{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۴۱ (⁠♡)


تند نگاش کردم و اشکم راه دیدنش رو سد کرد. همونجور غمزده و پردرد نگاش کردم. اما نگاهم نمیکرد.. سنگين و جدي به روبروش خیره بود..
لرزون گفتم
الا : بابت کار نکرده پول نمیگیرم
جیمین : بس کن ما درباره اش حرف زدیم.. بلند گفتم... الا: حرف زدیم که من برات یه بچه به دنیا بیارم و تو اون پولو بهم بدي..
عصبي سمتم. و سریع ماشین رو زد کنار و پارکش کرد و چرخید
نگاهم رو شرمزده از چشماش به یقه اش کشیدم.
جیمین : تو... آزادي..دیگه قراري با من نداري..ميتوني هرجور دلت میخواد زندگي کني..هرجا که دلت میخواد بري..
لرزون و خیلی اروم گفتم.... الا :هیچ جا رو ندارم..
جیمین: با اون پول هرجا رو که بخواي مال تو میشه..
نمیدونم چرا با بغض گفتم.... الا ؛ نمیخوام..
واقعا نمیخواستم.. رگ دیوانگیم بالا زده بود و نمیتونستم جلوشو بگیرم
نفسش رو بیرون داد و گفت
جیمین : برات یه خونه میخرم که این اتفاقات نیوفته تو فقط.. ترسيدي.. هميـ و راه افتاد که خشك... گفتم الا : نه..
نفسش رو شدید بیرون داد و گفت.... جیمین :داري عصبیم میکن محکم گفتم. ... الا: پول مفت نمیخوام. مگر اینکه کاري در ازاشذکرده باشم..
جیمین : یعنی
بغض به گلوم چنگ زد. همه قدرتم رو جمع کردم و اروم گفتم ...الا : برمیگردیم قرارمون.. سر
تند سرشو چرخوند و نگام کرد و ناباور گفت.... جیمین :دارم از منجلاب میکشمت بیرون. چرا باز ميخواي برگردي؟
چشمامو باز کردم و نگاش کردم. خیره و گنگ داشت نگام میکرد.
نمیدونم. نمیدونم چرا دارم برمیگردم تو اون منجلاب..
نمیدونم چي گیرم انداخته.. دست و پامو گرفته و اجازه حرکت بهم نمیده.. اما... نمیتونم. من وارد اين بازي شدم.. اين بازي فقط یه راه خروج داره و اونم حدوداسال و خرده اي ديگه است..
راه خروج ديگه اي وجود نداره.. بلند گفت
جیمین :چرا الا؟
داد زدم....الا : نمیدو ؟نمیدونم...فقط..
.

تو پارکینگ خونه نگه داشت.. هر دو بدون حرف و حتي بدون نگاه کردن به هم . اسانسور ایستادیم و بعد جلوي خونه.. کلید انداخت و در رو باز کرد. اروم رفتم داخل. احساس آرامش و امنیت اوج حس هايي بود که بهم حجوم آورد. همه برقا خاموش بود و خونه شديداً تاريك.. اونقدر که جلوي پام رو نمیدیدم.. دستم رو دراز کردم که دیوار رو بگیرم و راه رو پیدا کنم که بازوم از عقب کشیده شد و چسبوندم به دیوار.
با نفس تند و ترسیده گفتم
الا: چیکار میکنی؟ از نور کم ماشین هایی که گه گاه عبور میکردن و نوري رو به داخل سالن میکشیدن میدیدمش که دستاشو دو طرف سرم روي ديوار گذاشته بود و خیره بود روم. اب دهنم رو قورت دادم.
با تاکید گفت
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۲ (⁠♡)جیمین : من و تو..سر پول...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۳ (⁠♡)انگار زیر پاهام خالي ش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۰ (⁠♡)||بوي عطرش.. عطر مردونه...

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۸ (⁠♡)جیمین : گفته بودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط