{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خودم را صدا می زنم

خودم را صدا می زنم
کسی برنمی گردد
حتی صورتم در آینه

لحظه ای بعد ...
یادم می افتد
من که صدایی ندارم
سالها پیش
همان روز
که در را پشت سرت باز گذاشتی
صدایم ... دسته ی پرستوها شد
از لابه لای در عبور کرد
و هر بازدمم اشارتی بود
به کوچ ... به سفرهای دورتر
حالا
مگر می شود آن همه پرستو را
به یک اتاق سرد و تاریک
برگرداند ؟

من
بی صدا زندگی کردم
من
بی صداعاشقت بودم!!!!!!!
دیدگاه ها (۳)

زندگیم پُر شده از روزهاے کہ میل بہ نفس کشیدن در هوایش را ندا...

به قاضی بگویید سنگسارم نکندمرا همین که موهایم بوی دستانش را ...

عزیز چشمانم دستانم دیگر نای نوشتن نداردانگشتانم پینه بستهاز ...

کسی ندانست که خدا هم زن بود و حسادت زنانه اش باعث شد که شیطا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط