{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی , سالها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم , آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است
دیدگاه ها (۵)

‌ عشق یعنی در کنارش حس آرامش کنی بوسه را پیوسته از لبهای او ...

من نمک گیرِ لبانِ شور و شیرینِ تو امشاعرِ شوریده یِ موهایِ پ...

‌ ‌ بگذار بوسه بوسه بمیرم برای توچون کودکی بهانه بگیرم برای ...

من نمیدانم چرا این دل شده رسوای توآ شنای هر شب من ،من شدم ش...

گابریل نشست روی مبل،و آهی از خستگی کشید ۱۰۰ ساله که زندست و ...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط