𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟕
چند روز بعد خونه ی ا.ت و تهیونگ شاهد لحظه ای بود که سالها انتظارش رو کشیده بودن..
جونگ وو بعد از انجام وصیت نامه ی جونگکوک و کنار اومدن با حقایق تلخ تصمیم گرفت به خونه برگرده..
جیمین اونو تا در خونه همراهی کرد. نگاهی به جونگ وو انداخت که نشون از حمایت و خداحافظی داشت. و بعد بی صدا دور شد.
جونگ وو زنگ درو زد...ا.ت با قلبی لرزون درو باز کرد. نگاهشون به هم گره خورد...
تو چشمای جونگ وو دیگه اون سردرگمی و خشم اولیه نبود بلکه نوعی آرامش غمگین و پذیرش دیده میشد. ا.ت دستش رو به سمت پسرش دراز کرد و با صدایی پر از اشک و اشتیاق گفت.
ا.ت: جونگ وو.... پسرم....
جونگ وو قدمی به جلو گذاشت و مادرش رو تو آغوش گرفت. این اولین آغوش واقعیشون پس از سالها دوری بود. آغوشی که پر از درد گذشته و امید آینده بود.
تهیونگ از پشت سر ا.ت نگاهش به جونگ وو افتاد. و دستش رو به سمت جونگ وو دراز کرد.
تهیونگ با صدایی که از احساسات مختلف می لرزید گفت..
تهیونگ: خوش اومدی پسرم
جونگ وو دست تهیونگ رو فشرد نگاهش به چشمای تهیونگ بود.
با صدایی آروم اما پر از احساس گفت..
جونگ وو: ممنونم بابا.
کلمه بابا تو فضای خونه پیچید. تهیونگ لحظه ای خشکش زد. چشماش پر از اشک شد. او جونگ وو رو محکم تو آغوش گرفت.. آغوشی پر از پشیمونی برای سالهای از دست رفته..
سوجین و سئوجون هم کنارشون اومدن..سوجین هنوز کمی گیج و ناراحت به نظر میرسید اما سئوجون با نگاهی آروم و حمایتگر به جونگ وو نگاه کرد.
سئوجون: خوش اومدی جونگ وو.
سوجین با صدایی آهسته گفت..
سوجین: خوش اومدی... برادر
این کلمه "برادر" از زبون سوجین نشونه ای از شروع پذیرش بود.
اون شب خانواده برای اولین بار بعد از سالها به طور کامل دور هم جمع شدن..دور میز شام نشسته بودن.. فضای سنگین اولیه به تدریج با حضور جونگ وو و تلاش ا.ت و تهیونگ برای ایجاد آرامش کمی سبک تر شد.
بعد از شام ا.ت و تهیونگ تصمیم گرفتن تموم حقیقت رو برای جونگ وو ، سوجین و سئوجون تعریف کنن..
ا.ت با صدایی آروم و پر از احساس گفت..
ا.ت: میدونم که همه تون سردرگم اید.. میدونم که خیلی چیزا رو نمیدونید. اما... ما باید از اول همه چیز رو براتون تعریف کنیم.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و شروع به صحبت کرد. اون از گذشته ی خودش و ا.ت گفت.. از ازدواج اجباری و بعد عشقشون.. از اون زمانی که ا.ت باردار بوده و جونگ وو به دنیا اومده بود...
تهیونگ: بعد از اون اتفاق... ما فکر میکردیم جونگ وو رو از دست دادیم تموم این سالها.... من نمیدونستم که پسرم زندهست..
بعد ا.ت با صدایی لرزان از جونگکوک گفت.. از اینکه اون روانپزشک جونگکوک بوده.. از وابستگی جونگکوک به خودش و از کینه ای که جونگکوک از عشق تهیونگ و ا.ت به دل گرفته بود.
اون از نقشه های انتقام جونگکوک گفت.. از اینکه چطور زندگیشون رو هدف قرار داده بود و اینکه چطور جونگ وو رو از اونا گرفته و بزرگ کرده بود تا مهره ی انتقامش باشه.
ات : و بعد... وقتی من بیمار شدم و نیاز به پیوند قلب داشتم... اون خودش رو فدا کرد قلبی که الان تو سینه ی منه ... قلب جونگکوکه.
سوجین و سئوجون با چشمای گرد شده به والدینشون نگاه می کردن... اونا جونگکوک رو نمیشناختن... اما داستان عشق و کینه و این فداکاری نهایی اونا رو تو شوک فرو برده بود.
جونگ وو که تموم اینارو از قبل می دونست با چهره ای غمگین به والدینش نگاه میکرد.
بعد از پایان صحبت ها سکوت سنگینی حاکم شد. اما این بار سکوتی پر از فهم و پذیرش بود سئوجون اولین کسی بود که سکوت رو شکست.
سئوجون با صدایی آروم گفت..
سئوجون: پس... جونگ وو.... تو واقعا برادر بزرگتر مایی
جونگ وو لبخند کوچیکی زد...
جونگوو: آره.
سوجین با وجود تموم دردی که از رابطه ی گذشته اش با جونگ وو داشت به آرومی به سمتش رفت.
سوجین: من... من متاسفم جونگ وو برای همه چیز..
جونگ وو سرش رو تکون داد..
جونگوو: منم متاسفم سوجين.
اون شب اونها برای اولین بار تموم حقیقت رو با هم در میون گذاشتن.. گذشته دردناک بود اما آینده ای جدید در حال شکل گیری بود. خانواده ای که از هم پاشیده بود حالا با تموم زخمها و رازهاش دوباره دور هم جمع شده بود.
شرط: ۱۱۰کامنت.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟕
چند روز بعد خونه ی ا.ت و تهیونگ شاهد لحظه ای بود که سالها انتظارش رو کشیده بودن..
جونگ وو بعد از انجام وصیت نامه ی جونگکوک و کنار اومدن با حقایق تلخ تصمیم گرفت به خونه برگرده..
جیمین اونو تا در خونه همراهی کرد. نگاهی به جونگ وو انداخت که نشون از حمایت و خداحافظی داشت. و بعد بی صدا دور شد.
جونگ وو زنگ درو زد...ا.ت با قلبی لرزون درو باز کرد. نگاهشون به هم گره خورد...
تو چشمای جونگ وو دیگه اون سردرگمی و خشم اولیه نبود بلکه نوعی آرامش غمگین و پذیرش دیده میشد. ا.ت دستش رو به سمت پسرش دراز کرد و با صدایی پر از اشک و اشتیاق گفت.
ا.ت: جونگ وو.... پسرم....
جونگ وو قدمی به جلو گذاشت و مادرش رو تو آغوش گرفت. این اولین آغوش واقعیشون پس از سالها دوری بود. آغوشی که پر از درد گذشته و امید آینده بود.
تهیونگ از پشت سر ا.ت نگاهش به جونگ وو افتاد. و دستش رو به سمت جونگ وو دراز کرد.
تهیونگ با صدایی که از احساسات مختلف می لرزید گفت..
تهیونگ: خوش اومدی پسرم
جونگ وو دست تهیونگ رو فشرد نگاهش به چشمای تهیونگ بود.
با صدایی آروم اما پر از احساس گفت..
جونگ وو: ممنونم بابا.
کلمه بابا تو فضای خونه پیچید. تهیونگ لحظه ای خشکش زد. چشماش پر از اشک شد. او جونگ وو رو محکم تو آغوش گرفت.. آغوشی پر از پشیمونی برای سالهای از دست رفته..
سوجین و سئوجون هم کنارشون اومدن..سوجین هنوز کمی گیج و ناراحت به نظر میرسید اما سئوجون با نگاهی آروم و حمایتگر به جونگ وو نگاه کرد.
سئوجون: خوش اومدی جونگ وو.
سوجین با صدایی آهسته گفت..
سوجین: خوش اومدی... برادر
این کلمه "برادر" از زبون سوجین نشونه ای از شروع پذیرش بود.
اون شب خانواده برای اولین بار بعد از سالها به طور کامل دور هم جمع شدن..دور میز شام نشسته بودن.. فضای سنگین اولیه به تدریج با حضور جونگ وو و تلاش ا.ت و تهیونگ برای ایجاد آرامش کمی سبک تر شد.
بعد از شام ا.ت و تهیونگ تصمیم گرفتن تموم حقیقت رو برای جونگ وو ، سوجین و سئوجون تعریف کنن..
ا.ت با صدایی آروم و پر از احساس گفت..
ا.ت: میدونم که همه تون سردرگم اید.. میدونم که خیلی چیزا رو نمیدونید. اما... ما باید از اول همه چیز رو براتون تعریف کنیم.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و شروع به صحبت کرد. اون از گذشته ی خودش و ا.ت گفت.. از ازدواج اجباری و بعد عشقشون.. از اون زمانی که ا.ت باردار بوده و جونگ وو به دنیا اومده بود...
تهیونگ: بعد از اون اتفاق... ما فکر میکردیم جونگ وو رو از دست دادیم تموم این سالها.... من نمیدونستم که پسرم زندهست..
بعد ا.ت با صدایی لرزان از جونگکوک گفت.. از اینکه اون روانپزشک جونگکوک بوده.. از وابستگی جونگکوک به خودش و از کینه ای که جونگکوک از عشق تهیونگ و ا.ت به دل گرفته بود.
اون از نقشه های انتقام جونگکوک گفت.. از اینکه چطور زندگیشون رو هدف قرار داده بود و اینکه چطور جونگ وو رو از اونا گرفته و بزرگ کرده بود تا مهره ی انتقامش باشه.
ات : و بعد... وقتی من بیمار شدم و نیاز به پیوند قلب داشتم... اون خودش رو فدا کرد قلبی که الان تو سینه ی منه ... قلب جونگکوکه.
سوجین و سئوجون با چشمای گرد شده به والدینشون نگاه می کردن... اونا جونگکوک رو نمیشناختن... اما داستان عشق و کینه و این فداکاری نهایی اونا رو تو شوک فرو برده بود.
جونگ وو که تموم اینارو از قبل می دونست با چهره ای غمگین به والدینش نگاه میکرد.
بعد از پایان صحبت ها سکوت سنگینی حاکم شد. اما این بار سکوتی پر از فهم و پذیرش بود سئوجون اولین کسی بود که سکوت رو شکست.
سئوجون با صدایی آروم گفت..
سئوجون: پس... جونگ وو.... تو واقعا برادر بزرگتر مایی
جونگ وو لبخند کوچیکی زد...
جونگوو: آره.
سوجین با وجود تموم دردی که از رابطه ی گذشته اش با جونگ وو داشت به آرومی به سمتش رفت.
سوجین: من... من متاسفم جونگ وو برای همه چیز..
جونگ وو سرش رو تکون داد..
جونگوو: منم متاسفم سوجين.
اون شب اونها برای اولین بار تموم حقیقت رو با هم در میون گذاشتن.. گذشته دردناک بود اما آینده ای جدید در حال شکل گیری بود. خانواده ای که از هم پاشیده بود حالا با تموم زخمها و رازهاش دوباره دور هم جمع شده بود.
شرط: ۱۱۰کامنت.
- ۲۹.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط