و یه کم کسل بودم ولی خب فک میکردم واسه خستگی و عصبانیت و معطل بودن زیاده...
خلاصه هرجوری بود رسیدم خونه...
دیگه راضیمون نمیکرد... انگار باید یه کم هیجان بیشتر میشد!
باید همدیگه رو میدیدیم...
کجا؟!
اولین جایی که به ذهنمون رسید، پارک بود...
به این ترتیب، قرار بعدیمون پارک لاله بود... یه پارک بزرگ و زیبا که با درختای بید مجنونش و نزدیکیش به دانشگاه تهران، یکی از پارکهای خوب تهران بود...
یه روز با غزل هماهنگ کردیم که فردا ساعت 4 بعد از ظهر توو پارک لاله، جلوی مجسمه ی ابوریحان که همون اول پارک هست، همدیگه رو ببینیم و غزل گفت که با دختر خاله ش میاد...
خلاصه، اون روز با هیجانی وصف ناپذیر!!!! آماده شدم و رفتم به سمت قرارگاه!
توو راه، کلی در مورد اتفاقای خوبی که ممکن بود بیفته فک میکردم، به اینکه حالا با دختر خاله ش که از هر دوی ما بزرگتر بود چجوری حرف بزنم و...
من راس ساعت، شایدم کمی زودتر رسیدم و جلوی مجسمه ی ابوریحان منتظر بودم...
نیم ساعت گذشت ولی خبری نشد...
یک ساعت...
دو ساعت...
نخیر! هیچ خبری نبود!
موبایل که اونوقتا نبود...
منم که توو پارک بودم...
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که من زنگ بزنم خونه شون.
اما از طرفی فک میکردم ممکنه راه افتاده باشه و زنگ زدنم بی فایده بود
از طرفی ، راستش یه ذره هم از روی غرورم زنگ نزدم چون بدقولیش خیلی بهم برخورده بود!
هزارتا فکر عجیب و غریب از ذهنم میگذشت...
نکنه اتفاقی افتاده باشه...
نکنه باباش فهمیده...
نکنه اصن منو گذاشته سر کار...
نکنه اصن نمیخواسته بیاد...
نکنه کلا پشیمون شده...
عجب دختره بی فکریه...
اصن دیگه باهاش حرف نمیزنم!
و هزاران فکر دیگه...
انقد وایسادم اونجا که ابوریحان یه لحظه صدام کرد...
گفت اگه هنوزم میخوای وایسی، بیا جای من وایسا، من یه دستشویی برم، چن ساله نرفتم!!!!
خلاصه حسابی ناراحت و عصبی، برگشتم سمت خونه...
احساس خوبی نداشتم.
سردرد داشتم و یه کم کسل بودم ولی خب فک میکردم واسه خستگی و عصبانیت و معطل بودن زیاده...
خلاصه هرجوری بود رسیدم خونه...
- ۳.۵k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط