{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

پارت پانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

«جیمین!»
صدای یونگی بین درخت‌ها پیچید، اما هیچ جوابی نیومد.
مه غلیظ‌تر شده بود و جنگل کم‌کم تاریک می‌شد. جونگ‌کوک با استرس ناخن‌هاشو می‌جوید.
«اگه واقعاً اتفاقی براش افتاده باشه چی…؟»
تهیونگ سعی کرد آرومش کنه. «پیداش می‌کنیم.»
اما خودش هم نگران بود.
و یونگی؟ اون از همه بدتر بود.
از وقتی صدای جیغ جیمینو شنیده بود، حتی یه لحظه هم آروم نگرفته بود. مدام بین درخت‌ها می‌گشت، شاخه‌ها رو کنار می‌زد و اسم جیمینو صدا می‌کرد.
«پارک جیمین!»
هیچ‌چیز.
فقط باد.
یونگی با کلافگی دستشو توی موهاش کشید. برای اولین بار، واقعاً ترسیده بود.
اون طرف…
جیمین هنوز روی زمین نشسته بود و سعی می‌کرد نفسشو تنظیم کنه.
«باشه… من زندم… خوبم… خرس منو نخورد… عالیه…»
ولی ته دلش هنوز می‌لرزید.
آروم بلند شد و اطرافو نگاه کرد. همه‌چی شبیه هم بود.
درخت. مه. سکوت.
«لعنت…»
شروع کرد راه رفتن. اول آروم، بعد سریع‌تر.
«یونگی؟!»
صداش بین درخت‌ها گم شد.
سرما کم‌کم زیر پوستش می‌رفت. هودی یونگی هنوز تنش بود و بوی قهوه‌ی کم‌رنگش باعث می‌شد کمتر بترسه.
ولی فقط کمی.
چند دقیقه بعد صدای رعد دوباره اومد. جیمین زیر لب ناله کرد. «نهههه دوباره نه…»
درست همون لحظه صدای خش‌خش بلندی پشت سرش پیچید.
جیمین یخ زد.
آروم برگشت…
و وقتی سایه‌ی بزرگی بین درخت‌ها دید، نزدیک بود قلبش بایسته.
«وای نه نه نه نه—»
شروع کرد دویدن.
اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود و نفسش بریده بود. شاخه‌ها به صورتش می‌خوردن و پاهاش درد می‌کرد.
تا اینکه ناگهان—
پاش پیچ خورد.
«آخ!»
محکم روی زمین افتاد.
درد تیزی توی مچ پاش پیچید. خواست بلند شه، ولی نتونست.
و صدای اون موجود… داشت نزدیک‌تر می‌شد.
جیمین رنگش پرید. «خواهش می‌کنم…»
سایه از بین مه بیرون اومد.
و بعد—
یه گوزن کوچولو خیلی آروم از کنارش رد شد.
سکوت.
جیمین چند ثانیه خیره موند… بعد با بغض داد زد:
«من امروز سکته می‌کنم قسم می‌خورم!»
اون طرف…
جونگ‌کوک ناامید گفت: «هوا داره تاریک میشه…»
تهیونگ لبشو گاز گرفت. «باید برگردیم به کمپ و کمک بیاریم.»
اما یونگی همون لحظه ایستاد.
نگاهش افتاد به شاخه‌ای که تیکه‌ای از هودی جیمین بهش گیر کرده بود.
چشم‌هاش آروم تنگ شد.
«…اینجا بوده.»
جونگ‌کوک سریع نزدیک شد. «واقعاً؟!»
یونگی تیکه پارچه رو توی دستش مشت کرد.
و برای اولین بار، اضطراب توی صورت همیشه آرومش کاملاً معلوم بود.
«دارم میام پیدات کنم جیمین…»
ادامه دارد…
دیدگاه ها (۳)

پارت شانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)هوا تقریباً تاریک شده ب...

پارت هفدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«یـــــونگی…»صدای ضعیف جی...

پارت چهاردهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)بارون بعد از حدود یک سا...

پارت سیزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)بارون حالا شدیدتر شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط