هودی
هودی
#پارت_اول
نویسنده: ...
مترجم و ویرایشگر: میتا
آیا تا به حال بیش از هر زمان دیگری تحت تأثیر یک شیء، یا یک حقیقت، یا فقط یک پیراهن مورد علاقه قرار گرفتهاید؟ آیا تا به حال به بدترین شکل تحت تأثیر قرار گرفتهاید؟ با نشان دادن حقیقت؟ مطلب زیر مستقیماً از نوشتههای دفتر خاطرات گرفته شده است. نوشتهها توسط یک قاتل بدنام اما ناشناس نوشته شدهاند. او به این دلیل بدنام است که همه کارهایش را دیدهاند. او ناشناخته است زیرا هیچ کس نمیداند که او این کار را انجام داده است. منشأ او غیرمعمول است. هیچ مشکلی، هیچ خانواده شیطانی، هیچ جادو یا نیروی ماوراءالطبیعهای ندارد. زندگی او توسط خودش و فقط خودش انتخاب شده است. هویت او نیز ناشناخته است. از این به بعد او به عنوان مرد نقابدار نامگذاری خواهد شد.
۳ آوریل ۲۰۰۴
اینجا خیلی سرد بوده. من واقعاً هیچ چیز برای پوشاندن خودم ندارم. تنها چیزی که دارم تیشرت و شلوار جینم است. بنابراین امروز تصمیم گرفتم یک ژاکت بخرم. من همین الان در یک فروشگاه محلی بودم، چیز خاصی نبود. یک هودی مشکی با آستر سفید است. به نظرم خیلی قشنگ شده، و وقتی آن را به تن فروشنده امتحان کردم، گفت که خیلی به من میآید. گفتم ممنون که مودب هستید (ادب رایج خیلی کم پیدا میشود).
بنابراین آن را خریدم. هنوز آن را از سرم درنیاوردهام. نه تنها گرم است، بلکه واقعاً میتوانم خودم را در حال انجام کارهای شگفتانگیز در آن تصور کنم. وقتی به آینه نگاه میکنم، لبخند میزنم. احساس فوقالعادهای دارم. واقعاً نمیتوانم توضیحش دهم، اما از آن خوشم میآید. واقعاً از آن خوشم میآید. احساس میکنم باید کلاهم را بالا بزنم. چیزی در مورد کلاه، روشی برای پوشاندن یک فرد دارد. با اینکه صورتش را نشان میدهد، چیزی را... جایی پنهان میکند. الان واقعاً دیر شده است. تمام روز احساس خیلی خوبی داشتهام، زمان به سرعت برایم گذشت. فردا باید بیشتر توضیح دهم.
10 آوریل
هفتهی خیلی خوبی را پشت سر گذاشتم. احساس خیلی خوبی داشتم. مثل آدمهای بزرگ در راهروها راه میرفتم. مطمئنم که از خود راضی به نظر میرسیدم. به همین دلیل بود که جک من را به چالش کشید. او خیلی عصبانی بود. کسی که هرگز توهین را نادیده نمیگیرد، توهینآمیزتر از پاسخ دادن با نظرات زیرکانه در مورد خانوادهی کسی بود. او من را عصبانی کرد.
او درخواست کرد. او یک مشت محکم زد و من بلند شدم. وقتی واقعاً با او بحث کردم، سوزشش شدیدتر از قبل شد. تمام هفته احساس خونسردی میکردم. اعتماد به نفسم مرا سرپا نگه داشت. محکم به شکمش مشت زدم و با قلاب زیر شکمش او را بلند کردم. خیلی حس خوبی داشت... واقعاً همینطور بود... والدینم زنگ زدند.
۱۴ آوریل
جک هنوز از بیمارستان مرخص نشده. گفتند خیلی درد میکشد. کلی خون بالا آورده. پدر و مادرش تلفنی به من گفتند. به آن فکر کردم. به اینکه چقدر حس خوبی داشت وقتی مشتم به دستش خورد... چقدر جیغ خشکش بلند شد...
با بیحوصلگی گفتم: «شنیدنش لذتبخش است.»
من به جک اهمیت نمیدهم. به دردش لبخند زدم. همچنان خیره میشوم. همچنان به آینهام خیره میشوم. همیشه هودی مورد علاقهام را میپوشم. خیلی... احساس قدرت میدهد. دوستانم به حرفهایم میخندند. آنها مرا با مرد عنکبوتی و لباس مشکیاش مقایسه میکنند. مرد عنکبوتی قدرتش را دور انداخت. من قصد ندارم با منبع اعتماد به نفسم کاری انجام دهم.
۲۲ آوریل
«جک به جای بهتری رفته.» این کلمات در گوشم زنگ میزدند.
او مرده است. خون زیادی از دست داده است. پدرش روزی که به ملاقاتش رفتم به من گفت که به دلیل یک بیماری شخصی خون از دست میدهد. اما طرز نگاه مادرش به من داستان واقعی را برایم روشن کرد. من او را کشتم. هنوز هم رضایت از زدنش را به یاد دارم. من هرگز نمیخواستم او را بکشم. باید به کاری که کردهام فکر کنم... درست است؟ این احساساتم را درست میکند. اما چه چیزی برای فکر کردن وجود دارد؟ پشیمانی یک احساس احمقانه است. من نیازی به پشیمانی ندارم.
۲۴ آوریل
بابا اخیراً از من دوری میکند و مامان فقط میگوید که دوستم دارد. هر دو میخواهند احساس گناه بیپایانی داشته باشم، اما من این کار را نمیکنم، یا بهتر بگویم، نمیتوانم. میتوانم برای عموم تظاهر کنم، اما حقیقت این است که متاسف نیستم. داستان مرد عنکبوتی دارد بیشتر مرا به فکر فرو میبرد. اما چرا یک هودی «نفرینشده» یا «جنزده» باید به دست من برسد؟ همه کسانی که جک را میشناختند به من خیره شدند.
ادامه دارد... .
#پارت_اول
نویسنده: ...
مترجم و ویرایشگر: میتا
آیا تا به حال بیش از هر زمان دیگری تحت تأثیر یک شیء، یا یک حقیقت، یا فقط یک پیراهن مورد علاقه قرار گرفتهاید؟ آیا تا به حال به بدترین شکل تحت تأثیر قرار گرفتهاید؟ با نشان دادن حقیقت؟ مطلب زیر مستقیماً از نوشتههای دفتر خاطرات گرفته شده است. نوشتهها توسط یک قاتل بدنام اما ناشناس نوشته شدهاند. او به این دلیل بدنام است که همه کارهایش را دیدهاند. او ناشناخته است زیرا هیچ کس نمیداند که او این کار را انجام داده است. منشأ او غیرمعمول است. هیچ مشکلی، هیچ خانواده شیطانی، هیچ جادو یا نیروی ماوراءالطبیعهای ندارد. زندگی او توسط خودش و فقط خودش انتخاب شده است. هویت او نیز ناشناخته است. از این به بعد او به عنوان مرد نقابدار نامگذاری خواهد شد.
۳ آوریل ۲۰۰۴
اینجا خیلی سرد بوده. من واقعاً هیچ چیز برای پوشاندن خودم ندارم. تنها چیزی که دارم تیشرت و شلوار جینم است. بنابراین امروز تصمیم گرفتم یک ژاکت بخرم. من همین الان در یک فروشگاه محلی بودم، چیز خاصی نبود. یک هودی مشکی با آستر سفید است. به نظرم خیلی قشنگ شده، و وقتی آن را به تن فروشنده امتحان کردم، گفت که خیلی به من میآید. گفتم ممنون که مودب هستید (ادب رایج خیلی کم پیدا میشود).
بنابراین آن را خریدم. هنوز آن را از سرم درنیاوردهام. نه تنها گرم است، بلکه واقعاً میتوانم خودم را در حال انجام کارهای شگفتانگیز در آن تصور کنم. وقتی به آینه نگاه میکنم، لبخند میزنم. احساس فوقالعادهای دارم. واقعاً نمیتوانم توضیحش دهم، اما از آن خوشم میآید. واقعاً از آن خوشم میآید. احساس میکنم باید کلاهم را بالا بزنم. چیزی در مورد کلاه، روشی برای پوشاندن یک فرد دارد. با اینکه صورتش را نشان میدهد، چیزی را... جایی پنهان میکند. الان واقعاً دیر شده است. تمام روز احساس خیلی خوبی داشتهام، زمان به سرعت برایم گذشت. فردا باید بیشتر توضیح دهم.
10 آوریل
هفتهی خیلی خوبی را پشت سر گذاشتم. احساس خیلی خوبی داشتم. مثل آدمهای بزرگ در راهروها راه میرفتم. مطمئنم که از خود راضی به نظر میرسیدم. به همین دلیل بود که جک من را به چالش کشید. او خیلی عصبانی بود. کسی که هرگز توهین را نادیده نمیگیرد، توهینآمیزتر از پاسخ دادن با نظرات زیرکانه در مورد خانوادهی کسی بود. او من را عصبانی کرد.
او درخواست کرد. او یک مشت محکم زد و من بلند شدم. وقتی واقعاً با او بحث کردم، سوزشش شدیدتر از قبل شد. تمام هفته احساس خونسردی میکردم. اعتماد به نفسم مرا سرپا نگه داشت. محکم به شکمش مشت زدم و با قلاب زیر شکمش او را بلند کردم. خیلی حس خوبی داشت... واقعاً همینطور بود... والدینم زنگ زدند.
۱۴ آوریل
جک هنوز از بیمارستان مرخص نشده. گفتند خیلی درد میکشد. کلی خون بالا آورده. پدر و مادرش تلفنی به من گفتند. به آن فکر کردم. به اینکه چقدر حس خوبی داشت وقتی مشتم به دستش خورد... چقدر جیغ خشکش بلند شد...
با بیحوصلگی گفتم: «شنیدنش لذتبخش است.»
من به جک اهمیت نمیدهم. به دردش لبخند زدم. همچنان خیره میشوم. همچنان به آینهام خیره میشوم. همیشه هودی مورد علاقهام را میپوشم. خیلی... احساس قدرت میدهد. دوستانم به حرفهایم میخندند. آنها مرا با مرد عنکبوتی و لباس مشکیاش مقایسه میکنند. مرد عنکبوتی قدرتش را دور انداخت. من قصد ندارم با منبع اعتماد به نفسم کاری انجام دهم.
۲۲ آوریل
«جک به جای بهتری رفته.» این کلمات در گوشم زنگ میزدند.
او مرده است. خون زیادی از دست داده است. پدرش روزی که به ملاقاتش رفتم به من گفت که به دلیل یک بیماری شخصی خون از دست میدهد. اما طرز نگاه مادرش به من داستان واقعی را برایم روشن کرد. من او را کشتم. هنوز هم رضایت از زدنش را به یاد دارم. من هرگز نمیخواستم او را بکشم. باید به کاری که کردهام فکر کنم... درست است؟ این احساساتم را درست میکند. اما چه چیزی برای فکر کردن وجود دارد؟ پشیمانی یک احساس احمقانه است. من نیازی به پشیمانی ندارم.
۲۴ آوریل
بابا اخیراً از من دوری میکند و مامان فقط میگوید که دوستم دارد. هر دو میخواهند احساس گناه بیپایانی داشته باشم، اما من این کار را نمیکنم، یا بهتر بگویم، نمیتوانم. میتوانم برای عموم تظاهر کنم، اما حقیقت این است که متاسف نیستم. داستان مرد عنکبوتی دارد بیشتر مرا به فکر فرو میبرد. اما چرا یک هودی «نفرینشده» یا «جنزده» باید به دست من برسد؟ همه کسانی که جک را میشناختند به من خیره شدند.
ادامه دارد... .
- ۲.۰k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط