در چشمانم خیره شو خواهی دید برایم چه هستی در قلبت و در رو
در چشمانم خیره شو خواهی دید برایم چه هستی در قلبت و در روحت جستجو کن هر گاه مرا آنجا یافتی جستجو را بس کن به من نگو برایت اهمیتی ندارد نمی توانی از خود گذشتنم را بی ارزش بخوانی چون می دانی حقیقت دارد هر کاری که میکنم به خاطر توست به قلبت بنگر خواهی دید چیزی برای مخفی شدن و پنهان کاری نداری مرا در یاب که من زندگی ام را به دست گرفته ام تا همه را به پایت قربانی کنم به من نگو که این حتی ارزش مبارزه کردن هم ندارد هیچ چیز دیگری نمی خواهم و می دانی که حقیقت دارد هر کاری که می کنم به خاطر توست هیچ عشقی برابر با عشق تو نیست و هیچ کس عشقی این چنین به من نخواهد بخشید هیچ جایی نیست مگر آنکه تو آنجا باشی هر زمان و هر کجا آه که نمی توانی بگویی اهمیتی ندارد هیچ چیز دیگری نمی خواهم برای تو خواهم جنگید بر لبه تیغ خواهم رفت و آری برایت خواهم مرد می دانی که حقیقت دارد هر کاری برایت می کنم... به آنکه حتا دشنه اش را عاشقم چون دوستت می دارم حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد من می سوزم پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد من زرد می شوم روسری زردت که از کوچه عبور میکند عاشق می شوم و تا کفش های رفتنت جفت می شوند غریب میمانم و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو من سبز میمانم که نیلوفرانه دوستت می دارم نه مانندهی مردمانی که دوست داشتن را به عادتی که ارث بردهاند با طعم غریزه نشخوار می کنند من درست مثل خودم هنوز و همیشه دوستت می دارم...
- ۲.۸k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط