p3
#درخواستی
#شاهزاده_خشن_من
(پرش به فردا)
ته ویو
صبح بلند شدم و یکم فکر کردم که دیشب چیشد و بعدش محکم زدم تو سر خودم و گفتم که چرا نگرانم شد؟ اون برای من نوچه ای بیش نیست چرا باید اونجوری نگرانم شه؟ هه من که ازش خیلی بدم میاد اون رو نمیدونم
پایان ویو
ات و ته رفتن پایین و داشتن غذا میخوردن که ات با قرص اومد
ات: این رو بخور وگرنه دوباره مثل دیشب حالت بد میشه
ته: به تو مربوط نمیشه نیاز نکرده نگرانم بشی(سرد)
ات ویو
اون چرا اینجوریه چرا سرده؟ مگه دوران دبیرستان جونشو برام نمیداد؟شاید من رو یادش رفته حالا ولش کن شاید احساسات اون دورش بود ولی دوباره عاشقت میکنم کیم تهیونگ دقیقا همونجوری که تو عاشقتم
پایان ویو
خدمه: خ
خ: خانوم ارباب گفتن برین تو اتاقشون
ات: ارباب ساعت رو نمیبینه چرا یک نصه شب باید برم اتاقش؟
خ: نمیدونم خانوم
ات: الان میرم
ات رفت اتاقش دید ته رو تخت نشسته
به خدمه ای مه پشتش بود اشاره زد که امپول ارام بخش بیاره چون چشمای ته از اون فاصله هم مشخص بود که خمار بود
ات: کارم داشتی
ته: اوممم شاید (خمار)
ات: چه کار؟
خدمه امپول ارام بخش رو از پشت در یواشکی جوری که نبینه داد به ات و اتم گذاشت تو جیبش
ته: هیچی از تنهایی بدم میاد
ات: اها که اینطور
بعد رفت نزدیک تر و جوری بغلش کرد که دید به بازوش نداشته باشه و زل زد تو چشمای خمارش و ارام بخش رو زد ولی چون دزش زیاد بود ته بیهوش شد و ات درازش داد که بخوابه و فقط نگاش کرد و بعد رفت خوابید
(فردا صبح)
ته اومد پایین و رفت سمت ات
ته: دیشب چی شد(عصبانی)
ات: حالت خوب نبود بهت ارام بخش زدم که خوب بخوابی
ته: میدونستی وقتی میبینمت از زشتیت میخوام بالا بیارم ولی با کار دیشب باید از زشتی درونت هم بالا میارم (عصبانی تمام و ریشخند)
ات بغض کرد ولی چیزی نگفت
یکماه تو اون خونه با تمسخر های ته گذشت و هی بدتر و بدتر میشد
#شاهزاده_خشن_من
(پرش به فردا)
ته ویو
صبح بلند شدم و یکم فکر کردم که دیشب چیشد و بعدش محکم زدم تو سر خودم و گفتم که چرا نگرانم شد؟ اون برای من نوچه ای بیش نیست چرا باید اونجوری نگرانم شه؟ هه من که ازش خیلی بدم میاد اون رو نمیدونم
پایان ویو
ات و ته رفتن پایین و داشتن غذا میخوردن که ات با قرص اومد
ات: این رو بخور وگرنه دوباره مثل دیشب حالت بد میشه
ته: به تو مربوط نمیشه نیاز نکرده نگرانم بشی(سرد)
ات ویو
اون چرا اینجوریه چرا سرده؟ مگه دوران دبیرستان جونشو برام نمیداد؟شاید من رو یادش رفته حالا ولش کن شاید احساسات اون دورش بود ولی دوباره عاشقت میکنم کیم تهیونگ دقیقا همونجوری که تو عاشقتم
پایان ویو
خدمه: خ
خ: خانوم ارباب گفتن برین تو اتاقشون
ات: ارباب ساعت رو نمیبینه چرا یک نصه شب باید برم اتاقش؟
خ: نمیدونم خانوم
ات: الان میرم
ات رفت اتاقش دید ته رو تخت نشسته
به خدمه ای مه پشتش بود اشاره زد که امپول ارام بخش بیاره چون چشمای ته از اون فاصله هم مشخص بود که خمار بود
ات: کارم داشتی
ته: اوممم شاید (خمار)
ات: چه کار؟
خدمه امپول ارام بخش رو از پشت در یواشکی جوری که نبینه داد به ات و اتم گذاشت تو جیبش
ته: هیچی از تنهایی بدم میاد
ات: اها که اینطور
بعد رفت نزدیک تر و جوری بغلش کرد که دید به بازوش نداشته باشه و زل زد تو چشمای خمارش و ارام بخش رو زد ولی چون دزش زیاد بود ته بیهوش شد و ات درازش داد که بخوابه و فقط نگاش کرد و بعد رفت خوابید
(فردا صبح)
ته اومد پایین و رفت سمت ات
ته: دیشب چی شد(عصبانی)
ات: حالت خوب نبود بهت ارام بخش زدم که خوب بخوابی
ته: میدونستی وقتی میبینمت از زشتیت میخوام بالا بیارم ولی با کار دیشب باید از زشتی درونت هم بالا میارم (عصبانی تمام و ریشخند)
ات بغض کرد ولی چیزی نگفت
یکماه تو اون خونه با تمسخر های ته گذشت و هی بدتر و بدتر میشد
- ۲۸.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط