سیلام سیلام این پارت خیلی از نظر من کککاااووااااییییی هس
سیلام سیلام. این پارت خیلی از نظر من کککاااووااااییییی هست.😭💫
پارت۲۳♡(قهرمان من.)
هاروکا(خیلی عصبانی و ترسناک.):جوجه تیغی نمیخوای آدم بشی ها؟
هاروکا خواست دوباره بره به سمت میز باکوگو که ایزاوا اومد جلوش و گفت:خواهش میکنم از جون اون جوون احمق بگذر.
باکوگو:هووویی ایزاوا بزار بیاد جلو ببینم جرئت داره کاری بکنه.
هاروکا:من جرئت ندارم؟جوجه تیغی آشغال.💢
ایزاوا کوسه جفتشون رو گرفت اما خب باکوگو و هاروکا بدون کوسه هم خیلی قوین.
میدوریا:کاچان هاروکا سنسی لطفا بس کنید!
هاروکا کمی اروم گرفت و رفت عقب. باکوگو هم ساکت موند و فقط خیره بود به میدوریا.
هاروکا:جوجه تیغی آشغال رومخ بی مصر_*ایزاوا دستش رو گذاشت رو دهنش*
ایزاوا:تو الان یه سنسی هستی ها!
هاروکا دست ایزاوا رو پس زد و گفت:باشه بابا تو هم مارو کشتی با این حرفات انگار که خودت فحش نمیدی.
ایزاوا:الان حال بحث کردن ندارم بهتر نیست کلاست رو شروع کنی من فقط به عنوان همراهت اینجام تا ابد که نمیتونم بمونم خستم خوابم میاد.
هاروکا:خب برو تو کیسه خوابت من احتیاجی به همراه ندارم.
ایزاوا:اره دیدم چقدر نیاز نداری. اگه جلوت رو نمیگرفتم الان یکی از دانش آموزا مرده بود.
هاروکا:بنظرت من میتونم آدم بکشم؟!
ایزاوا:اگه عصبی بشی ممکنه منم بکشی.
هاروکا با داد و عصبانیت:یعنی داری میگی من اونقدر عصبیم که بخواطرش ممکنه آدم بکشم؟💢
ایزاوا آب دهنشو قورت میده:ن. نه.
هاروکا:پس خفه.ههووییی شما ها چرا به من زل زدید پاشید برین لباساتون رو عوض کنید دیگه.💢💢💢
همه:چ. چشم!
بعدش همه اماده شدن رفتن زمین تمرین هاروکا یه تست خیلی سخت تر از تستای ایزاوا گرفت و بعدش یکم استراحت داد.
مینا:وای..نفس..من که دیگه..نفس..نمیتونم.(افتاد زمین.)
هاگاکوره:هاروکا سنسی خیلی..نفس..تمریناش سخت تر از..نفس..ایزاوا سنسیه..نفس نفس..
کامیناری نشست رو زمین:ووااییی بدنمم.
هاروکا:چیشد اینقدر زود از پا در اومدین؟اشکال نداره. یکم استراحت کنید.
کیریشیما:ههووووففففف هویی باکوگو خسته نیستی؟
باکوگو تکیه داد به دیوار و گفت:هه خسته؟از تمریمای اون سگ بدون قلاده؟محاله.
کیریشیما:باکو_
هاروکا:هوووییی تو جوجه تیغی فکر نکن کَرَم کامل حرفاتو میشنوم.💢💢💢
باکوگو میخواست حرف بزنه که میدوریا اومد کنار باکوگو دست باکوگو رو اروم گرفت اروم گفت گفت:کاچان تمومش کن.
باکوگو هم یه نگاه یه میدوریا کرد و گفت:میخوای تمومش کنم؟
میدوریا با سر تایید کرد و بعدش باکوگو با یه شیطنت خاصی گفت:بیا پشت زمین تمرین.
باکوگو رفت و ایزوکو هم کمی لپاش سرخ شد. و کمی منتظر موند باکوگو بره و بعد اون رفت. وقتی رفت اونجا دید کسی نیست که یه هو باکوگو از پشت محکم بغلش کرد و سرش رو توی شونه های میدوریا قایم کرد.میدوریا دست دور کمرش رو نوازش کرد و گفت:کاچان، این بود شرط راضی شدنت؟(لبخند).
باکوگو هم میدوریا رو برگردوند و از جلو خیلی سفت و محکمتر از قبل بغلش کرد. و گفت:اره همین بود.
میدوریا هم باکوگو رو بغل کرد اما باکوگو هرلحظه فشار دستش رو محکمتر میکرد و واقعا اگه یکم دیگه ادامه میداد بچم میدوریا ناقص میشد.
میدوریا با صدای ضعیف:کاچان...آرومتر.
باکوگو:تقصیر خودته اینقدر که خوش بو و نرمی.
میدوریا خندید گفت:کاچان..دنده هام!
باکوگو سریع از بغل کردنش دست کشید و بایه صدای خیلی نگران گفت:د. دنده هات؟چیشده؟
میدوریا:هیچی فقط اگه یکم دیگه اینقدر به سفت و محکم بغل کردنم ادامه میدادی ممکن بود همه دنده هام بشکنه.(خنده)
باکوگو:پس...بیا یه کار دیگه انجام بدیم.
میدوریا:چ. چ. چکار؟
باکوگو لبخندی زد و میدوریا رو آروم چسبوند به دیوار و محکم و عمیق اون رو بوسید بعد چند دقیقه میدوریا واقعا نفسی برای ادامه دادن نداشت باکوگو هم همینطور اما هیچ کدوم دوست نداشتن تمومش کنن که دیگه نفس نداشتن اونارو تسلیم کرد و اون ها افتادن به نفس نفس زدن.
باکوگو:هنوز کارم باهات تموم نشده.
و شروع کرد به قلقلک دادن و بوسیدن گردن میدوریا:کاچان!..(خنده.)..بس کن..(خنده زیاد.)..
باکوگو هم ولش کرد و میدوریا با یه لبخند گنده گفت:الان بیخیال بحث کردن شدی؟
باکوگو آروم:اون که فقط یه بهانه واسه ببرون کشیدنت بود نفله.
میدوریا:کاچان با خواهرت کمی مهربونتر باش اون واقعا دوستت داره
باکوگو:اون سگ بدون قلاده رو میگی؟
میدوریا:کاچان اینطوری به خواهرت نگو جدی میگم اون واقعا تورو دوست داره تو هم قدر اون رو بدون.
باکوگو:چنان میگی انگار اون نفله چندسال دیگه عمر نمیکنه نگران نباش اون همیشه عین یه پشه تو زندگی منه.
میدوریا:واقعا که. اصلا ولش کن بیا بریم پیش بچه ها.
باکوگو:باشه.
از این لحظات خوش لذت ببرین که قراره با احساساتتون بازی کنم.😃
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت۲۳♡(قهرمان من.)
هاروکا(خیلی عصبانی و ترسناک.):جوجه تیغی نمیخوای آدم بشی ها؟
هاروکا خواست دوباره بره به سمت میز باکوگو که ایزاوا اومد جلوش و گفت:خواهش میکنم از جون اون جوون احمق بگذر.
باکوگو:هووویی ایزاوا بزار بیاد جلو ببینم جرئت داره کاری بکنه.
هاروکا:من جرئت ندارم؟جوجه تیغی آشغال.💢
ایزاوا کوسه جفتشون رو گرفت اما خب باکوگو و هاروکا بدون کوسه هم خیلی قوین.
میدوریا:کاچان هاروکا سنسی لطفا بس کنید!
هاروکا کمی اروم گرفت و رفت عقب. باکوگو هم ساکت موند و فقط خیره بود به میدوریا.
هاروکا:جوجه تیغی آشغال رومخ بی مصر_*ایزاوا دستش رو گذاشت رو دهنش*
ایزاوا:تو الان یه سنسی هستی ها!
هاروکا دست ایزاوا رو پس زد و گفت:باشه بابا تو هم مارو کشتی با این حرفات انگار که خودت فحش نمیدی.
ایزاوا:الان حال بحث کردن ندارم بهتر نیست کلاست رو شروع کنی من فقط به عنوان همراهت اینجام تا ابد که نمیتونم بمونم خستم خوابم میاد.
هاروکا:خب برو تو کیسه خوابت من احتیاجی به همراه ندارم.
ایزاوا:اره دیدم چقدر نیاز نداری. اگه جلوت رو نمیگرفتم الان یکی از دانش آموزا مرده بود.
هاروکا:بنظرت من میتونم آدم بکشم؟!
ایزاوا:اگه عصبی بشی ممکنه منم بکشی.
هاروکا با داد و عصبانیت:یعنی داری میگی من اونقدر عصبیم که بخواطرش ممکنه آدم بکشم؟💢
ایزاوا آب دهنشو قورت میده:ن. نه.
هاروکا:پس خفه.ههووییی شما ها چرا به من زل زدید پاشید برین لباساتون رو عوض کنید دیگه.💢💢💢
همه:چ. چشم!
بعدش همه اماده شدن رفتن زمین تمرین هاروکا یه تست خیلی سخت تر از تستای ایزاوا گرفت و بعدش یکم استراحت داد.
مینا:وای..نفس..من که دیگه..نفس..نمیتونم.(افتاد زمین.)
هاگاکوره:هاروکا سنسی خیلی..نفس..تمریناش سخت تر از..نفس..ایزاوا سنسیه..نفس نفس..
کامیناری نشست رو زمین:ووااییی بدنمم.
هاروکا:چیشد اینقدر زود از پا در اومدین؟اشکال نداره. یکم استراحت کنید.
کیریشیما:ههووووففففف هویی باکوگو خسته نیستی؟
باکوگو تکیه داد به دیوار و گفت:هه خسته؟از تمریمای اون سگ بدون قلاده؟محاله.
کیریشیما:باکو_
هاروکا:هوووییی تو جوجه تیغی فکر نکن کَرَم کامل حرفاتو میشنوم.💢💢💢
باکوگو میخواست حرف بزنه که میدوریا اومد کنار باکوگو دست باکوگو رو اروم گرفت اروم گفت گفت:کاچان تمومش کن.
باکوگو هم یه نگاه یه میدوریا کرد و گفت:میخوای تمومش کنم؟
میدوریا با سر تایید کرد و بعدش باکوگو با یه شیطنت خاصی گفت:بیا پشت زمین تمرین.
باکوگو رفت و ایزوکو هم کمی لپاش سرخ شد. و کمی منتظر موند باکوگو بره و بعد اون رفت. وقتی رفت اونجا دید کسی نیست که یه هو باکوگو از پشت محکم بغلش کرد و سرش رو توی شونه های میدوریا قایم کرد.میدوریا دست دور کمرش رو نوازش کرد و گفت:کاچان، این بود شرط راضی شدنت؟(لبخند).
باکوگو هم میدوریا رو برگردوند و از جلو خیلی سفت و محکمتر از قبل بغلش کرد. و گفت:اره همین بود.
میدوریا هم باکوگو رو بغل کرد اما باکوگو هرلحظه فشار دستش رو محکمتر میکرد و واقعا اگه یکم دیگه ادامه میداد بچم میدوریا ناقص میشد.
میدوریا با صدای ضعیف:کاچان...آرومتر.
باکوگو:تقصیر خودته اینقدر که خوش بو و نرمی.
میدوریا خندید گفت:کاچان..دنده هام!
باکوگو سریع از بغل کردنش دست کشید و بایه صدای خیلی نگران گفت:د. دنده هات؟چیشده؟
میدوریا:هیچی فقط اگه یکم دیگه اینقدر به سفت و محکم بغل کردنم ادامه میدادی ممکن بود همه دنده هام بشکنه.(خنده)
باکوگو:پس...بیا یه کار دیگه انجام بدیم.
میدوریا:چ. چ. چکار؟
باکوگو لبخندی زد و میدوریا رو آروم چسبوند به دیوار و محکم و عمیق اون رو بوسید بعد چند دقیقه میدوریا واقعا نفسی برای ادامه دادن نداشت باکوگو هم همینطور اما هیچ کدوم دوست نداشتن تمومش کنن که دیگه نفس نداشتن اونارو تسلیم کرد و اون ها افتادن به نفس نفس زدن.
باکوگو:هنوز کارم باهات تموم نشده.
و شروع کرد به قلقلک دادن و بوسیدن گردن میدوریا:کاچان!..(خنده.)..بس کن..(خنده زیاد.)..
باکوگو هم ولش کرد و میدوریا با یه لبخند گنده گفت:الان بیخیال بحث کردن شدی؟
باکوگو آروم:اون که فقط یه بهانه واسه ببرون کشیدنت بود نفله.
میدوریا:کاچان با خواهرت کمی مهربونتر باش اون واقعا دوستت داره
باکوگو:اون سگ بدون قلاده رو میگی؟
میدوریا:کاچان اینطوری به خواهرت نگو جدی میگم اون واقعا تورو دوست داره تو هم قدر اون رو بدون.
باکوگو:چنان میگی انگار اون نفله چندسال دیگه عمر نمیکنه نگران نباش اون همیشه عین یه پشه تو زندگی منه.
میدوریا:واقعا که. اصلا ولش کن بیا بریم پیش بچه ها.
باکوگو:باشه.
از این لحظات خوش لذت ببرین که قراره با احساساتتون بازی کنم.😃
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۱۳۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط