{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

پارت هفدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

«یـــــونگی…»
صدای ضعیف جیمین بین درخت‌ها پیچید.
یونگی بدون حتی یک ثانیه مکث، دوید سمت صدا.
«جیمین!»
جونگ‌کوک و تهیونگ هم پشت سرش رفتن. شاخه‌ها زیر پاهاشون می‌شکست و مه غلیظ جلوی دیدشونو گرفته بود.
تا اینکه بالاخره—
جیمینو دیدن.
کنار یه درخت نشسته بود؛ لباس‌هاش خاکی شده بودن و موهاش به صورتش چسبیده بود. یکی از دست‌هاش دور مچ پاش حلقه شده بود و نفس‌نفس می‌زد.
جونگ‌کوک با شوک گفت: «وای خدای من…»
اما یونگی حتی نذاشت حرفش کامل شه.
سریع جلوی جیمین زانو زد. «جیمین.»
صدای همیشه آرومش حالا لرزش خفیفی داشت.
جیمین آروم سرشو بلند کرد. وقتی یونگیو دید، انگار تمام استرسش یک‌دفعه شکست.
«…پیدام کردی.»
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد. به چشم‌های خسته‌ش، به خراش روی صورتش، و به اشکی که گوشه‌ی چشمش جمع شده بود.
بعد ناگهانی بغلش کرد.
محکم. خیلی محکم.
جیمین شوکه شد. «یونگی…؟»
یونگی صورتشو کنار گردنش پنهون کرد و آروم گفت: «فکر کردم اتفاقی برات افتاده.»
صدای بمش گرفته بود.
جیمین قلبشو دیوونه‌وار توی سینه حس می‌کرد. آروم دستشو روی پشت یونگی گذاشت. «من خوبم…»
«نه، خوب نیستی.»
یونگی عقب کشید و مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد. «پات آسیب دیده. رنگت پریده. تو چند ساعت توی این جنگل تنها بودی.»
جیمین لبشو گاز گرفت. «یه خرس دنبالم کرد…»
«چی؟!»
جونگ‌کوک نزدیک بود سکته کنه. تهیونگ سریع گرفتش که دوباره جیغ نکشه.
یونگی چند ثانیه ساکت موند. فقط فکش محکم شد.
«اون خرس بهت دست زد؟»
جیمین سریع سر تکون داد. «نه… فقط ترسیدم.»
یونگی آروم چشم‌هاشو بست. انگار تازه تونسته بود نفس بکشه.
بعد خیلی آهسته گفت: «دیگه هیچ‌وقت این‌طوری نترسونم.»
جیمین خیره موند.
قلبش داشت ذوب می‌شد.
جونگ‌کوک زیر لب به تهیونگ گفت: «اینا الان از ما عاشق‌ترن.»
[نویسنده: همیشه تو زندگیم جونگ‌کوک بودم توی صحنه های عاشقانه پارازیت زیاد ول میدادم
هعی
خب برگردیم به ادامه داستان]
تهیونگ آروم خندید. «خیلی وقته.»
یونگی به مچ پای جیمین نگاه کرد. «می‌تونی راه بری؟»
جیمین امتحان کرد بلند شه اما سریع از درد صورتشو جمع کرد. «آخ… نه زیاد.»
بدون هیچ حرفی، یونگی خم شد.
و جیمینو بلند کرد.
«وایسا—!»
جیمین کامل توی بغل یونگی خشک شد. «من سنگینم!»
یونگی خیلی خونسرد گفت: «نیستی.»
جونگ‌کوک با ذوق نجوا کرد: «یونگی شی جیمین رو بلند کرددد!»
تهیونگ دستشو گذاشت روی دهنش. «الان وقتش نیست.»
اما صورت جیمین کاملاً قرمز شده بود.
و بدتر از همه این بود که… ته دلش اصلاً دوست نداشت یونگی ولش کنه.
ادامه دارد…

[نویسنده: ۲۰۰ تایی‌مون مبارکککک
به مناسب دویست تایی‌مون این سه تا پارت رو بدون شرط میزارم
لذت ببرید.
اما کامنت هاتون خیلی قشنگ بود لطفا برام کامنت بزارید]
دیدگاه ها (۲۰)

پارت شانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)هوا تقریباً تاریک شده ب...

پارت پانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«جیمین!»صدای یونگی بین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط