*گل یخ*
*گل یخ*
*محمد*
آرمین با خنده گفت : چقدر این دختر بامزه است محمد شیرین زبون
- بگو زبون دراز
- مطمئنم به مادرش نرفته فرشته دختر آرومی بود
- نمی دونم حتما به باباش رفته دیگه
- شاید مهرداد پسر خوبی بود
- تو هم پسر خوبی بودی
- بی خیال آرمین منووخوبی ؟؟؟؟!!!!!
شام رو خونه ای آرمین خوردیم ماهک تقریبا بی هوش شده بود از خواب ازآرمین والهه خداحافظی کردم ماهک روبغل کردم اومدم بیرون اروم گذاشتمش صندلی عقب وکتمو گذاشتم زیر سرش رفتم پشت فرمون از آینه ماهک رو نگاه کردم فکر کنم کارم اشتباه بود اوردمش اینجا باید منتظر حرفای فرشته باشم که چی می خواست بارم کنه
رسیدم خونه ماهک رو بغل کردم رفتم داخل کسی نبود بجز فرشته بادیدنم بلند شد اومد طرفم منتظر بودم حرف بارم کنه دستاشو طرفم گرفت یعنی ماهک رو بدم بهش
- خودم میارمش .
چیزی نگفت یه نفس راحت کشیدم پشت سرش راه می رفتم با اینکه خیلی عوض شده بود ولی هنوز در برابر من کوچلو بود در رو باز کرد پتو رو از رو تخت برداشت ماهک رو گذاشتم رو تخت وکفشاشو در آوردم صاف وایسادم داشت نگام می کرد خم شدم کفشارو گذاشتم
- نمی خواستم بدون اجازه ات ماهک رو ببرم لیلا خانم گفت خوابی
- گفتم به بچه ای من نزدیک نشو
اون دخترمهرداده نمی خوام به کسی وابسته بشه تا وقتی باباشو ببینه
نگاش کردم نمی دونم نگاهم چطوری بود خجالت کشید سرشو انداخت پایین
- نخواستم که دخترتون روازتون بگیرم اون فقط یه بچه است
- اون بچه است نمی فهمه وابستگی چقدر سخته بخوایم از اینجا بریم اذیت میشه
چیزی نگفتم وزدم بیرون رفتم تو حیاط نشستم باید حرفای بابا رو گوش می کردم وحالا اینجوری حرف بشنوم حرف از کسی که از مردی حرف می زد که بابای بچه اش بود و تنهاش گذاشته رفته وهنوز منتظرشه
*محمد*
آرمین با خنده گفت : چقدر این دختر بامزه است محمد شیرین زبون
- بگو زبون دراز
- مطمئنم به مادرش نرفته فرشته دختر آرومی بود
- نمی دونم حتما به باباش رفته دیگه
- شاید مهرداد پسر خوبی بود
- تو هم پسر خوبی بودی
- بی خیال آرمین منووخوبی ؟؟؟؟!!!!!
شام رو خونه ای آرمین خوردیم ماهک تقریبا بی هوش شده بود از خواب ازآرمین والهه خداحافظی کردم ماهک روبغل کردم اومدم بیرون اروم گذاشتمش صندلی عقب وکتمو گذاشتم زیر سرش رفتم پشت فرمون از آینه ماهک رو نگاه کردم فکر کنم کارم اشتباه بود اوردمش اینجا باید منتظر حرفای فرشته باشم که چی می خواست بارم کنه
رسیدم خونه ماهک رو بغل کردم رفتم داخل کسی نبود بجز فرشته بادیدنم بلند شد اومد طرفم منتظر بودم حرف بارم کنه دستاشو طرفم گرفت یعنی ماهک رو بدم بهش
- خودم میارمش .
چیزی نگفت یه نفس راحت کشیدم پشت سرش راه می رفتم با اینکه خیلی عوض شده بود ولی هنوز در برابر من کوچلو بود در رو باز کرد پتو رو از رو تخت برداشت ماهک رو گذاشتم رو تخت وکفشاشو در آوردم صاف وایسادم داشت نگام می کرد خم شدم کفشارو گذاشتم
- نمی خواستم بدون اجازه ات ماهک رو ببرم لیلا خانم گفت خوابی
- گفتم به بچه ای من نزدیک نشو
اون دخترمهرداده نمی خوام به کسی وابسته بشه تا وقتی باباشو ببینه
نگاش کردم نمی دونم نگاهم چطوری بود خجالت کشید سرشو انداخت پایین
- نخواستم که دخترتون روازتون بگیرم اون فقط یه بچه است
- اون بچه است نمی فهمه وابستگی چقدر سخته بخوایم از اینجا بریم اذیت میشه
چیزی نگفتم وزدم بیرون رفتم تو حیاط نشستم باید حرفای بابا رو گوش می کردم وحالا اینجوری حرف بشنوم حرف از کسی که از مردی حرف می زد که بابای بچه اش بود و تنهاش گذاشته رفته وهنوز منتظرشه
- ۱۰.۸k
- ۰۲ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط