سیلام سیلام درسته این روزا خیلی سخت میگذره ولی پیش به سو
سیلام سیلام. درسته این روزا خیلی سخت میگذره ولی پیش به سوی نوشتن.😃
پارت۲۲♡(قهرمان من.)
هاگاکوره:پس چرا ایزاوا سنسی نمیاد سر کلاس؟
آسویی:نمیدونم اما تقریبا هم ۱۰ دقیقه از تایم کلاس گذشته.
که یه هو هاروکا و ایزاوا سنسی وارد کلاس شدن.
هاروکا:سلام بچه ها چطورین؟😄
همه:شاهزاده شعله؟!؟!
باکوگو:تو دیگه اینجا چه گوهی میخوری نفله؟💢
هاروکا:خببب منن سنسی جدیدتونم😁
همه:سسننسسییی!!!!!!!
ایزاوا:خب اره ایشون سنسی جدیدتونه.
هاروکا:خب من از اول هم قرار بود یکی از سنسی هاتون باشم اما خب بنا به دلایلی نتونستم قبول کنم ولی چون خیلی این رو میخواستم مدیر به من یه شانس دوباره داد و گذاشت توی اردوی تمرینی همراهیتون کنم که هم من با شما اشنا بشم و هم شما منو بشناسید. لطفا هاروکا سنسی صدام کنید.😁
باکوگو:تچ...من که همون سگ بدون قلاده صدات میزنم.
ایزاوا:باکوگو_
هاروکا دستش رو گذاشت رو دهن ایزاوا و سرش رو انداخت پایین و رفت سمت میز باکوگو هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت وقتی رسید جلوی میز باکوگو دست راستش رو گذاشت روی شونش و کم کم داغ کرد در حدی داغش کرد که باکوگو چهرش کمی رفت تو هم و بعد هاروکا یه انفجار کوچیک اما عمقی به شونه باکوگو وارد کرد سرش رو اورد بالا توی چشمای باکوگو نگاه کرد و نیشخندی زد و گفت:اگه جایی غیر از UA بودیم الان این دستت رو نداشتی جوجه تیغی.
ایزاوا:ه. ه. هاروکا لطفا ا. ا. اروم باش!
هاروکا دستش رو از شونه باکوگو برداشت لبخند زد و یه نگاه به ایزاوا کرد و گفت:نگران نباش نمیکشمش اون داداشمه ها!
ایزاوا:فقط نگران بودم ه. ه. همین خب الان خوبی؟عصبی؟
هاروکا با یه نگاه خیلی ترسناک:منظورت از عصبی چیه؟
ایزاوا:ه. ه. هیچی بنظر خوب میای.
هاروکا لبخندی زد و گفت:خیلی خب امروز قراره ازتون تست بگیرم با لباس تمرین بیاید توی زمین تمرین. اوه راستی میدوریا شنیدم دوباره حالت بد شده. الان خوبی؟
میدوریا:چ. چ. چیزه خاصی نبود الان حالم خوبه. هاروکا رفت بالا سرش داد زد و گفت:چیز خاصی نبود؟؟؟احمق خودت که هیچ به فکر اونایی باش که میخوای در آینده نجاتشون بدی نکنه میخوای با هر مبارزه با این بدن ضعیف ببریمت بیمارستان؟؟؟؟
میدوریا:ن. ن. نه من تلاشم رو میکنم.
هاروکا یه نگاهی به همه کرد و گفت:از این به بعد هرکی برنامه غذایی خاص خودشو داره و تمریناتی توی تعطیلی دارین همتون هم باید انجام بدید. مثلا قهرمان های آینده هستید ها این چه وضع سلامت بدنه؟
باکوگو:تو خودت هم خیلی لاغر و درازی این به ما ربطی داره؟
هاروکا(خیلی عصبانی و ترسناک.):جوجه تیغی نمیخوای آدم بشی ها؟
هاروکا خواست دوباره بره به سمت میز باکوگو که...
ازم انتظار داری بهت بگم چیشد؟😃
یوهی هاهاها من خودم از اینکار متنفرم ولی خدایی حال میده.😃🤣
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت۲۲♡(قهرمان من.)
هاگاکوره:پس چرا ایزاوا سنسی نمیاد سر کلاس؟
آسویی:نمیدونم اما تقریبا هم ۱۰ دقیقه از تایم کلاس گذشته.
که یه هو هاروکا و ایزاوا سنسی وارد کلاس شدن.
هاروکا:سلام بچه ها چطورین؟😄
همه:شاهزاده شعله؟!؟!
باکوگو:تو دیگه اینجا چه گوهی میخوری نفله؟💢
هاروکا:خببب منن سنسی جدیدتونم😁
همه:سسننسسییی!!!!!!!
ایزاوا:خب اره ایشون سنسی جدیدتونه.
هاروکا:خب من از اول هم قرار بود یکی از سنسی هاتون باشم اما خب بنا به دلایلی نتونستم قبول کنم ولی چون خیلی این رو میخواستم مدیر به من یه شانس دوباره داد و گذاشت توی اردوی تمرینی همراهیتون کنم که هم من با شما اشنا بشم و هم شما منو بشناسید. لطفا هاروکا سنسی صدام کنید.😁
باکوگو:تچ...من که همون سگ بدون قلاده صدات میزنم.
ایزاوا:باکوگو_
هاروکا دستش رو گذاشت رو دهن ایزاوا و سرش رو انداخت پایین و رفت سمت میز باکوگو هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت وقتی رسید جلوی میز باکوگو دست راستش رو گذاشت روی شونش و کم کم داغ کرد در حدی داغش کرد که باکوگو چهرش کمی رفت تو هم و بعد هاروکا یه انفجار کوچیک اما عمقی به شونه باکوگو وارد کرد سرش رو اورد بالا توی چشمای باکوگو نگاه کرد و نیشخندی زد و گفت:اگه جایی غیر از UA بودیم الان این دستت رو نداشتی جوجه تیغی.
ایزاوا:ه. ه. هاروکا لطفا ا. ا. اروم باش!
هاروکا دستش رو از شونه باکوگو برداشت لبخند زد و یه نگاه به ایزاوا کرد و گفت:نگران نباش نمیکشمش اون داداشمه ها!
ایزاوا:فقط نگران بودم ه. ه. همین خب الان خوبی؟عصبی؟
هاروکا با یه نگاه خیلی ترسناک:منظورت از عصبی چیه؟
ایزاوا:ه. ه. هیچی بنظر خوب میای.
هاروکا لبخندی زد و گفت:خیلی خب امروز قراره ازتون تست بگیرم با لباس تمرین بیاید توی زمین تمرین. اوه راستی میدوریا شنیدم دوباره حالت بد شده. الان خوبی؟
میدوریا:چ. چ. چیزه خاصی نبود الان حالم خوبه. هاروکا رفت بالا سرش داد زد و گفت:چیز خاصی نبود؟؟؟احمق خودت که هیچ به فکر اونایی باش که میخوای در آینده نجاتشون بدی نکنه میخوای با هر مبارزه با این بدن ضعیف ببریمت بیمارستان؟؟؟؟
میدوریا:ن. ن. نه من تلاشم رو میکنم.
هاروکا یه نگاهی به همه کرد و گفت:از این به بعد هرکی برنامه غذایی خاص خودشو داره و تمریناتی توی تعطیلی دارین همتون هم باید انجام بدید. مثلا قهرمان های آینده هستید ها این چه وضع سلامت بدنه؟
باکوگو:تو خودت هم خیلی لاغر و درازی این به ما ربطی داره؟
هاروکا(خیلی عصبانی و ترسناک.):جوجه تیغی نمیخوای آدم بشی ها؟
هاروکا خواست دوباره بره به سمت میز باکوگو که...
ازم انتظار داری بهت بگم چیشد؟😃
یوهی هاهاها من خودم از اینکار متنفرم ولی خدایی حال میده.😃🤣
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۸۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط