{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان هودی

داستان هودی!!

#پارت_آخر

نویسنده: ...
مترجم و ویرایشگر: میتا

با هر کسی که صحبت می‌کردم، از کلاس من منتقل شده بودند یا به مدرسه‌ی دیگری رفته بودند. معلم‌ها زیاد به من نگاه نمی‌کنند یا اگر قانونی را زیر پا بگذارم، به من گیر نمی‌دهند. امروز، یک مداد به سمت معلم تاریخم پرتاب کردم، به شانه‌اش خورد. او فقط برای یک ثانیه خشکش زد و به کارش ادامه داد. همه یا از من متنفرند و احتمالاً می‌خواهند من بمیرم، یا از من می‌ترسند. نوشتن تنها مایه‌ی آرامش من است. می‌توانم در آرامش باشم و خودم را رها کنم.

۲۵ آوریل

آنها مرا تحریک کردند. آنها مرا تهدید کردند. چاره‌ای نداشتم. آنها مرا می‌کشتند. کلاهم از صورتم محافظت می‌کرد. چاقو به طور طبیعی از دست راب به دست من منتقل شد. من قصد نداشتم این کار را بکنم (نوشته در این مرحله یک خط کوتاه بود).

30 آوریل

تبلیغات
۵ روز. ۵ روز بازجویی و خوابیدن در سلول. آنها به این نتیجه رسیدند که من فقط از خودم دفاع می‌کنم. صدای صحبت‌های مامان و بابا را می‌شنوم. آنها می‌خواهند من بروم. هر دو ترسیده‌اند. من احمق بودم که فکر می‌کردم این ژاکت من مرا تسخیر کرده یا شخصیتم را تغییر می‌دهد. این فقط یک ژاکت واقعاً جالب است. من عاشق ظاهرش هستم. احساس می‌کنم خیلی خفن هستم.

یادم می‌آید که چطور کاپوت ماشین را بالا زدم. وقتی جک به من اعتراض کرد، آن را بالا زدم. وقتی آن مردها سعی کردند مرا بکشند، آن را بالا زدم. هیچ پشیمانی ندارم. بی‌تفاوت هستم. کنترل اوضاع را در دست دارم. بالاخره به دیوانگی پی برده‌ام. می‌خواستم همه‌شان را بکشم. فقط به یک هل دادن و اعتماد به نفس برای مبارزه نیاز داشتم. فهمیدم. مامان و بابا دارند اذیتم می‌کنند. همه‌شان اذیتم کردند.
دیدگاه ها (۰)

هودی#پارت_اولنویسنده: ...مترجم و ویرایشگر: میتا آیا تا به ح...

یک داستان جدید داریم داستان دو پارتی هودی، نوشته .... و ترجم...

تنها تویی بهانه ی این حسّ جاری ام خرسند ازاین بهانه،از این ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط