{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۱

پارت ۱۱
جیمین:بببله
ا.ت:گفتم بیای پایین که اینو بهت بدم
یک جعبه ی کادو شده ی کوچیک رو دادم دستش
جیمین:این...این چیه؟
ا.ت:بازش کن
جیمین:چچشم بازش کردم و...یک ساعت گرون قیمتتتتتت؟ از مارک معروف........
پدر ا.ت پیاده شد
پدر: پسرم از کادویی که دادم خوشت نیومد؟
حیمین:سریع با شنیدن صدای پدر ا.ت تعظیم کردم
حیمین:چچچرا...ازتون ممنونم
تهیونگ:هی جیمین شی چرا خجالتی شدی؟
تهیونگ:پدر دستت درد نکنه
جیمین:آروم زمزمه کرد پدر؟
تهیونگ: البته
پدر:دستت درد نکنه جیمینا مراقب خودت باش و سوار ماشین شد
جیمین:ممنون آقا ی کیم چشم همچنین
پدر:خدافظ کیم ا.ت و کیم تهیونگ
ا.ت و تهیونگ:خداحافظ آقا ی کیم
لیموزین پدر رفت
ا.ت و جیمین و تهیونگ رفتن بالا

ویو ا.ت/
رفتم تو اتاقم لباس عوض کردم و لباس خونگی پوشیدم و دیدیم تهیونگ و جیمین روی مبل نشستم و با گوشی بازی میکنن لبخند زدم.رفتم تو آشپزخونه که غذا آماده کنم نودل درست کردم با دوبوکی میز رو چیدم غذا خوردیم و تهیونگ آشپزخونه رو تمیز کرد من ظرف هارو شستم جیمین ظرف هارو خشک کرد و جابه جا کردیم خونه رو داشتیم خونه رو تمیز میکردیم که دستم خود و قاب عکسی که روش پارچه ی سیاه بود افتاد و شکست که همراهش بغضم گرفت تهیونگ و جیمین اومدن بالا سرن و شیشه هارو جمع کردن منم از فرصت استفاده کردم و قاب رو بدون اینکه پارچه ی مشکی رو از روی قاب بردارن بردم قاب رو توی اتاقم و توی کمد میزم گذاشتم و قفل کردم کمد رو و خیلی عادی شروع کردم تمیز کردن اتاقم بلاخره بعد یک ساعت خونه کاملا تمیز شد جیمین پ تهیونگ توی حال روی دوتا کاناپه عا خوابشون برده بود دیدم خوابن در کمدم رپ باز کردم و قاب عکس رو برداشتم پارچه رو زدم کنار و شیشه خورده های روی عکس رو ریختم رو میز و عکس رو از قاب در آوردم
ا.ت:هعی مامان کجایی ببینی شرکت به کجاها رسیده کجایی ببینی بابا آرزو خودت و خودش رو برآورده کرده کجایی ببینی به چه جاهایی دارم‌میرسم کجایی ببینی آرزوم داره واقعی میشه کجایی ببینی...اشک هاش اجازه نداد تا به حرفاش ادامه بده و بغض کهنه ی توی گلوش داشت عذابش میداد و همین باعث شد عکس مادرش رو در آغوشش فشار بده و کم کم در غمی کهنه به خواب برد.
جیمین که با صدای هق هق و زمزمه های نامفهومی که میشنید و مطمئن نبود از ا.ت هستن بیدار شد و به سمت اتاق ا.ت رفت و...

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

P12تقریباً یک هفته از شبی که با جیمین وارد رابطه شده بود میگ...

فیک تهیونگ

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

تک پارتی

پارت ۴ (سرنوشت)

#تپش.قلب.من Part 5هانا:باشه....بعد 10 دقیقه چت.... همون مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط