کاش می شد خنده را تدریس کرد.
کاش می شد خنده را تدریس کرد.
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد.
ناامیدان را، امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود.
با نشاط دیگران ، دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید.
دوستی را مثل شربت سر کشید.
دشمن، بی رحمی و اجحاف بود.
دوستدار، نیکی و انصاف بود.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور.
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود.
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد.
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست.
در جهانی خرم و آباد زیست.
کاش می شد فقر را نابود کرد.
دودمان بی کسی را دود کرد...
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد.
ناامیدان را، امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود.
با نشاط دیگران ، دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید.
دوستی را مثل شربت سر کشید.
دشمن، بی رحمی و اجحاف بود.
دوستدار، نیکی و انصاف بود.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور.
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود.
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد.
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست.
در جهانی خرم و آباد زیست.
کاش می شد فقر را نابود کرد.
دودمان بی کسی را دود کرد...
- ۲۴۱
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط