پارت چهارم
پارت چهارم
سئومی دنبال من و چان اومد و روی میل سمت راست چان نشست آنقدر نزدیک که بازوهایشان با یک تکان کوچک به هم برخورد میکرد اما هنوز چان را لمس نمیکرد و مظلوم نمایی میکرد و آروم با دستمال اشک های خیالی اش را پاک میکرد انگار شخصا بهش چاقو زده ام چان کمی رو به من برگشت و با چهره ای کمی رنجیده گفت
چان:آسا...عزیزم به نظرم کمی حساس بودی...اون فقط خواهرت است
آسا:چان...او بازوی تورا لمس کرد و تو موهایش را کنار زدی....حالا بیشتر از این روزم را خراب نکن
چان ساکت شد و آروم نگاهش را سمت سئومی برگرداند درحالی که سئومی طوری رفتار میکرد انگار همین الان از پشت بهش خنجر شدم و طوری دامنش را چنگ میزد انگاری فقط یه هل کوچک نیاز دارد تا گریه کند(مارمولککککککک)
بعد از مدتی خانواده ها گرم صحبت بودن برای احترام بلند شدم تا کمی نوشیدنی بیارم(حالا شاید بپرسید پس خدمتکار ها کجان...باید بگم منم نمیدونم الان فقط میخوام یه بخش دارک بنویسم)یهویی سئومی از جا پرید
سئومی:اوه آسا عزیزم میدونم که خیلی واسه امروز خسته هستی...تو بشین من نوشیدنی هارا میارم
با تعجب به سئومی نگاه کردم اما قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم سئومی از جایش بلند شد و سمت آشپزخانه رفت من هم دوباره کنار چان نشستم چان با لبخند گفت
چان:دیدی؟تو خیلی سخت گرفتی...
دوستون دارم کیم لارا✨
سئومی دنبال من و چان اومد و روی میل سمت راست چان نشست آنقدر نزدیک که بازوهایشان با یک تکان کوچک به هم برخورد میکرد اما هنوز چان را لمس نمیکرد و مظلوم نمایی میکرد و آروم با دستمال اشک های خیالی اش را پاک میکرد انگار شخصا بهش چاقو زده ام چان کمی رو به من برگشت و با چهره ای کمی رنجیده گفت
چان:آسا...عزیزم به نظرم کمی حساس بودی...اون فقط خواهرت است
آسا:چان...او بازوی تورا لمس کرد و تو موهایش را کنار زدی....حالا بیشتر از این روزم را خراب نکن
چان ساکت شد و آروم نگاهش را سمت سئومی برگرداند درحالی که سئومی طوری رفتار میکرد انگار همین الان از پشت بهش خنجر شدم و طوری دامنش را چنگ میزد انگاری فقط یه هل کوچک نیاز دارد تا گریه کند(مارمولککککککک)
بعد از مدتی خانواده ها گرم صحبت بودن برای احترام بلند شدم تا کمی نوشیدنی بیارم(حالا شاید بپرسید پس خدمتکار ها کجان...باید بگم منم نمیدونم الان فقط میخوام یه بخش دارک بنویسم)یهویی سئومی از جا پرید
سئومی:اوه آسا عزیزم میدونم که خیلی واسه امروز خسته هستی...تو بشین من نوشیدنی هارا میارم
با تعجب به سئومی نگاه کردم اما قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم سئومی از جایش بلند شد و سمت آشپزخانه رفت من هم دوباره کنار چان نشستم چان با لبخند گفت
چان:دیدی؟تو خیلی سخت گرفتی...
دوستون دارم کیم لارا✨
- ۶۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط