{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد

دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد

دعا خواندیم و گوش آسمان هربار کر می شد


من و تو هرکجای این زمین بسته می رفتیم

گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد


من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم

که هرشب سقفمان از ترس آتش شعله ور می شد


من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم

دوام تشنگی در ریشه هامان مستمر می شد


من و تو با دوقاشق چاله می کندیم در سلول

دوقاشق مانده تا پرواز، زندانبان خبر می شد


همیشه ربط استدلال هامان با رفاقت ها

دلیل خنده ی چاقوی تیزی در کمر می شد


میان چشم مان تنها دو فنجان آب باقی بود

که آن هم پشت سر ،صرف وداعی مختصر می شد


نصیب ما -تمام زندگی- از بودن مادر

صدای خنده ی آرام گرگی پشت در می شد...
دیدگاه ها (۰)

ما زندگی کردیم و ترسیدیمدر روزهای سرد پرتشویشدر ایستگاه مترو...

فاصله شاید دلتنگی بیاره، اما دل آدما رو به هم نزدیک تر می‌کن...

نزدیک تر بیا

قسمتت بود پیرتر بشویرنگ افسوس، طرح غم باشیبه تو هربار سوءظن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط