ویو الیزابت:
ویو الیزابت:
صبح ساعت 5:00 از خواب بیدار شدم تختم رو مرتب کردم
صبحونه رو خوردم و لباس ورزشم رو پوشیدم رفتم تا یکم قدم بزنم بعدش برگشتم خونه ساعت 8:00 یکم استراحت کردم تا ساعت 8:30 فیلم نگا کردم یه سری کار انجام دادم
و رفتم تمرین باله تا حدود 1 نصف شب تمرین کردم تمام پاهام آسیب دیده بود دیگه خواستم برم خونه مجبور بودم پیاده برم همینجوری که داشتم میرفتم صدای تیراندازی شنیدم دیدم یکی افتاده روی زمین غرق خون بود یه مرد خوشتیپ بود سریع به اورژانس زنگ زدم و بردمشون بیمارستان بعد از چند دقیقه دکتر اومد
الیزابت: آقای دکتر حالشون چطوره خوبه؟
دکتر: بله بیمارمون حالش خوب فردا مرخص میشن بلا به دور
دکتر رفت الیزابت هم رفت تا دوباره اون مرد رو ببینه و بعدش برگشت به سمت خونه موقعی که رسید خونه روتین پوستی رو انجام داد لباس هاشو عوض کرد خوابید..
_________________________________________
ویو الکساندر: قبلا با یه پیر مرد عوضی سر قرار داد بحثم شد
بود و امروز دعوتم کرد که بیام یه جایی سریع کت و شلوار مشکی رو پوشیدم به سمت محلی که قرار بود همو ببینیم رفتم ساعت حدود ۱ نصف شب بود وقتی که اومد با بادیگارد هاش بود و بهم سه تا گلوله شلیک کرد و آشغال فرار کرد خونریزی شدید داشتم پخش زمین شدم که یهو یه پرنسس زیبا اومد سمتم موهای مشکیش چشمای عسلی که داشت و چشمام سیاه شد هیچی نفهمیدم صبح شد بیدار که شدم دیدم روی تخت بیمارستانم و دستیارم و دوست صمیمیم اومد بود (جکسون دستیارم) (نیکولای دوست صمیمیم)
جکسون: قربان حالتون خوبه؟
الکساندر: ایی سرم چه اتفاقی افتاد؟ من کجام؟
جکسون: قربان شما توی بیمارستان هستید و یه نفر شما رو نجات داد
نیکولای: جدی!؟ باورم نمیشه چطوری یه نفر با اون همه شجاعت تونست رئیس بزرگترین باند مافیا رو نجات بده؟
الکساندر: نیکولای تو یکی دهنتو ببند فک کردی خودمم این برام سوال نیست! هست
جکسون: قربان ما اون شخص رو پیدا کردیم
الکساندر: جدی! کیه؟
جکسون : الیزابت وولکوف 25 سالش اهل کشور فرانسه و یک بالرین دختری باهوش, سر سخت ,جدی , مهربون، لطیف، یه خانواده معمولی داره و یک برادر به اسم دیمین بوکسور حرفی
نیکولای: اووو خانوم الیزابت به به
الکساندر: ببین همینو میکنم تو....... خفه شو نیکولای
نیکولای: خب تو دختر رو نمیخوای!؟
الکساندر: نکنه تو دختر رو میشناسی؟
نیکولای: برادرش رفیق من
الکساندر: خب پس اینجوری کارم آسون تره یه مهمونی ترتیب بده میخوام همه باشن همه چیز رو آماده کنین
جکسون : چشم قربان
Part 1
داستان یک بالرین🩰✨
صبح ساعت 5:00 از خواب بیدار شدم تختم رو مرتب کردم
صبحونه رو خوردم و لباس ورزشم رو پوشیدم رفتم تا یکم قدم بزنم بعدش برگشتم خونه ساعت 8:00 یکم استراحت کردم تا ساعت 8:30 فیلم نگا کردم یه سری کار انجام دادم
و رفتم تمرین باله تا حدود 1 نصف شب تمرین کردم تمام پاهام آسیب دیده بود دیگه خواستم برم خونه مجبور بودم پیاده برم همینجوری که داشتم میرفتم صدای تیراندازی شنیدم دیدم یکی افتاده روی زمین غرق خون بود یه مرد خوشتیپ بود سریع به اورژانس زنگ زدم و بردمشون بیمارستان بعد از چند دقیقه دکتر اومد
الیزابت: آقای دکتر حالشون چطوره خوبه؟
دکتر: بله بیمارمون حالش خوب فردا مرخص میشن بلا به دور
دکتر رفت الیزابت هم رفت تا دوباره اون مرد رو ببینه و بعدش برگشت به سمت خونه موقعی که رسید خونه روتین پوستی رو انجام داد لباس هاشو عوض کرد خوابید..
_________________________________________
ویو الکساندر: قبلا با یه پیر مرد عوضی سر قرار داد بحثم شد
بود و امروز دعوتم کرد که بیام یه جایی سریع کت و شلوار مشکی رو پوشیدم به سمت محلی که قرار بود همو ببینیم رفتم ساعت حدود ۱ نصف شب بود وقتی که اومد با بادیگارد هاش بود و بهم سه تا گلوله شلیک کرد و آشغال فرار کرد خونریزی شدید داشتم پخش زمین شدم که یهو یه پرنسس زیبا اومد سمتم موهای مشکیش چشمای عسلی که داشت و چشمام سیاه شد هیچی نفهمیدم صبح شد بیدار که شدم دیدم روی تخت بیمارستانم و دستیارم و دوست صمیمیم اومد بود (جکسون دستیارم) (نیکولای دوست صمیمیم)
جکسون: قربان حالتون خوبه؟
الکساندر: ایی سرم چه اتفاقی افتاد؟ من کجام؟
جکسون: قربان شما توی بیمارستان هستید و یه نفر شما رو نجات داد
نیکولای: جدی!؟ باورم نمیشه چطوری یه نفر با اون همه شجاعت تونست رئیس بزرگترین باند مافیا رو نجات بده؟
الکساندر: نیکولای تو یکی دهنتو ببند فک کردی خودمم این برام سوال نیست! هست
جکسون: قربان ما اون شخص رو پیدا کردیم
الکساندر: جدی! کیه؟
جکسون : الیزابت وولکوف 25 سالش اهل کشور فرانسه و یک بالرین دختری باهوش, سر سخت ,جدی , مهربون، لطیف، یه خانواده معمولی داره و یک برادر به اسم دیمین بوکسور حرفی
نیکولای: اووو خانوم الیزابت به به
الکساندر: ببین همینو میکنم تو....... خفه شو نیکولای
نیکولای: خب تو دختر رو نمیخوای!؟
الکساندر: نکنه تو دختر رو میشناسی؟
نیکولای: برادرش رفیق من
الکساندر: خب پس اینجوری کارم آسون تره یه مهمونی ترتیب بده میخوام همه باشن همه چیز رو آماده کنین
جکسون : چشم قربان
Part 1
داستان یک بالرین🩰✨
- ۴۸
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط