My savior
My savior 🦢✨️
p¹
"دست های دختر به وضوح میلرزیدند. انگشتش را روی ماشه اسلحه نگه داشته بود و آن را به سوی قلب ریچل نشانه گرفته
بود. نفس هایش نامنظم و بریده بریده بود، اشک در چشمانش
حلقه زده بود و آن را همانند گودالی عمیق نشان میداد.
گودالی عمیق و تاریک؛ تاریک به اندازه دنیایی که در آن
غرق شده بود."
—«بزن کاتلین، بزن... .»
"ریچل نزدیک شد، نزدیک و نزدیکتر، آنقدر نزدیک که حالا لوله اسلحه مستقیم پارچه پیراهنش را لمس میکرد.
فکش منقبض و هیچ اثری از نرمی در چهرهاش وجود نداشت.
سخت، سخت و بی رحم، سخت تر سنگ های مرمر زمین این عمارت. نفس های لرزان کاتلین همچنان شنیده میشد. چانهاش میلرزید، دستش میلرزید، او میلرزید."
—«باور کن میزنم... .»
"درحالی که نگاهش مستقیما در چشمان ریچل قفل شده بود این را گفت. دست ریچل جلو آمد، دستان داغ و پر حرارتش دستان کوچک و سرد کاتلین را لمس کرد و لرزهای شدیدتر به جان دختر
انداخت. ریچل کاتلین را به سمت خودش کشید و لوله اسلحه را
به سینه خودش فشار داد."
—«پس بزن کاتلین!»
"کاتلین شوکه از نزدیکی، از این چهرهی سخت و ترسناک مقابلش، از چهرهای که هیچ رحمی در آن دیده نمیشد... .
زمان گذشت، ۱ دقیقه در لرزش اسلحه در دستان کوچک و لطیف کاتلین، دستانی که هیچگاه چنین چیزی را لمس نکرده بودند.. .
ریچل در یک حرکت ناگهانی اما نرم برای کاتلین اسلحه را از دستش کشید، اما نه طوری که دستان دختر روی دسته چرمی اسلحه اصطکاک پیدا کند و زخم شود، نه طوری که کاتلین اذیت شود، اما قاطع. با این حال کاتلین داشت اذیت میشد. کاتلین ناراحت بود.
نه، حال کاتلین فراتر از "ناراحتی" بود."
—«فقط بزار برم... .»
"کاتلین نفس نفس زنان این را گفت.
پاهایش سست شد. ریچل ناگهان کمر ظریف اورا در بازوان
تنومندش گرفت."
—«بری؟»
"پوزخندی زد و کمی به سوی کاتلین خم شد."
«اگه واقعا میخواستی بری کاتلین...»
"ریچل دستش را به گونه کاتلین رساند و نوازشی نرم اما
تهدید آمیز کرد."
«اون ماشه رو میکشیدی.»
"نفس های کاتلین حالا به شمار افتاده بود.
ریچل همانطور که کاتلین را نگه داشته بود تا نیفتد با دست دیگرش اسپری آسم دختر را که در جیب کاردیگان خودِ کاتلین
بود برداشت و آن را باز کرد."
«آروم...»
"اسپری را به سوی دهان دختر برد."
«بیا...»
۱پاف، ۲پاف، ۳ پاف...
«نفس بکش... .»
"کاتلین که حالا میتوانست بهتر نفس بکشد سعی کرد خودش
را از میان بازوهای ریچل دور کند."
—«دیوونه زنجیری... .»
"ریچل کاتلین را محکم تر نگه داشت."
—«بهتره این دیوونه رو عصبانی تر نکنی کاتلین.
امروز به اندازه کافی نمایش راه انداختی. بازی تمومه، برگرد به اتاقت.»
"کاتلین خودش رو بیشتر تکان داد."
—«اگه اون دستای کثیفتو از روم برداری دیوونه، حتما.
برمیگردم به اتاقم، به اتاق خوابگاه خودم!»
"ریچل پوزخندی زد و حالا دیگر طوری کاتلین را نگه داشت که کاتلین حتی یکذره هم نتواند تکانی بخورد. رسما در آغوش او قفل شده بود. گرمای دیوانه کنندهی تن ریچل، جزئیات بدنِ ریچل، همه را حس میکرد. اما این یک آغوش نبود، یک حصار، یک قفس، یک زندانِ سخت... ."
—«اتاق تو اینجاست کاتلین، پیشِ من. تو هیچ جا نمیری.»
"ناگهان در یک حرکت، کاتلین را روی شانهاش انداخت و به سوی
پلهها قدم برداشت.
کاتلین دست و پا میزد و با پنجههایش روی لباس ریچل میکشید.
ریچل، کاتلین را این بار به اتاق خودش برد، اتاقی که شاید هیچکس در آن قدم نگذاشته بود.
وقتی به اتاق رسیدند، ریچل در را با پایش بست، کلید را در قفل چرخاند و در جیب خود گذاشت، علاوه بر آن قفل الکترونیکی
هوشمند را نیز فعال کرد.
کاتلین را لبه تخت نشاند. کاتلین بلافاصله تقلا کرد. اما ریچل تقریبا روی او خیمه زد و کمر اورا محکم گرفت."
—«انقد دست و پا نزن، امشبو اینجا میمونی، شایدم بیشتر.
تا وقتی که یه اتاق مخصوص خودت بسازم که دیگه نتونی
برام دردسر درست کنی.»
—«وای! چقدر محافظه کار!
اگه خیلی از دردسر بدت میومد ولم میکردی!»
—«اوه البته فسقلی، البته که از دردسر بدم میاد.
ولی از عامل اون دردسر و رام کردنش... فکر نکنم.»
"بلافاصله بعد از این حرف ریچل، بدن کاتلین داغ کرد.
حرارتی در بدنش پخش شد که حتی خودش هم نمیدانست
ناگهان از کجا آمده. ریچل ادامه داد":
« گفتم انقدر دست و پا نزن، اگه دوباره نفست بگیره قول نمیدم
که بازم با آرامش بهت اسپری آسم بدم»
—«ولم کن... دیوونهی زنجیری!»
"ریچل پوزخند دیگری زد. کاتلین را رها کرد و دستش را به سوی کشوی پاتختی کنار تخت دراز کرد.
کاتلین بعد از یک مکث چند ثانیهای، هنوز کاملا از تخت جدا نشده بود که مچ دستش توسط ریچل گرفته شد، و پس از آن سرمای سوزاننده فلزی را حس کرد. دستش با دستبند فلزی به تاج تخت قفل شده بود!"
p¹
"دست های دختر به وضوح میلرزیدند. انگشتش را روی ماشه اسلحه نگه داشته بود و آن را به سوی قلب ریچل نشانه گرفته
بود. نفس هایش نامنظم و بریده بریده بود، اشک در چشمانش
حلقه زده بود و آن را همانند گودالی عمیق نشان میداد.
گودالی عمیق و تاریک؛ تاریک به اندازه دنیایی که در آن
غرق شده بود."
—«بزن کاتلین، بزن... .»
"ریچل نزدیک شد، نزدیک و نزدیکتر، آنقدر نزدیک که حالا لوله اسلحه مستقیم پارچه پیراهنش را لمس میکرد.
فکش منقبض و هیچ اثری از نرمی در چهرهاش وجود نداشت.
سخت، سخت و بی رحم، سخت تر سنگ های مرمر زمین این عمارت. نفس های لرزان کاتلین همچنان شنیده میشد. چانهاش میلرزید، دستش میلرزید، او میلرزید."
—«باور کن میزنم... .»
"درحالی که نگاهش مستقیما در چشمان ریچل قفل شده بود این را گفت. دست ریچل جلو آمد، دستان داغ و پر حرارتش دستان کوچک و سرد کاتلین را لمس کرد و لرزهای شدیدتر به جان دختر
انداخت. ریچل کاتلین را به سمت خودش کشید و لوله اسلحه را
به سینه خودش فشار داد."
—«پس بزن کاتلین!»
"کاتلین شوکه از نزدیکی، از این چهرهی سخت و ترسناک مقابلش، از چهرهای که هیچ رحمی در آن دیده نمیشد... .
زمان گذشت، ۱ دقیقه در لرزش اسلحه در دستان کوچک و لطیف کاتلین، دستانی که هیچگاه چنین چیزی را لمس نکرده بودند.. .
ریچل در یک حرکت ناگهانی اما نرم برای کاتلین اسلحه را از دستش کشید، اما نه طوری که دستان دختر روی دسته چرمی اسلحه اصطکاک پیدا کند و زخم شود، نه طوری که کاتلین اذیت شود، اما قاطع. با این حال کاتلین داشت اذیت میشد. کاتلین ناراحت بود.
نه، حال کاتلین فراتر از "ناراحتی" بود."
—«فقط بزار برم... .»
"کاتلین نفس نفس زنان این را گفت.
پاهایش سست شد. ریچل ناگهان کمر ظریف اورا در بازوان
تنومندش گرفت."
—«بری؟»
"پوزخندی زد و کمی به سوی کاتلین خم شد."
«اگه واقعا میخواستی بری کاتلین...»
"ریچل دستش را به گونه کاتلین رساند و نوازشی نرم اما
تهدید آمیز کرد."
«اون ماشه رو میکشیدی.»
"نفس های کاتلین حالا به شمار افتاده بود.
ریچل همانطور که کاتلین را نگه داشته بود تا نیفتد با دست دیگرش اسپری آسم دختر را که در جیب کاردیگان خودِ کاتلین
بود برداشت و آن را باز کرد."
«آروم...»
"اسپری را به سوی دهان دختر برد."
«بیا...»
۱پاف، ۲پاف، ۳ پاف...
«نفس بکش... .»
"کاتلین که حالا میتوانست بهتر نفس بکشد سعی کرد خودش
را از میان بازوهای ریچل دور کند."
—«دیوونه زنجیری... .»
"ریچل کاتلین را محکم تر نگه داشت."
—«بهتره این دیوونه رو عصبانی تر نکنی کاتلین.
امروز به اندازه کافی نمایش راه انداختی. بازی تمومه، برگرد به اتاقت.»
"کاتلین خودش رو بیشتر تکان داد."
—«اگه اون دستای کثیفتو از روم برداری دیوونه، حتما.
برمیگردم به اتاقم، به اتاق خوابگاه خودم!»
"ریچل پوزخندی زد و حالا دیگر طوری کاتلین را نگه داشت که کاتلین حتی یکذره هم نتواند تکانی بخورد. رسما در آغوش او قفل شده بود. گرمای دیوانه کنندهی تن ریچل، جزئیات بدنِ ریچل، همه را حس میکرد. اما این یک آغوش نبود، یک حصار، یک قفس، یک زندانِ سخت... ."
—«اتاق تو اینجاست کاتلین، پیشِ من. تو هیچ جا نمیری.»
"ناگهان در یک حرکت، کاتلین را روی شانهاش انداخت و به سوی
پلهها قدم برداشت.
کاتلین دست و پا میزد و با پنجههایش روی لباس ریچل میکشید.
ریچل، کاتلین را این بار به اتاق خودش برد، اتاقی که شاید هیچکس در آن قدم نگذاشته بود.
وقتی به اتاق رسیدند، ریچل در را با پایش بست، کلید را در قفل چرخاند و در جیب خود گذاشت، علاوه بر آن قفل الکترونیکی
هوشمند را نیز فعال کرد.
کاتلین را لبه تخت نشاند. کاتلین بلافاصله تقلا کرد. اما ریچل تقریبا روی او خیمه زد و کمر اورا محکم گرفت."
—«انقد دست و پا نزن، امشبو اینجا میمونی، شایدم بیشتر.
تا وقتی که یه اتاق مخصوص خودت بسازم که دیگه نتونی
برام دردسر درست کنی.»
—«وای! چقدر محافظه کار!
اگه خیلی از دردسر بدت میومد ولم میکردی!»
—«اوه البته فسقلی، البته که از دردسر بدم میاد.
ولی از عامل اون دردسر و رام کردنش... فکر نکنم.»
"بلافاصله بعد از این حرف ریچل، بدن کاتلین داغ کرد.
حرارتی در بدنش پخش شد که حتی خودش هم نمیدانست
ناگهان از کجا آمده. ریچل ادامه داد":
« گفتم انقدر دست و پا نزن، اگه دوباره نفست بگیره قول نمیدم
که بازم با آرامش بهت اسپری آسم بدم»
—«ولم کن... دیوونهی زنجیری!»
"ریچل پوزخند دیگری زد. کاتلین را رها کرد و دستش را به سوی کشوی پاتختی کنار تخت دراز کرد.
کاتلین بعد از یک مکث چند ثانیهای، هنوز کاملا از تخت جدا نشده بود که مچ دستش توسط ریچل گرفته شد، و پس از آن سرمای سوزاننده فلزی را حس کرد. دستش با دستبند فلزی به تاج تخت قفل شده بود!"
- ۵۲۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط