{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی

من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی
شاید که دری باز شود در دل دیوار
ای دورترین بغض زمین ، مرز نفس گیر
نزدیک تر از من به خودم ...وعده ی دیدار
غوغای غریبی ست میان من و این آه
ما هر دو شکستیم در این حادثه بسیار
باید بروم سمت غروبی که تو رفتی
یک صبح به تو ختم نشد باز هم انگار
من روسری ام را به پر باد سپردم
افتاد به یادم گره بغض تو هر بار
محبوب من ای شعر غزل خیز دل انگیز
ای دوست ترین دوست ترین دوست ترین یار
دیدگاه ها (۴۹)

با عشق تو در گیرم و با مهر تو در بندبا ناز تو محشورم و از و...

توکه احساس مرا این همه باور داریمی شود دست ازاین فاصله ها بر...

بعد تو رفتم و یک گوشه گُم و گور شدماز تو و از همه ی خلق خدا ...

‎‌می‌بینمت، بیش از همیشه بی‌قرارممی‌بیندت می‌بینی‌اش من بغض ...

از دوباره.

Part 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط