My savior
My savior 🦢✨️
P²
«دیوونه! این.. بازش کن!»
"ریچل حالا کاملا راضی بود. چهرهاش و آن پوزخند رضایت، راضی بودنش را نشان میداد. تمام قد ایستاده بود و دست به سینه به
کاتلین بیچاره زل زده بود."
—«بازش کنم تا این اتاقو هم به گند بکشی؟ یا سیستم این عمارت رو اینبار کاملا از کار بندازی؟!»
"ریچل کمی مکث کرد و سپس در صورت کاتلین کمی خم شد."
«هیچ میفهمی چند میلیون دلار به من ضرر زدی فسقلی؟»
"کاتلین پلک زد و لب هایش کمی لرزید. انگار در چیزی که میخواست بگوید شَک داشت."
—«پس ولم کن تا دیگه ضرری نبینی... .»
"صدایش آرام بود. اینبار واقعا ترسیده بود. ریچل حرف از
ضرر زده بود و این یعنی دختر قرار بود تاوان پس دهد."
—«دیگه دیدم فسقلی. حالا وقت تصفیه حسابه.»
"تصفیه حساب ریچل معمولا به دردناک ترین شکل ممکن انجام
میشد. در اتاق "خونِ وحشی". با پیشرفتهترین وسایل.
اما ریچل حتی نمیخواست یک خراش روی دست کاتلین بیندازد.
حتی موقع کشیدن اسلحه از دست دختر دقت کرده بود که
کاتلین درد نکشد. حالا اورا شکنجه میکرد؟ حتی اگر قرار بود
نرم ترین و کمترین نوع شکنجه را برای کاتلین در نظر بگیرد باز
هم دوست نداشت کاتلین درد بکشد."
"کاتلین ترسید. کم و بیش از زندگی ریچل و بلایی که سر خیانت
کارها میآورد خبر داشت. کاتلین خیانت نکرده بود. اما حسابی ضرر رسانده بود.
ریچل سرش را کج کرد و واکنش های صورت کاتلین را زیر نگاهش گرفت."
—«ترسیدی، فسقلی؟»
"کاتلین عصبی شد. عصبی از ترسانده شدن و اینکه همزمان
توسط لقب مورد علاقهاش خطاب میشد."
—«انقد اون کلمه رو نگو!»
"ریچل ابرویی بالا انداخت. به کاتلین نزدیک شد و یکی از دستانش را روی تاج تخت گذاشت."
—«اوه.. کدوم کلمه؟ فسقلی؟»
"ریچل نمیتوانست کاتلین را شکنجه کند اما حداقل میتوانست
اینگونه اورا بترساند یا اذیت کند."
«چرا؟ فسقلی نیستی مگه؟»
—«نه... .»
"یک "نه" لرزان که به سختی به زبان آورده شد. ریچل را شاد
کرد از اینکه در ترساندن دختر موفق شده بود."
—«همممم....»
"ریچل با پشت انگشتانش گونه کاتلین را نوازش کرد.
اینبار کاتلین سرخ نشد. او ترسیده بود."
«فسقلی نیستی... . پس یعنی، محدودیتی برای تنبیه شدن
هم نداری. درست نمیگم؟»
"نفس های کاتلین نامنظم شد. ریچل واقعا موفق شده بود و کاتلین
را ترسانده بود. اما مشکل این بود که کاتلین خیلی ضعیف بود.
خیلی خیلی ظریف و شکننده. از همان یک ماه پیش تا الان،
مشکل تنفسیاش مانع سختگیری های ریچل بر او شده بود."
"ریچل که شاهد حالِ آشفته کاتلین بود نوازش تهدید آمیزش را
متوقف کرد. گونه دختر را گرفت و سعی کرد او را آرام کند."
«هیشش... آروم... .»
"اسپری آسم کاتلین را برداشت و به سوی دهان دختر برد.
پشت گردنش را گرفت تا اورا ثابت نگه دارد.
۳ پاف زد و پس از آن موهای ریز پشت گردن دختر را نوازش
کرد."
«آروم.. نفس بکش... .»
"کنار کاتلین نشست و کاری کرد که کاتلین حتی اگر صد سال فکر
میکرد هم به ذهنش نمیرسید.
کمر کاتلین را گرفت و به او نزدیک شد. کاتلین را در آغوش گرفت
و سرش را روی سینه ستبرش ثابت کرد.
دست دیگرش را به قفسه سینه کاتلین رساند و ضربان قلبش را
چک کرد. ضربان قلب کاتلین هنوز هم نامنظم بود.
موهای کاتلین را نوازش کرد. اما نفس های کاتلین همچنان
همانطور بود. نامنظم و بریده بریده."
«هیش.. نترس فسقلی. آروم... .»
"ناگهان به دست کاتلین نگاه کرد. دست کوچکی که هنوز
سرمای فلز را حس میکرد. کلید را برداشت و دستش
را باز کرد. مچ دست کاتلین را گرفت و با دستش نوازش کرد.
سعی کرد با گرمای دستانش اثر سرمای فلز دستبند را از او دور
کند."
«خیلی خوش شانسی فسقلی.»
"ریچل زمزمه وار گفت."
«احتمالا هرکی جای تو بود تا الان صدبار مرده بود. تو با من چیکار کردی دختر... .»
"ریچل این را به زبان نیاورد. نفس های کاتلین منظم شده بود.
او به خواب رفته بود. بعد از یک روز نسبتا طولانی.
طولانی و سخت برای کاتلین. برای قلب ضعیف کاتلین.
هنوز ظهر بود. اما برای کاتلین بیشتر از ۲۴ ساعت به نظر رسیده
بود. چگونه باید در دنیای تاریک ریچل دوام میآورد.
ریچل با این دختر چه میکرد. چه کار میتوانست بکند.
نه میتوانست اورا بکشد و نه رهایش کند."
«The end... .»
______________________________
خوشحال میشم نظرتونو دربارش بدونممم🤎✨️
P²
«دیوونه! این.. بازش کن!»
"ریچل حالا کاملا راضی بود. چهرهاش و آن پوزخند رضایت، راضی بودنش را نشان میداد. تمام قد ایستاده بود و دست به سینه به
کاتلین بیچاره زل زده بود."
—«بازش کنم تا این اتاقو هم به گند بکشی؟ یا سیستم این عمارت رو اینبار کاملا از کار بندازی؟!»
"ریچل کمی مکث کرد و سپس در صورت کاتلین کمی خم شد."
«هیچ میفهمی چند میلیون دلار به من ضرر زدی فسقلی؟»
"کاتلین پلک زد و لب هایش کمی لرزید. انگار در چیزی که میخواست بگوید شَک داشت."
—«پس ولم کن تا دیگه ضرری نبینی... .»
"صدایش آرام بود. اینبار واقعا ترسیده بود. ریچل حرف از
ضرر زده بود و این یعنی دختر قرار بود تاوان پس دهد."
—«دیگه دیدم فسقلی. حالا وقت تصفیه حسابه.»
"تصفیه حساب ریچل معمولا به دردناک ترین شکل ممکن انجام
میشد. در اتاق "خونِ وحشی". با پیشرفتهترین وسایل.
اما ریچل حتی نمیخواست یک خراش روی دست کاتلین بیندازد.
حتی موقع کشیدن اسلحه از دست دختر دقت کرده بود که
کاتلین درد نکشد. حالا اورا شکنجه میکرد؟ حتی اگر قرار بود
نرم ترین و کمترین نوع شکنجه را برای کاتلین در نظر بگیرد باز
هم دوست نداشت کاتلین درد بکشد."
"کاتلین ترسید. کم و بیش از زندگی ریچل و بلایی که سر خیانت
کارها میآورد خبر داشت. کاتلین خیانت نکرده بود. اما حسابی ضرر رسانده بود.
ریچل سرش را کج کرد و واکنش های صورت کاتلین را زیر نگاهش گرفت."
—«ترسیدی، فسقلی؟»
"کاتلین عصبی شد. عصبی از ترسانده شدن و اینکه همزمان
توسط لقب مورد علاقهاش خطاب میشد."
—«انقد اون کلمه رو نگو!»
"ریچل ابرویی بالا انداخت. به کاتلین نزدیک شد و یکی از دستانش را روی تاج تخت گذاشت."
—«اوه.. کدوم کلمه؟ فسقلی؟»
"ریچل نمیتوانست کاتلین را شکنجه کند اما حداقل میتوانست
اینگونه اورا بترساند یا اذیت کند."
«چرا؟ فسقلی نیستی مگه؟»
—«نه... .»
"یک "نه" لرزان که به سختی به زبان آورده شد. ریچل را شاد
کرد از اینکه در ترساندن دختر موفق شده بود."
—«همممم....»
"ریچل با پشت انگشتانش گونه کاتلین را نوازش کرد.
اینبار کاتلین سرخ نشد. او ترسیده بود."
«فسقلی نیستی... . پس یعنی، محدودیتی برای تنبیه شدن
هم نداری. درست نمیگم؟»
"نفس های کاتلین نامنظم شد. ریچل واقعا موفق شده بود و کاتلین
را ترسانده بود. اما مشکل این بود که کاتلین خیلی ضعیف بود.
خیلی خیلی ظریف و شکننده. از همان یک ماه پیش تا الان،
مشکل تنفسیاش مانع سختگیری های ریچل بر او شده بود."
"ریچل که شاهد حالِ آشفته کاتلین بود نوازش تهدید آمیزش را
متوقف کرد. گونه دختر را گرفت و سعی کرد او را آرام کند."
«هیشش... آروم... .»
"اسپری آسم کاتلین را برداشت و به سوی دهان دختر برد.
پشت گردنش را گرفت تا اورا ثابت نگه دارد.
۳ پاف زد و پس از آن موهای ریز پشت گردن دختر را نوازش
کرد."
«آروم.. نفس بکش... .»
"کنار کاتلین نشست و کاری کرد که کاتلین حتی اگر صد سال فکر
میکرد هم به ذهنش نمیرسید.
کمر کاتلین را گرفت و به او نزدیک شد. کاتلین را در آغوش گرفت
و سرش را روی سینه ستبرش ثابت کرد.
دست دیگرش را به قفسه سینه کاتلین رساند و ضربان قلبش را
چک کرد. ضربان قلب کاتلین هنوز هم نامنظم بود.
موهای کاتلین را نوازش کرد. اما نفس های کاتلین همچنان
همانطور بود. نامنظم و بریده بریده."
«هیش.. نترس فسقلی. آروم... .»
"ناگهان به دست کاتلین نگاه کرد. دست کوچکی که هنوز
سرمای فلز را حس میکرد. کلید را برداشت و دستش
را باز کرد. مچ دست کاتلین را گرفت و با دستش نوازش کرد.
سعی کرد با گرمای دستانش اثر سرمای فلز دستبند را از او دور
کند."
«خیلی خوش شانسی فسقلی.»
"ریچل زمزمه وار گفت."
«احتمالا هرکی جای تو بود تا الان صدبار مرده بود. تو با من چیکار کردی دختر... .»
"ریچل این را به زبان نیاورد. نفس های کاتلین منظم شده بود.
او به خواب رفته بود. بعد از یک روز نسبتا طولانی.
طولانی و سخت برای کاتلین. برای قلب ضعیف کاتلین.
هنوز ظهر بود. اما برای کاتلین بیشتر از ۲۴ ساعت به نظر رسیده
بود. چگونه باید در دنیای تاریک ریچل دوام میآورد.
ریچل با این دختر چه میکرد. چه کار میتوانست بکند.
نه میتوانست اورا بکشد و نه رهایش کند."
«The end... .»
______________________________
خوشحال میشم نظرتونو دربارش بدونممم🤎✨️
- ۷۱۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط