𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗
تهیونگ: یادتونه بچه ها وقتی کوچیک بودید چقدر از پیک نیک رفتن خوشتون می اومد؟ همیشه سر اینکه کی بیشتر ساندویچ بخوره دعوا میکردید..
سوجین خندید..
سوجین: آره بابا، سئوجون همیشه سعی میکرد مال منو بدزده
سئوجون : من؟ من که همیشه مودب بودم
ا.ت نگاهی به جیمین کرد..
ا.ت: ممنون که اومدی جیمین حضورت برای ما خیلی با ارزشه
جیمین سر تکون داد...
جیمین: جونگکوک میخواست که مراقبتون باشم و من به حرفش گوش میدم
لحظه ای سکوت حکمفرما شد.. یاد جونگکوک مثل نسیمی آروم از بینشون گذشت نه با تلخی گذشته، بلکه با حسی از تقدیر و فداکاری...
تهیونگ : اون... اون روزایی که ما نبودیم. اون چطور بود جونگ وو؟
جونگ وو نفس عمیقی کشید...
جونگوو: پیچیده بود. اون... اون منو بزرگ کرد بهم همه چیز یاد داد اما درد زیادی هم داشت. اون.... اون از گذشته اش با مامان خیلی درد کشیده بود به خاطر همین... اون مسیر رو انتخاب کرد...جونگکوک میخواست همه چیز رو به گذشته برگردونه اما تنها راهش آینده بود.
سوجین با کنجکاوی به جیمین نگاه کرد..
سوجین: جیمین شی شما خیلی وقت بود با جونگکوک بودین؟
جيمين لبخند تلخی زد..
جیمین: از وقتی که تو تیمارستان بودم اون... اون تنها خانواده ای بود که داشتم..
نگاهش به جونگ وو افتاد..
جیمین: مثل تو..
جونگ وو و جیمین برای لحظه ای به هم خیره شدن. دو مردی که هر دو همراه جونگکوک زندگی کرده بودن.. و هر دو وارث جنون و عشقش بودن، حالا اونها باید راه خودشون رو پیدا می کردن..
ات با نگاهی غمگین گفت..
ا.ت: اون رنج زیادی کشیده بود. من میدونم... جونگکوک یه جنون پنهان داشت که هیچ کس نمی تونست بهش کمک کنه
تهیونگ با لبخند دست ا.ت رو فشرد...
تهیونگ: گذشته همیشه با ماست. اما مهم اینه که ما چه آینده ای می سازیم.. حالا ما یه خانواده کامل هستیم جونگ وو برگشته و ما میتونیم با هم از نو شروع کنیم.
ا.ت به تهیونگ نگاه کرد.. چشماش پر از عشق و قدردانی بود. اون قلب جونگکوک رو داشت اما روحش و آینده اش به تهیونگ گره خورده بود.
جونگوو:من خوشحالم که برگشتم..خوشحالم که اینجا کنار شمام..
سئوجون: ماهم خوشحالیم که برگشتی.
______
بعد از تموم شدن یه ناهار ساده، سئوجون بلند شد و توپی رو از سبد پیک نیک برداشت..
سئوجون: خب وقت فوتباله کی میاد؟
تهیونگ و سوجین و جونگوو با هیجان به سمت توپ فوتبال رفتن...و چهار نفری شروع به بازی کردن.صدای خندههاشون تو دشت میپیچید. تهیونگ و سوجین تو یه تیم و سئوجون و جونگ وو تو یه تیم دیگه..
ا.ت اونها رو تماشا میکرد و جیمین هم کتاب میخوند..
______
بعد از فوتبال، خسته و خندون به سمت رودخانه ای که آب زلال و سرد داشت رفتن. سوجین و سئوجون بدون معطلی با خنده، آب روی هم پاشیدن.
سوجین: جونگ وو، بیا تو آب! خیلی خوبه!
جونگ وو لحظهای مردد بود و از خیس شدن خوشش نمیومد اما بعد به آرومی وارد آب شد. و کنار سوجین و سئوجون رفت...
در همین لحظه، تهیونگ، که شیطنتش گل کرده بود، با دو دستش آب برداشت و یهو به صورت ا.ت پاشید.
ا.ت با فریاد گفت..
ا.ت: تهیونگ! چیکار میکنی؟
تهیونگ با خنده فرار کرد و ا.ت با شوخی و خنده به دنبالش رفت.
ا.ت: تهیونگ! تو سنی ازت گذشته! این کارا چیه؟
تهیونگ در حالی که میخندید گفت..
تهیونگ: آب بازی سن و سال نمیشناسه عزیزم
جیمین که هنوز مشغول کتاب خوندن بود، با شنیدن صدای خنده هاشون، سرش رو از کتاب بیرون آورد. نگاهی بهشون انداخت و لبخندی رو لبش نشست. اون با دیدن شادی ا.ت و خانوادهاش، از ته دل خوشحال بود.
______
بعد از آببازی و خندههاشون، خسته اما خوشحال، از رودخونه بیرون اومدن و روی پتوی خیس، زیر نور ملایم غروب آفتاب نشستن.
هوا کمکم خنک میشد. سوجین و سئوجون، در حالی که میلرزیدن، پتوی گرم رو پیچیدن دور خودشون و به هم تکیه دادن.
تهیونگ یه فنجون چای داغ به ا.ت داد.
تهیونگ: بخور. بهتر میشی.
ا.ت فنجون رو گرفت و نگاهی به منظرهی روبروش انداخت.
غروب آفتاب، آسمون رو به رنگهای نارنجی و بنفش نقاشی کرده بود. این آرامش، براش خیلی ارزشمند بود.
ا.ت آروم و با صدایی که تنها تهیونگ میشنید گفت..
ا.ت: جونگکوک عاشق غروب آفتاب بود همیشه میگفت که غروب، شبیه به پایان یک روز پر درد و...
تهیونگ به چشمای ا.ت نگاه کرد و حرف ا.ت رو ادامه داد و گفت...
تهیونگ: و شروع یک شب پر از آرامشه...اینو به من هم گفته..
ا.ت لبخندی تلخ زد..
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟗
تهیونگ: یادتونه بچه ها وقتی کوچیک بودید چقدر از پیک نیک رفتن خوشتون می اومد؟ همیشه سر اینکه کی بیشتر ساندویچ بخوره دعوا میکردید..
سوجین خندید..
سوجین: آره بابا، سئوجون همیشه سعی میکرد مال منو بدزده
سئوجون : من؟ من که همیشه مودب بودم
ا.ت نگاهی به جیمین کرد..
ا.ت: ممنون که اومدی جیمین حضورت برای ما خیلی با ارزشه
جیمین سر تکون داد...
جیمین: جونگکوک میخواست که مراقبتون باشم و من به حرفش گوش میدم
لحظه ای سکوت حکمفرما شد.. یاد جونگکوک مثل نسیمی آروم از بینشون گذشت نه با تلخی گذشته، بلکه با حسی از تقدیر و فداکاری...
تهیونگ : اون... اون روزایی که ما نبودیم. اون چطور بود جونگ وو؟
جونگ وو نفس عمیقی کشید...
جونگوو: پیچیده بود. اون... اون منو بزرگ کرد بهم همه چیز یاد داد اما درد زیادی هم داشت. اون.... اون از گذشته اش با مامان خیلی درد کشیده بود به خاطر همین... اون مسیر رو انتخاب کرد...جونگکوک میخواست همه چیز رو به گذشته برگردونه اما تنها راهش آینده بود.
سوجین با کنجکاوی به جیمین نگاه کرد..
سوجین: جیمین شی شما خیلی وقت بود با جونگکوک بودین؟
جيمين لبخند تلخی زد..
جیمین: از وقتی که تو تیمارستان بودم اون... اون تنها خانواده ای بود که داشتم..
نگاهش به جونگ وو افتاد..
جیمین: مثل تو..
جونگ وو و جیمین برای لحظه ای به هم خیره شدن. دو مردی که هر دو همراه جونگکوک زندگی کرده بودن.. و هر دو وارث جنون و عشقش بودن، حالا اونها باید راه خودشون رو پیدا می کردن..
ات با نگاهی غمگین گفت..
ا.ت: اون رنج زیادی کشیده بود. من میدونم... جونگکوک یه جنون پنهان داشت که هیچ کس نمی تونست بهش کمک کنه
تهیونگ با لبخند دست ا.ت رو فشرد...
تهیونگ: گذشته همیشه با ماست. اما مهم اینه که ما چه آینده ای می سازیم.. حالا ما یه خانواده کامل هستیم جونگ وو برگشته و ما میتونیم با هم از نو شروع کنیم.
ا.ت به تهیونگ نگاه کرد.. چشماش پر از عشق و قدردانی بود. اون قلب جونگکوک رو داشت اما روحش و آینده اش به تهیونگ گره خورده بود.
جونگوو:من خوشحالم که برگشتم..خوشحالم که اینجا کنار شمام..
سئوجون: ماهم خوشحالیم که برگشتی.
______
بعد از تموم شدن یه ناهار ساده، سئوجون بلند شد و توپی رو از سبد پیک نیک برداشت..
سئوجون: خب وقت فوتباله کی میاد؟
تهیونگ و سوجین و جونگوو با هیجان به سمت توپ فوتبال رفتن...و چهار نفری شروع به بازی کردن.صدای خندههاشون تو دشت میپیچید. تهیونگ و سوجین تو یه تیم و سئوجون و جونگ وو تو یه تیم دیگه..
ا.ت اونها رو تماشا میکرد و جیمین هم کتاب میخوند..
______
بعد از فوتبال، خسته و خندون به سمت رودخانه ای که آب زلال و سرد داشت رفتن. سوجین و سئوجون بدون معطلی با خنده، آب روی هم پاشیدن.
سوجین: جونگ وو، بیا تو آب! خیلی خوبه!
جونگ وو لحظهای مردد بود و از خیس شدن خوشش نمیومد اما بعد به آرومی وارد آب شد. و کنار سوجین و سئوجون رفت...
در همین لحظه، تهیونگ، که شیطنتش گل کرده بود، با دو دستش آب برداشت و یهو به صورت ا.ت پاشید.
ا.ت با فریاد گفت..
ا.ت: تهیونگ! چیکار میکنی؟
تهیونگ با خنده فرار کرد و ا.ت با شوخی و خنده به دنبالش رفت.
ا.ت: تهیونگ! تو سنی ازت گذشته! این کارا چیه؟
تهیونگ در حالی که میخندید گفت..
تهیونگ: آب بازی سن و سال نمیشناسه عزیزم
جیمین که هنوز مشغول کتاب خوندن بود، با شنیدن صدای خنده هاشون، سرش رو از کتاب بیرون آورد. نگاهی بهشون انداخت و لبخندی رو لبش نشست. اون با دیدن شادی ا.ت و خانوادهاش، از ته دل خوشحال بود.
______
بعد از آببازی و خندههاشون، خسته اما خوشحال، از رودخونه بیرون اومدن و روی پتوی خیس، زیر نور ملایم غروب آفتاب نشستن.
هوا کمکم خنک میشد. سوجین و سئوجون، در حالی که میلرزیدن، پتوی گرم رو پیچیدن دور خودشون و به هم تکیه دادن.
تهیونگ یه فنجون چای داغ به ا.ت داد.
تهیونگ: بخور. بهتر میشی.
ا.ت فنجون رو گرفت و نگاهی به منظرهی روبروش انداخت.
غروب آفتاب، آسمون رو به رنگهای نارنجی و بنفش نقاشی کرده بود. این آرامش، براش خیلی ارزشمند بود.
ا.ت آروم و با صدایی که تنها تهیونگ میشنید گفت..
ا.ت: جونگکوک عاشق غروب آفتاب بود همیشه میگفت که غروب، شبیه به پایان یک روز پر درد و...
تهیونگ به چشمای ا.ت نگاه کرد و حرف ا.ت رو ادامه داد و گفت...
تهیونگ: و شروع یک شب پر از آرامشه...اینو به من هم گفته..
ا.ت لبخندی تلخ زد..
- ۱۵.۹k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط