{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شد

شعله‌های آتش، آسمان شب را سرخ کرده بودند.

وقتی ماشین‌ها به عمارت رسیدند...

دیگر چیزی از شکوه آن عمارت باقی نمانده بود.

سقف بخش شرقی فرو ریخته بود.

پنجره‌ها یکی‌یکی با صدای مهیبی می‌ترکیدند.

افراد آرمان با وحشت سعی می‌کردند آتش را مهار کنند.

آوا از ماشین پیاده شد.

گرمای آتش صورتش را می‌سوزاند.

با ناباوری زمزمه کرد:

ـ «همه‌چیز... از بین رفت...»

آرمان با چهره‌ای سنگی به ساختمان خیره شد.

اما از نگاهش می‌شد فهمید چیزی بیشتر از یک عمارت در حال سوختن است.


---

یکی از افرادش دوان‌دوان نزدیک شد.

ـ «رئیس!»

ـ «بگو.»

ـ «گاوصندوق باز شده بود...»

ـ «دزد چی برده؟»

مرد سرش را پایین انداخت.

ـ «فقط یه چیز...»

ـ «چی؟»

ـ «یه دفتر چرمی سیاه.»

کاوه که تازه از ماشین پیاده شده بود، همان‌جا خشکش زد.

رنگ از صورتش پرید.

لیانا زیر لب گفت:

ـ «نه...»

آوا با تعجب به هر دو نگاه کرد.

ـ «اون دفتر چیه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

همین سکوت...

بدتر از هر جوابی بود.


---

آن شب، همه را به خانه‌ای امن در دل جنگل منتقل کردند.

خانه‌ای قدیمی که سال‌ها پیش پناهگاه مخفی خاندان آرمان بود.

هوا بوی چوب نم‌خورده می‌داد.

برق‌ها ضعیف بود.

باران هنوز به شیشه‌ها می‌کوبید.


---

آوا روی مبل نشسته بود.

کلید نقره‌ای هنوز در مشت بسته‌اش بود.

آن‌قدر محکم آن را گرفته بود که کف دستش سرخ شده بود.

در اتاق آرام باز شد.

کاوه وارد شد.

شانه‌اش بانداژ شده بود.

لباس مشکی‌اش را عوض کرده بود، اما آثار خستگی از چهره‌اش پاک نمی‌شد.

چند ثانیه فقط به آوا نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «بیداری...»

آوا سرش را بلند کرد.

ـ «خوابم نمی‌بره.»

کاوه کنار پنجره ایستاد.

سکوت...

تنها صدای باران شنیده می‌شد.


---

آوا بالاخره پرسید:

ـ «اون دختر... لیانا...»

کاوه نگاهش را از پنجره نگرفت.

ـ «چی درباره‌ش؟»

ـ «کیه؟»

کاوه لبخند تلخی زد.

ـ «گذشته‌ای که هیچ‌وقت نتونستم ازش فرار کنم.»

ـ «دوستت داره؟»

این سؤال، حتی خود آوا را هم غافلگیر کرد.

سریع نگاهش را پایین انداخت.

ـ «من... منظورم...»

کاوه آرام خندید.

ـ «یک زمانی... شاید.»

ـ «و تو؟»

این بار، کاوه مستقیم به چشم‌های آوا نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت...

آن‌قدر طولانی که نفس کشیدن سخت شده بود.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «قلب آدم فقط یک‌بار انتخاب می‌کنه...»

آوا احساس کرد ضربان قلبش در گوش‌هایش می‌پیچد.

ـ «و قلب من...»

کاوه یک قدم جلو آمد.

ـ «سال‌ها پیش انتخابش رو کرده.»


---

آوا نتوانست چیزی بگوید.

فقط به او خیره ماند.

چشم‌های کاوه دیگر آن برق همیشگی را نداشت.

برای اولین بار...

هیچ نقابی روی صورتش نبود.

نه شوخی.

نه غرور.

نه بازی.

فقط حقیقت.

او با صدایی که از همیشه آرام‌تر بود گفت:

ـ «می‌دونم آخر این داستان شاید هیچ‌وقت سهم من نباشی...»

لبخند تلخی زد.

ـ «ولی دروغ گفتن بهت، از باختن سخت‌تره.»

آوا حس کرد اشک در چشم‌هایش جمع شده.

خواست چیزی بگوید...

اما در همان لحظه...

در اتاق باز شد.

آرمان.

او چند ثانیه بی‌حرکت ایستاد.

نگاهش بین آوا و کاوه چرخید.

کاوه آرام عقب رفت.

اما دیگر دیر شده بود.

آرمان...

آخرین جمله‌ی او را شنیده بود.

سکوتی سنگین اتاق را پر کرد.


---

آرمان به کاوه خیره شد.

ـ «بیا بیرون.»

صدایش آرام بود.

اما آن آرامش...

از هر فریادی خطرناک‌تر به نظر می‌رسید.

کاوه بدون اعتراض از اتاق خارج شد.


---

چند دقیقه بعد...

آوا دیگر طاقت نیاورد.

در را کمی باز کرد.

از داخل راهرو، صدای آن دو را می‌شنید.

آرمان با لحنی کنترل‌شده گفت:

ـ «ازش فاصله بگیر.»

کاوه خندید.

ـ «اگه می‌تونستم، خیلی وقت پیش این کارو کرده بودم.»

ـ «این یه خواهش نیست.»

ـ «می‌دونم.»

سکوت...

بعد صدای کاوه آمد.

ـ «ولی یه سؤال...»

ـ «...»

ـ «اگه جای من بودی... می‌تونستی ازش دل بکنی؟»

هیچ جوابی نیامد.

فقط صدای مشت محکمی که به دیوار خورد.

آوا از ترس نفسش را حبس کرد.


---

در همان لحظه...

صدای جیغ یکی از نگهبان‌ها از بیرون خانه بلند شد.

ـ «رئیییس!»

همه به سمت حیاط دویدند.

روی دیوار چوبی خانه...

با رنگ قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«کلاغ‌ها همیشه به خانه برمی‌گردند.»

و درست زیر آن...

یک پر سیاه کلاغ با خون آغشته شده بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌ام | قلبی که میان تاریکی گم شدساعت ۴:۱۸...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهشتم | بهای حقیقتباران بی‌امان می‌با...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهفتم | قبرستان کلاغساعت ۱۱:۴۷ شببارا...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط