{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو الکساندر: زمانی که همه رو دعوت کردم و مهمونی رو ترتیب

ویو الکساندر: زمانی که همه رو دعوت کردم و مهمونی رو ترتیب دادم الیزابت رو هم زیر نظر داشتم ولی چهره اش خیلی آشنا بود انگار که یه جایی قبلا دیدمش خیلی سال پیش همنجوری که توی فکر و افکارم بودم جکسون اومد
جکسون: قربان
الکساندر: بیا تو جکسون
جکسون: قربان همه چیز برای امشب آماده است
الکساندر: خوبه حالا برو سراغ فاز دوم
جکسون: چشم قربان
جکسون رفت همه ی دعوت نامه ها رو به دست مهمون هایی که قرار بود بیان رسوند رسید به خونه الیزابت و در خونه رو زد تا در خونه باز شد یه فرشته ی زیبا در رو باز کرد یعنی واقعا رئیس عاشق این دختر شده خدایا مردم چه شانسی دارن
ویو الیزابت: داشتم به مامانم توی غذا کمک میکردم و صحبت میکردیم کلی می خندیدیم که ناگهان زنگ در خورد اولش فک کردم بابا از سرکار اومد با ذوق و خوشحالی در باز کردم اما اون بابا نبود یه مرد کت و شلوار شیک پوشیده بود با چندتا بادیگارد خیلی جدی گفتم
الیزابت: بفرمایید با کی کار دارید؟
جکسون: سلام خانوم من جکسون هستم یه دعوت نامه برای شما و آقای دیمین اوردم
الیزابت: دعوت نامه؟ برا چی؟
جکسون: بله یک دعوت نامه یه مهمونی دورهمی هستش همه هم هستن خوشحال میشیم تشریف بیارید
ویو الیزابت: نامه رو ازش گرفتم رفتم داخل دعوت نامه رو باز کردم و خوندمش و آدرس خونه هم بود حتی ساعتی که شروع میشه و تموم میشه هم بودش که یهو برادرم از پشت اومد یه جیغ شدید زدم
دیمین: ایییییی سگ توله! چرا جیغ میزنی بابا منم
الیزابت: ای دهن سرویس گوه میخوری دیمین جرت میدم!!!!!
کاترین (مادر الیزابت و دیمین) : شما دوتا چتونه دوباره!
دیمین و الیزابت: این منو اذیت کرد!
کاترین: توله سگا فرار کنید تا پارتون نکرددددممممممم! (عربده)
الیزابت سریع با سرعت دوید سمت اتاقش در قفل کرد و دیمین زیر بار کتک له شده (بدبخت مرد 😂)
چند دقیقه بعدش رفتم و از دل مامانم در اوردم با کمک دیمین و مامانم سفره رو چیندیم صدای در اومد بابام اومد محکم بغلش کردم بازم مثل همیشه برام شکلات مورد علاقه ام رو خریده بود از بچگی همیشه برای من و دیمین چیزی که دوست داشتیم رو میخرید سر سفره بودیم که ناگهان......
Part 2
دیدگاه ها (۰)

ویو الیزابت: صبح ساعت 5:00 از خواب بیدار شدم تختم رو مرتب ک...

داستان یک بالرین 🩰✨شخصیت: نیکولای، جکسون، الکساندر، لیدیا، ا...

امروز تولد ۱۱ سالگی من بود ولی کسی نبود که بهم تبریک بگه( ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط