{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیز چشمانم

عزیز چشمانم
دستانم دیگر نای نوشتن ندارد
انگشتانم پینه بسته
از فشار قلمی که
با تمام احساسم بر روی کاغذ میکشم
دیگر همه داستان ما را میدانند
شهره ی عام و خاص شده ایم
تو برنده و من بازنده ی آن هستم
من باخت داده ام به همه کس و همه چیز....
احساسم حریف بازی های زمانه نشد
می بینی ؟
ترک برداشته ام
اینبار حتی
خود تو هم درمان درد هایم نیستی
نشسته ام به انتظار
انتظار روزی که
اخرین مهره ی باقی مانده ام هم
بسوزد....
آن وقت دیگر برای همیشه مُرده ام!!!!!
دیدگاه ها (۲)

خودم را صدا می زنمکسی برنمی گرددحتی صورتم در آینهلحظه ای بعد...

زندگیم پُر شده از روزهاے کہ میل بہ نفس کشیدن در هوایش را ندا...

کسی ندانست که خدا هم زن بود و حسادت زنانه اش باعث شد که شیطا...

دلم را از سر راه نیاورده ام سر راه هر کس و ناکسی بگذارم و بگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط