سناریو

☆سناریو☆
کنیچیوا
زیاد حرف نمیزنم برید بخونید
.................
موضوع:اگه بری تو کما
کاراکتر:چویا
《اینجا چویا دوست پسرته و دازای برادرته》
.................
از زبان ا.ت(اسم تو_از این به بعد ا.تی)
داشتم از دانشگاه بر میگشتم. سرم تو کتاب بود و داشتم از خیابون رد میشدم همینجوری که داشتم میرفتم یه تویتا مشکی بهم زد و بعد سیاهی....دیگه هیچی ندیدم...
................
از زبان چویا:
☆ساعت ۱۱:۲۵َ
داشتم از مافیا میرفتم خونه.لعنتی... امروز خیلی مزخرف بود.دستم رو گزاشتم رو دستگیره در.ولی در قفل بود...یعنی چی؟...یعنی ا.ت...نیومده خونه؟با کلید قفل رو باز کردم و چند بار ا.ت رو صدا زدم ولی جواب نداد..به گیشیش هم زنگ زدم ولی دازای برداشت.....
☆مکالمه:
_چویا...
_هوی تو چرا گوشی برداشتی دراز؟
_چویا...ا.ت....
.
.
.
.
.
.
.
برا پارت منتظر باش
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲.............مکالمه:_ا.ت..._بنال دازای..ا.ت چی؟.._اون....

پارت ۳.............._ها؟به پرده پشت سرم اشاره کرد_پرده رو بک...

سکوت میکنم

پارت ۶

پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط