پارت
پارت ۱۰
ویو ا.ت/
صبح ساعت ۷ بیدار شدم لباسم رو عوض کردم رفتم بیرون دیدم جیمین روی کاناپه بدون پتو خوابیده خدایا این بشر چرا انقدر کیوتههههههه..
ا.ت:یک پتو و بالش برداشتم اومدم تو سالن پتو رو انداختم روش و بالش رو آروم گذاشتم زیر سرش دیدم خوابیده یک لبخند زدم آخه چرا انقدر کیوت بودددددددددددد؟؟؟؟... بلاخره از نگاه کردنش دست کشیدم و رفتم تو آشپزخونه دلم نیود بیدارش کنم یک کیک شکلاتی و یک شیر کوچیک خوردم رفتم کیفم رو آماده کنم برم بیرون پدرم کارم داشت توی شرکتش .
جیمین:یواشکی چشمم رو باز کردم از زیر دستم دیدم داره کیفش رو جمع میکنه و پتو و بالش برام گذاشته یک لبخند زدم پ نشستم پتو رو تا کردم و با بالش بردم تو اتاق ا.ت که دیدم حواس ا.ت نیست ولی بع نظر عصبی میومد
جیمین:اممم...ا.ت چیزی شده؟
ا.ت:ها...چی...نه بابا هیچی..تو کی بیدار شدی؟
جیمین:عامم...باشه...همین الان
ا.ت:جیمینا من میرم بیرون شب برمیگردم
جیمین:باشه به سلامت برگردی
ا.ت:مرسی خدافظ و دودیم سمت در
جیمین:خدافظ
ویو ا.ت/
دویدم پایین و سریع سوار ماشینم شدم پ رفتم شرکت پدرم رفتم داخل.
نگهبان جلوی در شرکت:خوش اومدین خانم
ا.ت:ممرسی
ا.ت:در اتاق پدرم رو زدم
پدرم:بیا تو
ا.ت:رفتم تو و تعظیم کردم
پدرم:خوش اومدی دخترم بیا بشین
ا.ت:لبخندی زدم و کنار پدرم روی صندلی نشستم و در جلسه ی پدرم حضور داشتم
ویو جیمین:الان پنج ساعت از رفتن ا.ت میگذره و من تو خونه تنهام و حوصله ام سر رفته بلند شدم و رفتم یکم راه برم که عکس های روی دیوار رو دیدم یکیش یه عکس بود که یک دختر بچه ی کوچیک با یک پسر از خودش یکم بزرگ تر درحال بازین اون پسر کپی بچگی های تهیونگ بود و یک عکس دیگه...چرا روش پارچه ی سیاهه؟ بهش دست نزدم به اینکه فوضولیم گل کرده بود ولی دست نزدم به قاب عکس بعدی نگاه کردم که عکس فارق التحصیلی ا.ت بود چقدر لبخندش قشنگ بود
جیمین:نشستم رو مبل که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره جواب دادم
جیمین:الو؟
ا.ت:جیمینا بیا پایین
جیمین:بباشه
جیمین:دودیم پایین دیدم یک لیموزین مشکی دم در ساختمونه ا.ت ازش پیاده شد اون واقعا ا.ت بود؟؟؟ چرا انقدر خخخخوشگل شدههههههه
جیمین:تعظیم کردم
ا.ت:امم جیمینا؟
جیمین:بببله
ادامه دارد..
ویو ا.ت/
صبح ساعت ۷ بیدار شدم لباسم رو عوض کردم رفتم بیرون دیدم جیمین روی کاناپه بدون پتو خوابیده خدایا این بشر چرا انقدر کیوتههههههه..
ا.ت:یک پتو و بالش برداشتم اومدم تو سالن پتو رو انداختم روش و بالش رو آروم گذاشتم زیر سرش دیدم خوابیده یک لبخند زدم آخه چرا انقدر کیوت بودددددددددددد؟؟؟؟... بلاخره از نگاه کردنش دست کشیدم و رفتم تو آشپزخونه دلم نیود بیدارش کنم یک کیک شکلاتی و یک شیر کوچیک خوردم رفتم کیفم رو آماده کنم برم بیرون پدرم کارم داشت توی شرکتش .
جیمین:یواشکی چشمم رو باز کردم از زیر دستم دیدم داره کیفش رو جمع میکنه و پتو و بالش برام گذاشته یک لبخند زدم پ نشستم پتو رو تا کردم و با بالش بردم تو اتاق ا.ت که دیدم حواس ا.ت نیست ولی بع نظر عصبی میومد
جیمین:اممم...ا.ت چیزی شده؟
ا.ت:ها...چی...نه بابا هیچی..تو کی بیدار شدی؟
جیمین:عامم...باشه...همین الان
ا.ت:جیمینا من میرم بیرون شب برمیگردم
جیمین:باشه به سلامت برگردی
ا.ت:مرسی خدافظ و دودیم سمت در
جیمین:خدافظ
ویو ا.ت/
دویدم پایین و سریع سوار ماشینم شدم پ رفتم شرکت پدرم رفتم داخل.
نگهبان جلوی در شرکت:خوش اومدین خانم
ا.ت:ممرسی
ا.ت:در اتاق پدرم رو زدم
پدرم:بیا تو
ا.ت:رفتم تو و تعظیم کردم
پدرم:خوش اومدی دخترم بیا بشین
ا.ت:لبخندی زدم و کنار پدرم روی صندلی نشستم و در جلسه ی پدرم حضور داشتم
ویو جیمین:الان پنج ساعت از رفتن ا.ت میگذره و من تو خونه تنهام و حوصله ام سر رفته بلند شدم و رفتم یکم راه برم که عکس های روی دیوار رو دیدم یکیش یه عکس بود که یک دختر بچه ی کوچیک با یک پسر از خودش یکم بزرگ تر درحال بازین اون پسر کپی بچگی های تهیونگ بود و یک عکس دیگه...چرا روش پارچه ی سیاهه؟ بهش دست نزدم به اینکه فوضولیم گل کرده بود ولی دست نزدم به قاب عکس بعدی نگاه کردم که عکس فارق التحصیلی ا.ت بود چقدر لبخندش قشنگ بود
جیمین:نشستم رو مبل که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره جواب دادم
جیمین:الو؟
ا.ت:جیمینا بیا پایین
جیمین:بباشه
جیمین:دودیم پایین دیدم یک لیموزین مشکی دم در ساختمونه ا.ت ازش پیاده شد اون واقعا ا.ت بود؟؟؟ چرا انقدر خخخخوشگل شدههههههه
جیمین:تعظیم کردم
ا.ت:امم جیمینا؟
جیمین:بببله
ادامه دارد..
- ۵.۰k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط